نویسنده: سعید مصباح، روزنامه‌نگار

هنر فرانسه روزگاری می‌توانست در برابر قدرت و نظام سلطه ایستادگی کند؛ چنان‌که در مه ۱۹۶۸، ژان لوک گدار و فرانسوا تروفو حاضر نشدند جشنواره کن به روال عادی ادامه پیدا کند، درحالی‌که دانشجویان و کارگران در خیابان‌ها با مناسبات حاکم بر جامعه درگیر بودند. جشنواره تعطیل شد تا سینما نتواند خود را از واقعیت جامعه جدا کند. آن روز، سینماگران فرانسوی دست‌کم در مقام ادعا، حاضر بودند اعتبار و آسایش خود را به پای اعتراض اجتماعی بگذارند.

حالا اما با نسل دیگری از هنرمندان مواجهیم؛ چهره‌هایی که برای اعتراضات ایران بیانیه می‌دهند، مقابل دوربین موضع می‌گیرند و با ژست‌های نمادین، خود را در صف آزادی‌خواهان جهان قرار می‌دهند. بریدن موهای ژولیت بینوش و دیگر چهره‌های مشهور فرانسوی در حمایت از معترضان ایرانی، نمونه‌ای از همین کنشگری پرسروصدا بود. اما پرسش اینجاست: این حساسیت سیاسی وقتی به مرزهای فرانسه می‌رسد، کجا می‌رود؟ وقتی جامعه خودشان با فشارهای اقتصادی، نابرابری، بحران خدمات عمومی و پیامدهای سیاست‌های دولت دست‌وپنجه نرم می‌کند، چرا آن شور انقلابی کمتر دیده می‌شود؟ چرا تعطیل کردن جشنواره کن برای همبستگی با کارگران، به خاطره‌ای تاریخی تبدیل شده، اما موضع‌گیری درباره کشورهای مخالف نظم غربی همچنان بخشی از نمایش اخلاقی سلبریتی‌هاست؟

مسئله انکار حمایت برخی هنرمندان فرانسوی از معترضان داخلی نیست؛ مسئله تناسب و جهت‌گیری این حساسیت است. هنرمندی که برای ایران، با فاصله‌ای امن از میدان منازعه، نقش قهرمان آزادی را بازی می‌کند، اما درباره رنج هم‌وطنانش سکوت می‌کند، به ما یادآوری می‌کند که هنر جهان غرب، مدت‌زمان زیادی است که دیگر آن وجهه سابق را ندارد. کنشگری هنرمند غربی در رابطه با ایران، حتی اگر از نیت خیرخواهانه و ناآگاهی آغاز شده باشد، می‌تواند ناخواسته در خدمت نظام سلطه قرار بگیرد؛ نظمی که از صدای هنرمند برای فشار اخلاقی و سیاسی بر کشورهای ناسازگار با خود استقبال می‌کند، اما ترجیح می‌دهد اعتراض به پیامدهای سیاست‌های داخلی خودش، به چند خبر کوتاه و چند تجمع پراکنده محدود بماند.

هنرمند لازم نیست مأمور سیاسی کسی باشد تا به ابزاری در دست قدرت تبدیل شود؛ گاهی کافی است فقط در جهتی اعتراض کند که قدرت از آن استقبال می‌کند. گدار در ۱۹۶۸ می‌خواست سینما را از خواب غفلت بیدار کند. امروز اما بخشی از هنر فرانسه چنان در نقش داور اخلاقی جهان فرو رفته که فراموش کرده است جامعه خودش نیز موضوع داوری است. آزادی‌خواهی با مرز جغرافیایی معنا پیدا نمی‌کند؛ اگر هنرمند فقط علیه قدرت دیگری فریاد بزند و در برابر قدرت خودی محتاط بماند، بیش از آنکه صدای فرودستان باشد، بلندگوی ناخواسته نظم مسلط است.