سئوالی که امروز بیش از هر زمان دیگر ذهن هر ایرانی وطندوستی را مشغول کرده، چرایی تمرکز پیکانِ حملات و انتقادات جریان موسوم به اصلاحطلب و رسانههای زنجیرهای آن بر پیکرهی «ایران اسلامی» است. چگونه ممکن است انسان آزاده، پس از تجربهی خسارتبار تحمیل فشارهای ساختارشکن و جنگهای ناعادلانه در کوران مذاکرات فرسایندهای که مسئوایت آنرا همین جریان بر عهده داشت، شاهد نقض عهد مکرر، توحش افسارگسیخته و ریختهشدن خون فرزندان این مرز و بوم باشد، اما به جای محکوم کردن تجاوز و متجاوز، خنجر انتقاد را از پشت بر پیکر مدافع فرو کند؟
این جریان که بام تا شام مشغول پایکوبی و تراشیدن دستاوردهای خیالی از نعش بیجان تفاهمنامهای ناکارآمد است، به دنبال تحمیق چه کسانی است؟ افکار عمومی؟ تصمیمگیرندگان کلان کشور؟ و یا هدف آن، گشودن مفری امن برای فرار سیاسیِ بانیان و طراحانِ این «پوچنامه» از محضر تاریخ است؟
تفاهمنامهای که به گواه اسناد رسمی وزارت امور خارجه، بیش از چهل بار توسط عهدشکنان نقض شد و علاوه بر خسارتهای عظیم راهبردی، باب توهینهای گستاخانهی مقامهای ارشد آمریکا علیه ملت بزرگ و تمدن چند هزارساله ایران را گشود، چه دستاوردی برای کشور داشته است؟ چه منطقی توجیه میکند که مدافع مظلوم، هدفِ پرخاش و تهاجم مداوم این تربیونها قرار گیرد، اما در برابر خوی استکباری و تهاجم ظالم، زبان در کام کشیده و سکوت پیشه شود؟
شگفتآورتر آنکه، رسانههای همسو با این جریان، برای رئیسجمهور متجاوز آمریکا چنان رپرتازی میروند که هر ناظر بیغرضی گمان میکند آنان بخش رسانهای ستاد انتخاباتی واشینگتن هستند! همان کسی که بیاعتباری امضا و وعدههایش، امروز سوژهی استهزا حتی در میان همپیمانان سنتی غربیاش شده است.
امروز جامعهی ایران بیش از هر زمان دیگر به این خودآگاهی رسیده است که مسئلهی این جریان، نه «منافع ملی»، بلکه «تلاش برای بقای سیاسی» به قیمت پایمال کردن عزت کشور است. کسانی که روزگاری با تکیه بر سرابِ وعدههای دشمن، کشور را معطل نگهداشتند، امروز موظفند پاسخگوی کارنامهی خود باشند؛ نه آنکه با فرافکنی و وارونهنمایی، نقش قربانی و جلاد را جابهجا کنند. تاریخ این مرز و بوم، هیچگاه حافظهی ضعیفی در برابر توجیهگرانِ تجاوز نخواهد داشت.