نویسنده: مسعود حنیفی
روزنامهنگار
چهل و سومین جشنواره فیلم کوتاه تهران نیز به ایستگاه آخر رسید و پروندهاش بسته شد، اما آنچه بیش از هر چیز در این رویداد سینمایی خودنمایی میکند، حاشیهها و بهویژه شیوه برگزاری آن است. از بیتوجهی آشکار مهمانان به هنجارهای پوشش و پیامکهای تذکر حجاب گرفته تا انتخاب پردیس ملت به عنوان میزبان که گویی صرفاً به دلیل رایگان بودن امکاناتش برگزیده شده است. اما تیغ تیز انتقاد بیش از همه متوجه محتوای آثار است؛ فیلمهایی که به جای بازتاب مظلومیت و دغدغههای واقعی مردم ایران، به نقد سیستم و بازی با شعارهای خاص روی آوردهاند. گویی این سینما دیگر برای مخاطب داخلی ساخته نمیشود و با چشمداشت به تأییدیه اسکار، کاملاً مصرف خارجی پیدا کرده و هیچ نسبتی با حال و هوای امروز جامعه ما در این حوزهها ندارد.
وقتی صحبت از میزبانی یک رویداد فرهنگی به میان میآید، انتظار میرود مکانی انتخاب شود که شأن و منزلت سینمای متعهد را حفظ کند. اما انتخاب پردیس ملت به عنوان محل برگزاری، نشاندهنده یک نگاه کاملاً اقتصادی و نه فرهنگی است. به نظر میرسد مسئولان صرفاً به خاطر مجانی بودن امکانات این مجموعه تجاری، قید سالنهای مناسبتر را زدهاند. در کنار این انتخاب عجیب، مسئله پوشش و حجاب نیز به یکی از بزرگترین چالشهای بصری این دوره تبدیل شد.
با وجود ارسال پیامکهای متعدد و تأکید بر رعایت شئونات اسلامی، هیچکس به این تذکرات توجهی نکرد. مهمانان و حتی برخی عوامل فیلمها هرطور که دوست داشتند در جشنواره حضور پیدا کردند و این بیقانونی آشکار، نشاندهنده ضعف شدید مدیریت در اعمال استانداردهای حداقلی فرهنگی است و این موضوع باعث دلسردی خانوادهها شده است. اما بخش تاریکتر ماجرا، به محتوای آثاری برمیگردد که در این جشنواره روی پرده رفتند.
در شرایطی که کشور با چالشهای جدی مواجه است و مردم ایران تحت فشارهای اقتصادی و اجتماعی روزهای سختی را سپری میکنند، انتظار میرفت فیلمسازان دغدغهمند به مسائل روز مملکت بپردازند و مظلومیت و استقامت مردم را به تصویر بکشند. متأسفانه آنچه در بخش مسابقه ملی و فیلمهای ارگانی شاهد بودیم، کاملاً خلاف این انتظار بود. بسیاری از آثار به جای دردشناسی دلسوزانه، به نقد مخرب سیستم و ساختارشکنی روی آوردهاند. فیلمهایی نظیر سلول و شب هول نمونههای بارزی از این رویکرد هستند که در آنها سازندگان با اعتمادبهنفس تمام، در زمین شعار مسموم زن، زندگی، آزادی بازی کردهاند. این آثار به جای ارائه راهکار یا همدردی با آلام واقعی زنان و مردان این سرزمین، سعی در ترویج یک گفتمان وارداتی و مغایر با ارزشهای بومی دارند.
وضعیت در بخش فیلمهای استانها نیز چندان بهتر نیست. یکی از اهداف جشنوارههای استانی، نمایش تنوع فرهنگی، آداب و رسوم و ظرفیتهای بومی مناطق مختلف کشور است. اما در چهل و سومین دوره، بسیاری از آثار ارسالی از استانها به خاطر طرح مضامین عجیب و غریب، سوررئالبازیهای بیمعنا و داستانهایی که هیچ سنخیتی با فرهنگ غنی ایران ندارند، شایسته حضور در این فستیوال نبودند. این رویکرد کمکی به معرفی ظرفیتهای واقعی مناطق نمیکند و باعث ایجاد سوءتفاهم درباره هویت فرهنگی ایران میشود. گویی فیلمسازان جوان استانها نیز برای دیده شدن، راهی جز تقلید از سلیقههای بیمارگونه و ضدفرهنگی فیلمسازان آنور آبها پیدا نکردهاند و هویت بومی خود را فدای یک مدرنیسم کور و بیریشه کردهاند. در نهایت باید به یک واقعیت تلخ و انکارناپذیر اشاره کرد؛ بسیاری از فیلمهای حاضر در این جشنواره، به هیچ وجه برای مخاطب ایرانی ساخته نشدهاند. این آثار بیشتر شبیه به پروژههایی هستند که با محاسبه دقیق سلیقه فستیوالهای خارجی و با چشمداشت به اسکار کوالیفای بودن این رویداد تولید میشوند. در چنین فضایی، طبیعی است که مخاطب عام ایرانی با تماشای این آثار احساس بیگانگی کند و سالنها از تماشاگر خالی بماند. به همین دلیل است که این فیلمها هیچ نسبتی با حال و هوای واقعی جامعه ما برقرار نمیکنند و کاملاً مصرف خارجی دارند.
وقتی سینمای کوتاه ما به جای آنکه آینه تمامنمای درد و امید مردم خود باشد، به ویترینی برای عرضه سیاهنمایی به بازارهای خارجی تبدیل میشود، باید نگران آینده این هنر بود. چهل و سومین جشنواره فیلم کوتاه تهران، بیش از آنکه جشن سینما باشد، محفلی برای نمایش شکاف عمیق میان دغدغههای واقعی ملت و زبان بیگانه برخی سینماگران بود.