آرت بازل پاریس، یکی از مهمترین رویدادهای بازار هنر معاصر جهان، امسال زودتر از موعد به کار خود پایان داد؛ تصمیمی که نگرانی از اعتراضهای خیابانی و احتمال خشونت در آن نقش داشت. این تصمیم در پی تظاهرات گسترده ۱۷ اکتبر در فرانسه و اعلام تجمعهای تازه در پاریس گرفته شد؛ اعتراضهایی که از افزایش هزینههای زندگی، وضعیت نامناسب مدارس و افت کیفیت خدمات عمومی آغاز شده و به چند کشور اروپایی نیز گسترش یافتهاند.
در همان روزها، آثاری با قیمتهای چندمیلیوندلاری میان مجموعهداران و گالریهای بزرگ دستبهدست میشدند؛ تصویری از تناقضی که هنر اروپا سالهاست با آن دستوپنجه نرم میکند. از فریز لندن تا آرتفر مادرید و تِفَف ماستریخت، بازار هنر به عرصه گردش سرمایههای عظیم تبدیل شده است؛ بازاری که گاه قیمت اثر از خود اثر مهمتر میشود. این الگوی فرهنگی، هنر را به نشانه منزلت اجتماعی و ابزار نمایش تمایز طبقاتی تبدیل میکند؛ الگویی که بخشی از لیبرالهای ایرانی نیز در سبک زندگی خود بازتولید میکنند. پرسش این است: هنر هنوز برای فهم جهان و بیان تجربه انسانی است یا به کالایی لوکس برای اثبات جایگاه اجتماعی تبدیل شده است؟
بازار هنر اروپا تناقضی آشکار را پیش چشم میگذارد. در پاریس، لندن، مادرید و ماستریخت، نمایشگاههای بزرگ هنری همزمان رویدادهای فرهنگی و میدانهایی اقتصادیاند. گالریها آثار هنرمندان را عرضه میکنند، مجموعهداران برای خرید رقابت دارند و حراجها قیمتهایی ثبت میکنند که برای بخش بزرگی از جامعه دستنیافتنی است. این چرخه به هنرمندان، مؤسسات فرهنگی و اقتصاد شهری کمک میکند؛ اما هنگامی که قیمت و امکان سرمایهگذاری بر تجربه زیباییشناختی غلبه کند، باید پرسید چه کسی در این مناسبات برنده است و هنر اساساً به کدام مخاطب تعلق دارد.
این پرسش در روزهای اخیر، با بازگشت اعتراضهای گسترده به خیابانهای اروپا، معنای ملموستری پیدا کرده است. در ۱۷ اکتبر، بیش از ۵۵۰ هزار نفر در فرانسه در تجمعهایی علیه گرانی، افت خدمات عمومی و وضعیت نامناسب آموزش شرکت کردند. اعتراضهای مشابهی در بلژیک، ایتالیا و پرتغال نیز شکل گرفت؛ از مطالبه دستمزد و مستمری بهتر تا اعتراض به اجارههای سنگین و بحران مسکن.
در چنین فضایی، تعطیلی زودهنگام آرت بازل پاریس فقط یک تصمیم امنیتی نیست؛ برخورد دو جهان را نیز به نمایش میگذارد: جهانی که در آن خریدوفروش آثار چندمیلیوندلاری ادامه دارد و جهانی که در آن بخشهایی از جامعه برای تأمین نیازهای روزمره خود معترضاند. البته این تقابل به خودی خود اثبات نمیکند که هنر عامل نابرابری است؛ مسئله، شکاف میان دسترسی عمومی به فرهنگ و تمرکز ثروت در بازار آن است.
مشکل از آنجا آغاز میشود که اثر هنری پیش از آنکه دیده و فهمیده شود، به دارایی تبدیل میشود؛ چیزی برای حفظ ثروت، نمایش سلیقه و تثبیت جایگاه صاحبش. در چنین وضعی، گالری فقط محل مواجهه با هنر نیست؛ به فضایی برای شبکهسازی اقتصادی و بازتولید تمایز اجتماعی نیز تبدیل میشود. البته این به معنای بیارزش بودن مجموعهداری یا تجارت هنر نیست. مسئله آن است که منطق بازار تا کجا میتواند تعیین کند چه چیزی هنر مهم محسوب شود و چه کسی امکان حضور در جهان آن را داشته باشد.
این تناقض برای بخشی از لیبرالهای ایرانی نیز آشناست؛ کسانی که واژگان عدالت، آزادی، برابری و حق انتخاب را با اطمینان به کار میگیرند، اما در عرصه فرهنگ گاه به همان سلسلهمراتب طبقاتی تن میدهند که در گفتار سیاسی خود نقد میکنند. برای این گروه، حضور در افتتاحیههای خاص، آشنایی با نام چند هنرمند بینالمللی، خرید آثار گرانقیمت و انتشار تصاویر زندگی گالریمحور در شبکههای اجتماعی، میتواند به نشانهای از تعلق به طبقهای ممتاز بدل شود. در اینجا هنر به رمز عبور جمعی محدود تبدیل میشود که سلیقه خود را معیار فرهیختگی معرفی میکند؛ گویی فهم هنر نه به مطالعه و تأمل، بلکه به قدرت خرید و حضور در محافل خاص وابسته است.
هنر میتواند بازار داشته باشد، اما نباید به بازار تقلیل یابد. ارزش آن فقط در رقمی که روی برچسب قیمت نوشته شده نیست؛ در نسبتی است که با تجربه انسانی، حافظه جمعی، رنج، امید و امکان اندیشیدن برقرار میکند. اگر هنر قرار است از زندگی مردم سخن بگوید، باید امکان مواجهه با آن نیز از حلقه بسته ثروتمندان فراتر برود. اعتراضهای اخیر اروپا، با همه تفاوتهایشان، یادآور این واقعیتاند که جامعه را نمیتوان به تماشاگران خاموش ویترینهای پرزرقوبرق تقلیل داد. کشتی هنر اروپا زمانی به گل مینشیند که قیمت جای ارزش را بگیرد و هنر، به جای گشودن دریچهای به زندگی انسان، به نشانهای برای فاصله گرفتن از او تبدیل شود.