جمعهشب اگر چشمانتان را میبستید و یکباره در برخی از خیابانهای تهران و دیگر کلانشهرها، کافهها و مالها باز میکردید، با تصاویر رقتباری مواجه میشدید: جوانانی که به بهانه جشن هالووین با گریمهای بهاصطلاح ترسناک، اما صدالبته مضحک و مسخره، در حال ارائه نمایش مهوع و وارداتیای بودند که این روزها حتی در خاستگاه خود نیز چندان جدی گرفته نمیشود. هالووین امسال در این نقاط، از نظر تعداد مهمانیها، هزینه، شور و هیجان، باشکوهتر از آمریکا و جهان غرب برگزار شد؛ آیینی که در زادگاه خود دستکم شناسنامهای دارد و در اینجا تنها پوستهاش وارد شده است.
مسئله اما صرفاً برگزاری یک جشن وارداتی نیست. موضوع، نسبتی است که این جماعت با خود، جامعه و فرهنگ پیرامونشان برقرار میکنند. مگر میشود جامعهای را تصور کرد که در آن جوانانش تا این اندازه مشتاق بازسازی مضحکترین صورتهای فرهنگی دیگران باشند، بیآنکه حتی زحمت شناخت ریشهها و معنای آن را به خود بدهند؟ این دیگر نه تعامل فرهنگی است و نه نشانه جهانوطنی؛ نوعی مصرفزدگی فرهنگی است که در آن فرد حتی برای تفریح و سرگرمی نیز باید از دیگری نسخهبرداری کور کند.
اینجا با پدیدهای فراتر از تقلید صرف مواجهیم؛ در واقع با وضعیتی روبهرو هستیم که در آن، فرد برای تعریف خود، ناچار است به نشانههای عاریتی پناه ببرد. انگار که آنچه از فرهنگ و تاریخ و حافظه جمعی خود به ارث برده، آنقدر بیارزش و حقیر است که حتی برای چند ساعت خوشگذرانی نیز باید آن را کنار بگذارد و در هیئت دیگری ظاهر شود.
نکته جالب اینجاست که این طیف از جامعه، معمولاً برابر آیینهای اسلامی و شیعی گارد سفت و سختی هم به خود میگیرند و ناگهان به یاد نیاکان آریایی و باستانگرایی میافتند، اما در برابر هجوم فرهنگ غربی، از پاپ هم کاتولیکتر میشوند. مشخصاً مقصود ما این نیست که درهای جامعه را به روی تمام عناصر فرهنگهای دیگر ببندیم یا هر پدیده خارجی را به صرف خارجی بودن محکوم کنیم. سخن بر سر تفاوت میان شناخت و تقلید، و مهمتر از آن، تفاوت میان انتخاب آگاهانه و دنبالهروی کورکورانه است.
وقتی تمام نسبت یک فرد با یک آیین یا جشن وارداتی، چند ماسک و گریم و عکس یادگاری است، صحبت از التقاط فرهنگی و تبادل آن، مسخره کردن خود است. تلختر آنکه این جماعت تصور میکنند با این نمایشها متفاوت و متمایز شدهاند؛ حال آنکه در انبوهی از چهرههای مضحک و بدون جغرافیا، بیش از هر چیز فقدان هویت خود را به نمایش گذاشتهاند.
کسبوکارهایی هم که در سایه فقدان نظارت از سوی نهادهای متولی فرهنگ و اماکن، برای جذب مشتری به این نمایشهای مبتذل تن میدهند و در آتش این تهاجم فرهنگی میدمند، باید بدانند که صرفاً یک مناسبت تجاری را تبلیغ نمیکنند؛ آنها در حال بازتولید ذائقهای هستند که تیشه به ریشه فرهنگ میزند. کافه و رستورانی که هیچ تمایزی جز تقلید از موجهای زودگذر وارداتی ندارد، عملاً شخصیت تجاری خود را نیز به حراج گذاشته است. این بنگاهها شاید در یک شب فروش بیشتری داشته باشند، اما با تضعیف سرمایه فرهنگی و اجتماعی محیطی که در آن فعالیت میکنند، همان شاخهای را میبرند که خود بر آن نشستهاند.