اظهارات اخیر مته فردریکسن، نخست‌وزیر دانمارک، در حضور رهبران اروپایی و ولودیمیر زلنسکی، سندی روشن از روش سیاسی اروپا و حذف کامل گزینه دیپلماسی از معادلات جنگی است. فردریکسن صراحتاً اعلام می‌کند: «من عمیقاً معتقدم که نمی‌توان به پوتین اعتماد کرد. همچنین فکر نمی‌کنم که باید با روسیه همکاری کنیم.» او سپس با طرح این ادعا که روسیه قصد تصرف بخش‌هایی از اروپا را دارد، می‌پرسد: «قرار است در چه زمینه‌ای با آن‌ها همکاری کنیم؟» نخست‌وزیر دانمارک حتی مسئولیت جنگ را نیز یک‌طرفه تعریف می‌کند و می‌گوید: «اگر روسیه خواهان صلح بود، می‌توانست به‌سادگی دست از کار بکشد. آن‌ها هستند که حمله می‌کنند.» او اضافه می‌کند: «در حال حاضر، به‌جز روسیه، هیچ‌کس دیگری در اروپا مشغول حمله نیست.»

این ادبیات، فارغ از درستی یا نادرستی روایت فردریکسن از جنگ، یک واقعیت سیاسی مهم را آشکار می‌کند: اروپا پس از نزدیک به پنج سال جنگ، همچنان در حال تولید ادبیات جنگ است، نه ادبیات صلح. حتی وقتی از تمام‌شدن پول اوکراین سخن گفته می‌شود، نتیجه‌گیری مذاکره نیست. فردریکسن می‌گوید: «پول اوکراین رو به اتمام است؛ در واقع، این اتفاق هم‌اکنون رخ داده است.» به گفته او، اوکراین دیگر نمی‌تواند نیازهای خود را خریداری یا تولید کند. اما راه‌حل چیست؟ باز هم تشدید حمایت، نه مذاکره.

اروپا حتی بحران مهاجرت را نیز در قالب «جنگ ترکیبی» تعریف می‌کند. فردریکسن می‌گوید باید جلوی کسانی را در خارج از اروپا گرفت که از انسان‌ها «به‌عنوان ابزاری در جنگ ترکیبی استفاده می‌کنند» و مهاجران و اتباع خارجی را به‌سوی مرزهای اروپا سوق می‌دهند. این در حالی است که بخش بزرگی از بحران‌های مهاجرتی، محصول همان جنگ‌ها و مداخلاتی است که طی دهه‌های گذشته به‌وسیله قدرت‌های غربی در مناطق مختلف جهان شکل گرفته است.

اما شاید مهم‌ترین بخش اظهارات فردریکسن جایی باشد که درباره ترامپ سخن می‌گوید. او تأکید می‌کند: «ما به‌عنوان رهبرانی که با رأی مردم انتخاب شده‌ایم، باید بتوانیم با یکدیگر گفت‌وگو کنیم، حتی زمانی که با هم اختلاف نظر داریم.» تناقض بزرگ اروپایی درست در اینجا آشکار می‌شود. اروپا برای گفت‌وگو با آمریکا، حتی در اوج اختلافات، حق اختلاف نظر و گفت‌وگو را به رسمیت می‌شناسد؛ اما در برابر روسیه، مذاکره عملاً به واژه‌ای ممنوع تبدیل شده است.

در برابر این سخنان فردریکسن، سؤالی اساسی پیش می‌آید که پاسخ به آن بیش از اروپا، شاید عبرتی برای دولتمردان ایرانی باشد. چرا حتی یک نفر از سران کشورهای اروپایی، بعد از این همه سال جنگ، درباره ضرورت مذاکره و دیپلماسی سخن نمی‌گوید؟ چرا از اصلاح‌طلبان ایران، ظریف، روحانی، خاتمی و حتی قالیباف درس مذاکره و گفت‌وگو نمی‌گیرند؟ چرا یک‌بار نمی‌گویند «مذاکره ادامه جنگ است» و «میدان و مذاکره را باید کنار هم دید»؟

اروپا که مدعی مهد علم سیاست، دیپلماسی و روابط بین‌الملل مدرن است، در این سال‌ها حتی یک موضع منفعلانه جدی برای ضرورت مذاکره اتخاذ نکرده است. عجیب‌تر آنکه نه رهبران سیاسی‌اش به‌دست پوتین کشته شده‌اند، نه دانشمندانش ترور شده‌اند، نه فرماندهان نظامی‌اش هدف قرار گرفته‌اند و نه مردم غیرنظامی و کودکان دانش‌آموز مدرسه‌ای‌اش مانند ملت ایران در معرض چنین ضرباتی قرار گرفته‌اند.

تمام نظریه‌های روابط بین‌الملل و قواعد دیپلماسی مدرن نیز بخش مهمی از تجربه چهارصد سال جنگ، صلح و منازعه اروپا صورت‌بندی شده‌اند. ولی مسئولان غرب‌گرای ایران، در حالی که کشور با جنگ، ترور، تحریم و تهدید مستقیم مواجه است، از اروپایی‌ها در مذاکره و دیپلماسی کاسه داغ‌تر از آش شده‌اند. اگر مذاکره راه‌حل همه مشکلات است، چرا اروپا خودش آن را برای جنگ اوکراین تجویز نمی‌کند؟ و در حالی که مذاکره در شرایط جنگی خیانت یا ساده‌لوحی تلقی می‌شود، این نسخه سال‌هاست که با نفوذ بر مقامات و سیاسیون برای ایران تجویز می‌شود. کسانی نسخه مذاکره با متجاوز برای ایران می‌پیچند که خود نسخه‌پیچان اروپایی حاضر نیستند حتی یک روز آن را برای خودشان اجرا کنند.

منطق اروپایی برای جنگ

مته فردریکسن می‌گوید «نمی‌توان به پوتین اعتماد کرد» و «اگر روسیه خواهان صلح بود، می‌توانست به‌سادگی دست از کار بکشد»؛ اما پرسش اساسی اینجاست که چرا پس از سال‌ها جنگ، حتی یک سیاستمدار اروپایی از ضرورت مذاکره و دیپلماسی سخن نمی‌گوید؟ چرا نسخه‌ای که اصلاح‌طلبان ایران برای کشور خود می‌پیچند، در اروپا حتی مطرح هم نمی‌شود؟