انتشار سلسله توئیتها و گمانهزنیها درباره حمله آمریکا به تأسیسات هستهای زیرزمینی و کوهستانی نطنز، معروف به «کوه کلنگ»، در کنار بحثهای هفته گذشته درباره استفاده احتمالی از بمب معروف به «مادر همه بمبها»، جنگ روانی آمریکا علیه ایران را وارد مرحله تازهای کرده است.
در چنین فضایی، مرتضی غرقی، خبرنگار پیشین ایران در نیویورک، مدعی شد: «آمریکا از ایران خواسته است اجازه دهد به کوه کلنگ حمله شود و تهران پاسخی ندهد؛ پیشنهادی که به گفته او ایران رد کرده است.» او همچنین سخنان ترامپ را نشانه احتمال جنگ در روزهای جاری دانست. همزمان منابع ناشناس آمریکایی و حسابهایی نظیر Global Eye از احتمال حمله طی روزهای جاری سخن گفتهاند.
اما خطر اصلی عادیسازی حمله است. در افکار عمومی، بهتدریج حمله به یک تأسیسات هستهای عمیق زیر کوه به رخدادی قابل انتظار تبدیل میشود و حتی گمانههایی درباره استفاده از سلاح هستهای تاکتیکی و سپس معرفی مهمات استفادهشده بهعنوان یک سلاح متعارف، مثل بمب جیبییو ۴۳ بی معروف به MOAB یا «مادر بمبها»، مطرح شده است. چنین سناریویی فعلاً سند علنی و مستقلی ندارد، اما حساسیت آن به اندازهای است که نمیتوان سناریوی استفاده از سلاح اتمی علیه یک کشور، ۸۰ سال پس از فاجعه هیروشیما، را با سادهسازی کنار گذاشت.
در این میان، تجربه فردو اهمیت پیدا میکند. حمله آمریکا به فردو در روزهای پایانی جنگ ۱۲روزه نباید به الگویی تبدیل شود که بر مبنای آن، تعرض مستقیم به تأسیسات هستهای ایران هزینهای قابلتحمل برای دشمن تلقی شود. تکرار چنین وضعیتی درباره تأسیسات کوه کلنگ یا تأسیسات زیرزمینی سایت اتمی شهید رئیسی اصفهان میتواند محاسبات خطرناکتری را در واشنگتن ایجاد کند.
گزارش ۹ سپتامبر ۲۰۲۶ مرکز مطالعات استراتژیک و بینالمللی (CSIS) نیز بر دشواری انهدام این مجموعه تأکید کرده است. براساس این تحلیل: «کوه کلنگ تأسیساتی عمیق در ساختار گرانیتی است و نابودی آن با نیروی جنبشی متعارف فوقالعاده دشوار خواهد بود.» حتی بمب سنگرشکن ماپ، بمب حدود ۱۳.۶ تنی قابل حمل توسط بی۲ که گزارشها نفوذ آن را حدود ۶۰ متر عنوان میکنند، با محدودیت جدی مواجه است. برآوردهای منابع آمریکایی و اسرائیلی نیز عمق مجموعه را حدود ۸۰ تا ۱۰۰ متر میدانند. براساس برآورد این مراکز غربی و اسرائیلی، ورودیهای Uشکل نیز برای کاهش اثر موج انفجار و جلوگیری از دسترسی مستقیم طراحی شدهاند.
بمب معروف به «مادر بمبها» وضعیت دشوارتری دارد؛ این بمب اساساً برای ایجاد موج انفجاری عظیم سطحی طراحی شده و سلاح نفوذگر عمیق در گرانیت نیست. حمل آن با هواپیمای سی۱۳۰، که در خطر هدف قرار گرفتن توسط دوشپرتابها و سایر سامانههای پدافندی برد کوتاه نیز هست، محدودیتهای عملیاتی آشکاری ایجاد میکند. از همین رو، اگر مهمات متعارف موجود قادر به نابودی کامل هدف نباشند، باید سناریوهای دیگر را نیز در سطح فرضیه امنیتی بررسی کرد؛ از جمله این احتمال که دشمن در پی گزینههایی با قدرت تخریب بالاتر، مانند یک بمب اتم تاکتیکی، باشد.
در همین فضا، گزارشهای رسانهای ۱۵ اکتبر، از جمله سیانان و سیبیاس، از تهیه بستههای جدید حمله علیه ایران و قرار گرفتن کوه کلنگ در میان اهداف بالقوه سخن گفتهاند. در این زمینه، سیانان اظهار داشته است: «مقامات آمریکایی آشنا به موضوع گفتهاند ارتش ایالات متحده طرحهای ضربتی جدیدی تهیه کرده که شامل هدف قرار دادن سایتهای هستهای ایران، از جمله کوه کلنگ، میشود. این طرحها در صورت دستور ترامپ برای ازسرگیری عملیات رزمی (قبل یا بعد از انتخابات میاندورهای) قابل اجرا هستند و صراحتاً استفاده احتمالی از بمب MOAB (مادر همه بمبها) را برای این سایت در نظر گرفتهاند.»
دام بزرگتر؛ جنگ را به «کوه کلنگ» تقلیل ندهید
پیش از جنگ ۱۲روزه، تصور غالب یک تهاجم هوایی کلاسیک علیه تأسیسات هستهای بود. پیش از جنگ ۴۰روزه نیز یکی از برآوردهای غالب، حملهای نمادین به مراکز دولتی، امنیتی و انتظامی بود؛ اما هر دو جنگ مسیری متفاوت از این پیشبینیها پیمودند. امروز نیز برجستهترین سناریو این است: آمریکا ضربهای سنگین به کوه کلنگ میزند، ترامپ «پایان پرونده هستهای ایران» را اعلام میکند و سپس به مسائل داخلی و انتخابات میپردازد.
این سناریو محتملترین سناریوی ممکن است و نمیتوان آن را حذف کرد؛ باید برای آن آماده بود. اما اگر هدف فقط کوه کلنگ است، دلیل انتقال این حجم از تجهیزات آفندی و پدافندی و رایزنیهای گسترده سیاسی، نظامی و امنیتی در محور غربی ـ عبری ـ عربی، از جمله جلسات آلمان و امارات، چیست؟ فرض «صرفاً ارعاب تهران» نیز با تجربه گذشته سازگار نیست؛ ایران با دیدن ناو هواپیمابر تسلیم نمیشود و ترامپ نیز معمولاً مهرههای نظامی را بدون تصور استفاده از آنها جابهجا نمیکند.
از سوی دیگر، تقلیل اهداف جنگ به پرونده هستهای خطاست. آیا آمریکا و اسرائیل پس از ماهها آمادهسازی وارد جنگی خواهند شد که در آن تکلیف توان موشکی ایران، تنگه هرمز و معادلات منطقهای دستنخورده باقی بماند؟ خصوصاً آنکه در محاسبات اسرائیل، ضربه به زیرساختهای حیاتی و انرژی ایران جایگاهی جدی دارد. حتی «پلن ب» زمینیسوخته و گرفتن امکان تحرک خارجی ایران نیز بدون زیرساختزنی قابل تصور نیست. در چنین حالتی، پاسخ ایران نیز الزاماً در جغرافیای همان هدف باقی نخواهد ماند و زیرساختهای منطقه میتوانند وارد معادله شوند. بنابراین رایزنیهای گسترده اخیر کشورهای عربی با طرفهای غربی و اسرائیلی باید دقیقتر از یک سلسله ملاقات سیاسی عادی تحلیل شود.
سناریوی دیگر، ترکیب زیرساختزنی، ترور و یک پیوست زمینی با هدف ایجاد فروپاشی سریع یا تحمیل تسلیم است؛ محاسبهای که شباهت زیادی به تصور شکستخورده «اصابت نخستین موشک به تهران و آغاز شورش» یا «ترور مهم و فروپاشی داخلی» در جنگهای گذشته دارد. ازاینرو، ممکن است دشمن همچنان تصور کند یک عملیات پرشدت و مستمر سه تا پنجروزه برای دستیابی به اهداف اساسی کافی است. اما زمان پایان جنگ را فقط واشنگتن تعیین نمیکند. پایداری ساختاری، تابآوری ملی و مهمتر از همه، گستره زمانی، مکانی، کیفی و کمی پاسخ ایران است که میتواند محاسبه دشمن را درهم بشکند. خطرناکترین اشتباه امروز آن است که تهران آنقدر به کوه کلنگ خیره شود که عملیات اصلی دشمن را در جایی دیگر نبیند.