سیاسی 25 خرداد 1405 - 3 ساعت پیش زمان تقریبی مطالعه: 1 دقیقه
کپی شد! 🖨️ چاپ
0
در انگلیس از چرچیل و تاب‌آوری در برابر هیتلر تجلیل می شود نه چمبرلین و مذاکراتش

مماشات؛ جاده‌ای که به جنگ ختم می‌شود

محسن فرهمند

image 2026 06 14 18 04 54

اظهارات اخیر عباس عراقچی مبنی بر اینکه «مقاومت، به جنگ منتهی شد نه مذاکره» بار دیگر یک مناقشه قدیمی را به متن سیاست خارجی ایران بازگرداند؛ مناقشه‌ای که پاسخ آن را می‌توان در تجربه تاریخی اروپا و به خصوص انگلستان در برابر آلمان نازی و نیز کارنامه دو دهه مذاکرات هسته‌ای ایران جست‌وجو کرد. پرسش اصلی این است: اگر امتیازدهی و مذاکره مانع جنگ است، چرا تاریخ از چرچیل تجلیل می‌کند نه از چمبرلین؟

در تاریخ انگلستان نام وینستون چرچیل با ایستادگی، دوراندیشی و درک صحیح از ماهیت تهدید گره خورده و در مقابل، نام نویل چمبرلین و وزیر خارجه وی با خطای محاسباتی و ساده‌اندیشی سیاسی و مماشات پر ضرر شناخته می‌شود. چمبرلین نخست وزیر بریتانیا و ادوارد وود معروف به لرد هالیفاکس وزیر امورخارجه وی معتقد بودند مشکل اروپا «مقاومت» در برابر آلمان نازی است. آنان تصور می‌کردند اگر مذاکره کنند و بخشی از خواسته‌های هیتلر پذیرفته شود امتیاز بدهند و از خطوط قرمز عقب‌نشینی کنند، خطر جنگ از بین خواهد رفت. توافق مونیخ در سال ۱۹۳۸ محصول همین تفکر بود؛ تفکری که می‌گفت برای جلوگیری از جنگ باید با متجاوز مذاکره کرد و به او اطمینان و امتیاز داد.

اما کمتر از یک سال بعد مشخص شد که مشکل هیتلر مقاومت دیگران نبود؛ مشکل، توسعه‌طلبی خود او بود. امتیاز دادن نه تنها جنگ را متوقف نکرد بلکه آن را نزدیک‌تر کرد. هیتلر توافق مونیخ و غقب نشینی انگلیس را نشانه ضعف اروپا تلقی کرد و با جسارت بیشتر به مسیر تجاوز ادامه داد. به همین دلیل است که امروز تاریخ، چرچیل را تحسین می‌کند نه چمبرلین و هالیفاکس را. چرچیل فهمیده بود که در برابر یک جنایتکار توسعه‌طلب، مقاومت علت جنگ نیست؛ بلکه مانع جنگ است. آنچه جنگ را محتمل می‌کند، این تصور در ذهن دشمن است که طرف مقابل در برابر فشار عقب خواهد نشست.

از این منظر، سخن اخیر سیدعباس عراقچی مبنی بر اینکه «نه مذاکره که مقاومت بود که منتهی به جنگ شد» بازتاب همان نگاه چمبرلینی به سیاست خارجی است. نگاهی که ریشه بسیاری از خطاهای راهبردی دو دهه گذشته را شکل داده و هنوز نیز بر بخشی از دستگاه تصمیم‌سازی کشور سایه افکنده است. همین یک جمله نشان داد که جوهره فکری او همچنان همان است؛ با این تفاوت که امروز این روش نه فقط در میان برجامی‌های قدیمی بلکه از سوی جریانات قدرت طلب اصولگرا همراهانی پیدا کرده است.

** فشارهای غرب در پاسخ به حسن نیت های ایران

برای سنجش درستی یا نادرستی این گزاره نیازی به نظریه‌پردازی نیست؛ کافی است تاریخ پرونده هسته‌ای ایران را مرور کنیم. در سال‌های ۱۳۸۲ تا ۱۳۸۴، هنگامی که حسن روحانی مسئول مذاکرات هسته‌ای بود، تقریباً هر آنچه غرب می‌خواست در قالب بیانیه سعدآباد، توافق بروکسل و تعلیق داوطلبانه فعالیت‌های هسته‌ای پذیرفته شد. آن دوران، دوران مقاومت نبود؛ دوران مذاکره، اعتمادسازی و عقب‌نشینی بود. اما پاسخ غرب چه بود؟ شش قطعنامه شورای حکام و سپس فراهم شدن زمینه ارجاع پرونده ایران به شورای امنیت. جالب آنکه خود حسن روحانی بعدها در کتاب «امنیت ملی و دیپلماسی هسته‌ای» اعتراف کرد که:«پرونده ایران در حالی به شورای امنیت ارجاع شد که تأسیسات نطنز همچنان در تعلیق قرار داشت.» بدعهدی غرب فقط به پرونده هسته‌ای محدود نماند. ایران پس از حادثه یازده سپتامبر در موضوع افغانستان همکاری‌هایی با آمریکا انجام داد، اما نتیجه آن نه تغییر رفتار واشنگتن بلکه قرار گرفتن ایران در فهرست «محور شرارت» توسط جرج بوش پسر بود. بنابراین تجربه بزرگ مذاکره و عقب‌نشینی در برابر غرب، نه مانع بحران و نه مانع تهدید شد. پس از انتخابات سوم تیر ۱۳۸۴ مسیر دیگری آغاز شد. در آن زمان تقریباً اجماع غالب در غرب این بود که پس از افغانستان و عراق، ایران سومین مقصد احتمالی حمله آمریکا خواهد بود. با این حال در طول هشت سال دولت احمدی‌نژاد، با وجود شدیدترین تحریم‌ها و قطعنامه‌ها که زیرساخت آن در دولت قبل آماده شده بود، هیچ جنگی علیه ایران رخ نداد. همان کسانی که قطعنامه ۱۹۲۹ را به عنوان قطعنامه فصل 7 منشور، مقدمه حمله نظامی معرفی می‌کردند، در پایان دولت دهم حتی قادر به اشاره به یک نشانه جدی از آمادگی آمریکا برای جنگ نبودند.

جنگ نتیجه مماشات جویی

اما با روی کار آمدن دولت برجام، دوباره همان تفکر چمبرلینی احیا شد؛ این بار با این فرض که اگر امتیازهای بزرگ داده شود، طرف مقابل نیز از دشمنی دست خواهد کشید. نتیجه چه شد؟ از بین رفتن قلب راکتور اراک، نابودی دائمی ظرفیت تولید پلوتونیوم، محدودیت‌های گسترده هسته‌ای و در مقابل حفظ ساختار اصلی تحریم‌ها. مهم‌تر از همه، شکل‌گیری این باور در ذهن دشمن که فشار بیشتر می‌تواند ایران را به عقب‌نشینی‌های بیشتری وادار کند. در مقابل، دولت شهید رئیسی با رد مذاکراتی که از روی ضعف باشد و تمرکز بر ظرفیت‌های داخلی و منطقه‌ای، مسیر متفاوتی را دنبال کرد. فروش نفت که در سال‌های پایانی دولت روحانی به زیر ۲۰۰ هزار بشکه رسیده بود به حدود دو میلیون بشکه در روز افزایش یافت و رژیم صهیونیستی نیز تا پایان آن دولت جز حمله محدود 5 آبان 1403، جرئت آغاز یک جنگ فراگیر و تمام عیار همچون جنگ های 12 روزه و 40 روزه را بر علیه ایران پیدا نکرد.

اکنون پس از دو سال ریاست جمهوری پزشکیان و همراهی تمام و کمال رئیس مجلس و مذاکرات متعدد، نه فشارها کاهش یافت، نه تهدیدها از میان رفته و بالعکس دو جنگ با هزاران شهید و با فاجعه جسارت ظالمانه دشمن در ترور رهبری به کشور تحمیل شد. با این وجود همچنان این مقاومت است که توسط غرب‌گرایان متهم می‌شود و نه سیاستی که بارها شکست خود را در عمل اثبات کرده است.
تاریخ علیه گزاره «مقاومت عامل جنگ است»

تجربه تاریخی از توافق مونیخ تا پرونده هسته‌ای ایران نشان می‌دهد مشکل اصلی قدرت‌های توسعه‌طلب، مقاومت طرف مقابل نیست، بلکه تمایل آنها به بهره‌برداری از نشانه‌های ضعف است. از تعلیق فعالیت‌های هسته‌ای در سال‌های ابتدایی دهه ۸۰ تا توافق برجام، هر جا سیاست امتیازدهی و اعتمادسازی یک‌جانبه دنبال شد، نه تنها فشارها کاهش نیافت بلکه مطالبات جدیدی نیز مطرح گردید. از این منظر، مقاومت عامل جنگ نیست؛ بلکه ابزاری برای افزایش هزینه تجاوز و بازدارندگی در برابر دشمن محسوب می‌شود.

مطالب مرتبط
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دو × یک =