تاریخچه جشنواره ملی ما پر از فیلمهای توخالی، پوچ و باری بههرجهت است که هیچوقت هدفشان از حضور در این بزنگاهها مشخص نمیشود. فیلم «پروانه» -که اکنون در چهلوچهارمین جشنواره فیلم فجر در حال اکران است- نماینده تام و تمام این نگاه شکمسیرانه به سینماست که هدف از تولیدش برای بیننده مشخص نمیشود.

ایمان عظیمی
ترافیک بالای فیلمها در ادوار مختلف جشنواره فجر از سالها پیش تاکنون باعث شده تا تعداد آثار بیربط در بخش مسابقه اصلی یا همان سودای سیمرغ به چشم بیاید و کیفیت کلی مهمترین رویداد فرهنگی در حیات جمهوری اسلامی را زیر سوال ببرد. این آثار نه مخاطب عام دارند و نه حتی گعدههای خاص که تنور خود را در آنسوی مرزها داغ میکنند و نگاه ویژهای به آلترناتیو سینمای ایران، یعنی جریان زیرزمینی دارند میتوانند روی خوشی به آنها نشان دهند.
تاریخچه جشنواره ملی ما پر از این فیلمهای توخالی، پوچ و باری بههرجهت است که هیچوقت هدفشان از حضور در این بزنگاهها مشخص نمیشود. فیلم «پروانه» -که اکنون در چهلوچهارمین جشنواره فیلم فجر در حال اکران است- نماینده تام و تمام این نگاه شکمسیرانه به سینماست که هدف از تولیدش برای بیننده مشخص نمیشود.
پروانه درظاهر یک نئونوآر ایرانیزه شده با مایههای روانشناختی است که میخواهد در نسبت با سینمای روز ایران متفاوت بهنظر برسد، اما تاکید فراوان کارگردان بر بازیهای بد -از اوراکت و غلوشده گرفته تا تخت و بیروح- و مجموعهای از کلیشههای ژانری سبب میشود تا خیلی زود فیلم به ته دره سقوط کند و ارتباطش با تماشاگران حاضر در سالن بهطور کامل قطع شود. حذف عنصر زمان و مکان و بهشکل ویژه: «فضا و جغرافیا» نیز در این میان مزید بر علت شده تا مای مخاطب نتواند وارد جهان «پروانه» و کنکاش در درون آن شود. پروانه یکی از بدترین کستهای بازیگری جشنواره امسال را دارد و آدمکهای درون قاب حتی صاحب کمترین تشخص هم نیستند.
«مهدی پاکدل» بهعنوان یک بازیگر نسبتا پرسابقه اصلا نتوانسته از پس نقش یک فرد مبتلا به شیزوفرنی بربیاد و حضور «آناهیتا درگاهی» نیز از آنسو کاملا اضافی است؛ او نه فمفتال است و نه قراری براساس این مسئله وجود دارد که نقش یک قربانی یا حتی رئیس را بازی کند. همه این موارد به عدم درک سوژه از سوی فیلمساز و شناخت اندک او از هدایت بازیگر برمیگردد. از اینها گذشته، مخاطب در حال تماشای یک نئونوآر است ولی بدون هیچ مقدمه یا کاشتی در فیلمنامه به جهانی دیگر پرتاب میشود و بهشکلی غیردراماتیک از «محمد برزوییپور» (کارگردان) رودست میخورد.
در واقع مخاطب در این فیلم با دو گونه متفاوت سینمایی مواجه میشود و «محرمانه لسآنجلس» و «جزیره شاتر» را با هم در یک بستهبندی بد و بیقواره تماشا میکند. تنها نکته مثبت پروانه -که آنهم توسط بازیهای سطح پایین و اجرا و پرداخت بد فیلمساز ضایع میشود- شناخت نسبتا موجهش از زیست طبقه متوسط است و بیش از این چیزی برای عرضه به دیگری ندارد. با این تفاصیل اولین ساخته محمد برزوییپور شانسی برای خودنمایی در اکران عمومی ندارد.