محسن فرهمند

انتشار گفتوگویی جدید و جنجالی از سیدعباس عراقچی، آن هم در آستانه پایان دومین سال حضور وی در رأس وزارت امور خارجه، صرفاً فرصتی برای بررسی چند موضع عجیب و نسنجیده نیست؛ این گفتوگو بهانهای است برای بازخوانی کارنامه وزیری که در یکی از بحرانیترین مقاطع تاریخ انقلاب اسلامی، از جنگ و مذاکره تا تحریم و تهدید، بیش از آنکه دستاوردی ملموس به ثبت برساند، با پرسشهای جدی درباره فهم سیاست خارجی و نسبت دیپلماسی با قدرت ملی روبهروست.
انتشار گفت وگویی جدید از عراقچی با مضمون موفق بودن تفاهم و اشتباه در زودتر نپذیرفتن تفاهم با آمریکا، درست در شبی که رهبری معظم انقلاب به صراحت اظهار داشتند: «تکرار نقض تفاهمنامهای که به امضای روسایجمهور ایران و آمریکا رسیده، برای همگان روشن کرده است که امضای رئیسجمهور آمریکا «بیارزش و نامعتبر» است.» پرسش هایی جدی درباره اصلاح پذیر بودن رفتارها و مواضع عراقچی پس از مواضع نسنجیده پی در پی وی را به اذهان متبادر می سازد.
ترجیعبند سخنان و مواضع عراقچی در تمام دوران دوساله سکانداری وی در میدان مشق، از پیش از جنگ ۱۲روزه تا پیش از جنگ 40روزه و سپس دوران آتشبس و تفاهمی که آمریکا از آن سو استفاده و سپس آن را نابود کرد، ظاهراً یک چیز بوده است: چرا کمتر مذاکره کردیم؟ چرا دیر مذاکره کردیم؟ چرا زودتر به تفاهم نرسیدیم؟ این در حالی است که مسئله اصلی، کمبود مذاکره نبود؛ مسئله، شناخت نادرست از طرف مقابل و اعتماد به امکان توافق با کسی همچون ترامپ بود که بارها مذاکره را به ابزار فریب و بازسازی توان خود تبدیل کرده بود.
بدتر از این، آن است که در این روایت، علت جنگ نه رفتار تجاوزکارانه آمریکا، نه راهبرد فشار و نه تلاش برای تحمیل اراده سیاسی از طریق قدرت نظامی، بلکه ظاهراً تصورات ساده اندیشانه است که بین ترامپ و نتانیاهو قائل به اختلاف هست و بر این عقیده است که اگر بیشتر مذاکره میکردیم، میتوانستیم او را با وعده سرمایهگذاری آمریکا در ایران فریب دهیم! درست همانند موضع قنبری معاون اقتصادی عراقچی در روزهای پیش از جنگ 40 روزه داشت.
کارنامه عینی این مذاکرات چیست؟ جنگ ۱۲روزه، ترور فرماندهان و مسئولین ، صدها تحریم بیشتر و سنگینتر، فعال شدن مکانیسم ماشه با وجود عقبنشینیهای متعدد در برابر آژانس و دولتهای غربی، بیمحلی مکرر اروپا به حسننیتهای ایران، جنگ ۴۰روزه و ترور ناباورانه رهبر شهید پس از ۳۷ سال و در نهایت، تفاهمی که بسیاری از ناظران بینالمللی و استادان روابط بینالملل در ایران، از جمله در تحلیلهای واقعگرایانهای مانند دیدگاههای جان مرشایمر، آن را خطایی راهبردی میدانستند. اکنون اما وزیر امور خارجه از دیر شدن همین تفاهم و آتشبس گلایه میکند.
**دیپلماسی با دستاورد پوچ
عراقچی در کارنامه خود نه مواضع درستی در بزنگاههای سیاست خارجی دارد، نه دستاورد ملموسی از یک سال و چند ماه مذاکره، و نه نقشی قابل اعتنا در حمایت و همراستایی با قدرت نظامی کشور داشته است. برعکس، منتقدان معتقدند دیپلماسی او بارها مصرفکننده و حرامکننده اقتداری بوده که نظامیان در میدان نبرد با هزینهای سنگین به دست آوردهاند. حتی برخی دلسوزان معتقدند مواضع نادرست و سیگنالهای صادرشده از سوی عراقچی، در مقاطعی در طول جنگ 39 روزه بیش از اسکات بسنت، وزیر خزانهداری دولت ترامپ، در کنترل قیمت نفت و مهار آثار اقتصادی جنگ به نفع آمریکا اثرگذار بوده است.
اما مسئله فقط شخص عراقچی نیست. او محصول نسلی از دیپلماتهاست که هندسه فکری آنان در سایه تلقیهای نادرست از روابط بینالملل، سیاست خارجی و دیپلماسی شکل گرفته است؛ تلقیهایی که از دهه ۶۰ در ساختار وزارت امور خارجه تثبیت شد. ساختاری که حتی در دوران جنگ ایران و عراق نیز کارنامهای درخشان نداشت و در چهار دهه اخیر، دیپلماسی را بیش از هر چیز به زبان نرم، ابهام، عقبنشینی، پرهیز از صراحت و فاصله گرفتن از ادبیات انقلابی تقلیل داد. تا آنجا که رهبر شهید در دهه ۹۰ خود را «انقلابی» و نه «دیپلمات» معرفی کردند.
نتیجه چنین تلقیای، موضعی عجیب و شرمآور بود که عراقچی تنها چند روز پیش از ترور رهبر شهید اتخاذ کرد؛ آنجا که از امکان جایگزینی سریع رهبری حتی در صورت ترور سخن گفت.
حداقل انتظار ملت از دستگاه دیپلماسی انقلاب اسلامی و وزارت خارجه جمهوری اسلامی، نخست شناخت درست دشمن و صحنه قدرت است. نمیتوان از دیپلماتی که فهمی دقیق از نظریههای روابط بینالملل ندارد، انتظار تحلیل درست رفتار قدرتهای بزرگ را داشت. محمدجواد ظریف زمانی نظریه رئالیسم، مهمترین مکتب علم روابط بینالملل، را کماهمیت تلقی کرد؛ عراقچی نیز در امتداد همان نسلی قرار دارد که نشان میدهد حتی شناخت علمی و دقیق از نظام بینالملل، جایگاه قدرت و منطق رفتار دشمن در دستگاه دیپلماسی، به اندازه کافی جدی گرفته نشده است.
مذاکره واهی با هیتلر آمریکایی
جرج کنان، دیپلمات آمریکایی در شوروی و نویسنده مقاله مشهور «مقاله ایکس»، نماد یک اصل بنیادین در دیپلماسی یعنی قدرت شناخت و تحلیل یک دیپلمات است. دیپلمات پیش از آنکه مذاکرهکننده باشد، باید واقعیت را بفهمد. چرچیل برخلاف چمبرلین و هالیفاکس فهمید که با هیتلر نمیتوان با امتیاز دادن به صلح رسید. امروز نیز ترامپ، همانگونه که جیدی ونس در سال ۲۰۱۶ او را «هیتلر آمریکایی» خوانده بود، شخصیتی است که نمیتوان به هیچ شکلی با وی و لابی یهودی پرشمار در اطراف وی به تفاهم رسید. دومین انتظار، صراحت و استحکام در موضع گیری و کلام یک دیپلمات منتسب به جمهوری اسلامی است؛ حلقه مفقوده ای که همواره مایه ناراحتی ملت ایران بوده و هست و سومین انتظار نیز توانایی آشکار ساختن واقعیت برای متحدان و دوستان کشور و تفهیم صحنه و خطرات آن برای آنان است؛ همانند همان کاری که چرچیل با تفهیم خطر هیتلر به آمریکا و ترغیب واشنگتن برای ورود به جنگ اروپا انجام داد.
دو سال گذشته نشان داد که عملکرد عراقچی درست بر مدار برجامی نه دیپلماسی انقلابی بوده و نه حتی دیپلماسی علمی، آنهم به معنای دقیق و حتی غربی روابط بینالملل. دیپلماسی واقعی، شناخت قدرت، فهم دشمن، ساختن ائتلاف، حفظ اعتبار و تبدیل قدرت ملی به دستاورد سیاسی است؛ نه مصرف کردن اقتدار میدان نبرد برای گرفتن توافقی که دشمن، هر زمان بخواهد، آن را پاره کند.