
محمدسجاد حمیدیه
زندهشور شروع کنجکاوی برانگیزی دارد. پنج نفر قرار است اعدام شوند و فیلم قرار است با شخصیت این پنج نفر تا زمان اعدامشان همراه شود. بازیهای خوبی مخصوصا از حامد بهداد و امیر جعفری در سکانسهای ابتدایی دیده میشود که توجه تماشاگر را نسبت به کاراکترها جلب میکند.
اما تنها چند دقیقه لازم است تا فیلم تبدیل به یک روضهخوانی سانتیمانتال و بیمنطق شود. فیلم در نشان دادن ضجههای خانواده اعدامیها افراط میکند. کاظم دانشی به جای اینکه تلاش کند به شخصیت اعدامیها عمق دهد و وارد ماجرای پروندههای آنها شود، فیلمش را از آه و فغان پر کرده است.
تمام تلاش فیلم برای نزدیکشدن به کاراکترها در نشانهگذاریها و دیالوگهای بسیار سطحی و کلیشهای خلاصه میشود. در غیاب حداقلهای شخصیتپردازی، فیلم با یک فیلمنامه پر از ایرادات منطقی، به شعاردادن و گدایی اشک میپردازد.
پس از انجامشدن یک اعدام -که بعد مشخص میشود که متهم بیگناه بوده است- نوبت به اعدام پسری میرسد که تقاضا میکند که پیش از اعدام ساز بزند. او را بالای سکوی اعدام میبرند و حتی طناب را هم دور گردن او میاندازند و تازه ساز میرسد. چرا آوردن ساز این مقدار طول میکشد؟ برای اینکه کارگردان بتواند یک نما از مردی در حال ساز زدن با طنابی دور گردنش بگیرد! بعد جالب است که بعد از چند دقیقه او را از سکو پایین میآورند تا کارگردان بتواند نمایی از پسر درحالی که برای بخشش به پای پدربزرگش افتاده است بگیرد! بله، پسر، مادر و پدرش را کشته و الان باید برای نجات از قصاص به پدربزرگهایش التماس کند.
در این میان نمیدانیم با چه منطقی، یکی از اعضای یک خانوادهی دیگر که برای اعدام آنجا هستند هم در محوطه حضور دارد و باز هم نمیدانیم چرا او ناگهان با دیدن ساز زدن پسر آنقدر تحت تاثیر قرار میگیرد که حاضر میشود با پدربزرگها صحبت کند و با آنها توافق کند که اگر آنها نوه خود را ببخشند، او هم از قاتل خواهرش میگذرد. این تنها یک موقعیت از میان چندین موقعیت کاملا غیرمنطقی فیلم است. بعد از بخشیده شدن این دو قاتل، این بار نوبت نماینده دادستان است که عقل خود را از دست بدهد و یک حرکت غیرمنطقی بزند. او خانوادههای هر چهار اعدامی را دور هم جمع میکند و میگوید که اگر همگی پول دیهی دو اعدامیِ باقی مانده را جمع نکنند، آن دو اعدامی که بخشیده شدهاند را هم اعدام میکند! خود پلات داستانی فیلم آنقدر مضحک است که نیازی به نقد آن نمیماند.
اما نکتهی اذیتکننده این است که فیلمنامهنویس انتخاب کرده که دادستانش یک بیگناه را اعدام کند و بهدنبال جلوگیری از اعدام ۴ گناهکار باشد. این یک تقلب واضح در روند داستان، برای دادن شعار ضد اعدام است. همچنین در یک موقعیت که باز هم منطق آن مخدوش است، یک کاراکترِ آنتیپاتیک وارد داستان میشود که بدون دلایلِ جدی و قانعکننده، میخواهد اعدامها را انجام دهد.
باز هم فیلمنامهنویس تقلب میکند و جملهی «فیالقصاص حیاة» را در دهان آنتیپاتیکترین کاراکتر فیلمش میگذارد. این کار از این جهت تقلب است که بهچالش کشیدن آن جمله، نه از طریق یک روایت منسجم و دلایل منطقی، بلکه با استفاده از احساساتگرایی عام انجام شده است. کاظم دانشی با این فیلم یک عقبگرد جدی در روند فیلمسازیاش کرده است. او این بار اصلا در ساخت یک فیلم با تم قضایی موفق نبوده است. باید دید که آیا کاظم دانشی در ادامه دوران فیلمسازیاش، هنوز هم ایدههایی بدیع در بستر داستانهای قضایی دارد، یا اینکه کمکم باید بهفکر ساخت فیلم با تمهایی متفاوت باشد.