سعید مصباح

واکنش گسترده رسانههای فارسیزبان معاند و محافل فرهنگی غرب به خبر درگذشت مرجان ساتراپی، صرفاً سوگواری برای یک نویسنده یا فیلمساز نیست؛ تجلیل از چهرهای است که سالها یکی از مؤثرترین روایتهای ضدایرانی را به افکار عمومی غرب عرضه کرد. ساتراپی در آثار خود مدعی روایت تجربه زیسته ایرانیان بود، اما در عمل تصویری که او از ایران ارائه داد، بیش از آن که بازتابدهنده واقعیت پیچیده جامعه ایرانی باشد، در خدمت تثبیت کلیشههایی قرار گرفت که رسانهها و نهادهای فرهنگی غرب سالها در پی ترویج آن بودهاند. تصویری راوی جامعهای عقبمانده که هیچ نسبتی با تمدن ندارد و محکوم به نابودی است.
برای فهم علت حجم گسترده واکنشها به درگذشت مرجان ساتراپی باید فراتر از زندگی یک نویسنده یا کارتونیست رفت. آنچه امروز از سوی رسانههای معاند و بخشی از محافل فرهنگی غرب مورد ستایش قرار میگیرد، تنها یک فرد نیست؛ بلکه نوعی روایت از ایران است که ساتراپی یکی از شناختهشدهترین حاملان آن بود.
شهرت جهانی ساتراپی با «پرسپولیس» گره خورد؛ اثری که به سرعت از یک خاطرهنگاری شخصی فراتر رفت و به یکی از مهمترین منابع شناخت بسیاری از مخاطبان غربی از ایران تبدیل شد. مشکل اما از همینجا آغاز میشود. ایرانی که در آثار ساتراپی به تصویر کشیده میشود، کشوری است که تقریباً همه مؤلفههای آن در سایه سرکوب، ترس، محدودیت و ناامیدی تعریف میشود. در این تصویر، کمتر نشانی از پیچیدگیهای جامعه ایرانی، ظرفیتهای فرهنگی آن یا واقعیتهای متکثر زندگی مردم دیده میشود.
او به جای روایت ایران، نسخهای قابل مصرف برای مخاطب غربی از ایران تولید کرد. نسخهای که دقیقاً همان چیزی را ارائه میداد که بسیاری از ناشران، جشنوارهها، رسانهها و نهادهای فرهنگی غرب انتظار شنیدنش را داشتند. به همین دلیل نیز آثار او با استقبال گسترده روبهرو شد؛ زیرا تصویری را بازتولید میکرد که از پیش برای افکار عمومی غرب آشنا و مطلوب ناتو فرهنگی بود.
ساتراپی البته تنها نبود. او بخشی از زنجیرهای بزرگتر از محصولات فرهنگی و رسانهای است که طی دهههای گذشته در ساختن چهرهای مخدوش از ایران نقش داشتهاند تا بتوانند هر نوع حمله نظامی با هر شدت و حدتی را عادیسازی کنند. از فیلمهای هالیوودی گرفته تا شبکههای فارسیزبان خارج از کشور، همگی در یک نقطه مشترکاند: ارائه تصویری که در آن ایران بیش از آنکه یک ملت و تمدن باشد، یک مسئله سیاسی لاینحل است.
نکته قابل توجه آن است که بسیاری از رسانههایی که امروز از ساتراپی به عنوان «صدای مردم ایران» یاد میکنند، هرگز از خود نپرسیدهاند کدام مردم؟ میلیونها ایرانی که تجربه زیستهشان هیچ شباهتی به جهان ترسیمشده در آثار او ندارد، در این روایت چه جایگاهی دارند؟ چگونه ممکن است فردی با ارائه روایتی محدود و شخصی، به نماینده یک ملت هشتاد میلیونی تبدیل شود؟
شاید مهمترین نقد به ساتراپی همین باشد که او نهتنها تصویری یکسویه از جمهوری اسلامی ارائه داد، بلکه در عمل مرز میان نقد حکومت و تخریب تصویر ایران را از میان برداشت. نتیجه آن شد که برای بخش قابل توجهی از مخاطبان غربی، ایران نه کشوری با تاریخی طولانی و جامعهای پویا، بلکه سرزمینی غریب، گرفتار و نیازمند نجات جلوه کرد.
به همین دلیل است که مرگ ساتراپی برای رسانههای معاند صرفاً فقدان یک هنرمند نیست؛ بلکه از دست دادن یکی از مؤثرترین چهرههای پروژهای فرهنگی است که سالها کوشید ایران را نه آنگونه که هست، بلکه آنگونه که مطلوب نگاه غربی است روایت کند.