نویسنده: امیرشهشهانی

اظهارات ناصر هادیان در ماههای اخیر، و بهخصوص در قسمت اخیر برنامه «به وقت ایران» بار دیگر یک مسئله عمیقتر را آشکار کرد: چگونه تفکری که روزگاری در قالب نهضت آزادی، به دلیل رویکردهایش در قبال استقلال، امنیت و نسبت ایران با آمریکا، از سوی امام خمینی(ره) مورد انتقاد جدی قرار گرفت و از منظر بسیاری از دلسوزان کشور را در مسیر نابودی قرار داده بود، امروز با ادبیات جدید و در قالب بخشی از جریان اصلاحطلب و طیف «برجامی» بازتولید شده است؟
مسئله، البته شخص هادیان نیست. مسئله آن شبکه فکری و سیاسی است که طی چند دهه، برخی چهرهها را بدون آنکه الزاماً مسیر طبیعی و رقابتی رشد علمی و اجرایی را طی کرده باشند، به موقعیتهای دانشگاهی، رسانهای و مدیریتی رسانده است. درباره هادیان نیز این پرسش قابل طرح است که چگونه فردی با سابقه تحصیلی عمدتاً در جامعهشناسی و جامعهشناسی سیاسی، در جایگاه تدریس روابط بینالملل در دانشگاه تهران قرار گرفت و تا زمان بازنشستگی نیز، بنا بر اطلاعات منتشرشده، با پایین ترین رتبه دانشگاهی یعنی استادیاری ادامه داد. رکود علمی هادیان تا حدی بود که کمتر بحث منسجم و مبتنی بر شناخت نظریات روابط بین الملل در معدود نوشته های دانشگاهی وی یافت می شود.
این سؤال درباره محمدجواد ظریف نیز قابل طرح است؛ چهرهای که مسیر حضور و ارتقای او در دستگاه سیاست خارجی و سپس عملکردش در مسئولیتهای مختلف، از سفارت تا وزارت خارجه و معاونت ریاستجمهوری، نیازمند ارزیابی دقیق و مبتنی بر کارنامه است، نه مصونیت رسانهای.
اما پرسش بزرگتر این است: چگونه ممکن است کسانی متولی آموزش روابط بینالملل به نخبه ترین دانشجویان ایران باشند که در تحلیل بدیهیات این رشته، از مفهوم قدرت و بازدارندگی گرفته تا ماهیت رقابت قدرتهای بزرگ، دچار خطاهای بنیادی شوند؟ چگونه در حالی که اساتید جهانی روابط بین الملل از جمله مرشایمر از باتلاق هرمز و نقش چین و روسیه در تضعیف آمریکا میگویند، کسانی همچون ظریف و هادیان از خطر اجماع جهانی، همان تهدید همیشگیشان سخن می گویند.
یکی از نشانههای جدی این تفکر، کوچکنمایی تهدیدات علیه ایران است. در ادبیات هادیان، حمله نظامی به کشور، ترور عالیترین مقام نظام و شمار زیادی از فرماندهان و مسئولان، شهادت هزاران نفر از مردم و جنایت میناب و ناو دنا با ادبیات کودکانه به «درگیری محدود» یا «زد و خورد» تخفیف داده میشود. در چنین شرایطی، برخی به جای بررسی چرایی شکست دشمن در تحقق اهداف خود، همچنان از «خطر اجماع جهانی» سخن میگویند؛ گویی ارتش ایالات متحده که بزرگتر از 9 ارتش بعد از خود است در جنگ با ایران نیست و مقامات ایرانی باید از کشورها و ارتش های به مراتب ضعیف تر از آمریکا بترسند.
چنین تفکری حتی اگر لباس دانشگاه و دیپلماسی بر تن داشته باشد، در نهایت همان نسخهای را تجویز میکند که نتیجهاش چیزی جز افزایش آسیبپذیری کشور نیست.