نویسنده: سعید مصباح

سرگئی اورسولیاک، کارگردان روسی، که این روزها در حال ساخت فیلم سینمایی «جنگ و صلح» به مناسبت دویستمین سالگرد تولد لئو تولستوی است، در سخنانی به ستایش از سینمای ایران پرداخت و گفت: «وقتی بهترین فیلمها را تماشا میکنیم، مثلاً فیلمهایی از ایران، میبینیم که آنها سودای فتح جهان را ندارند؛ اما عشقی عمیق و صادقانه را نسبت به مردمانی ابراز میکنند که برایشان قصه میگویند، همان مردمانی که در سرزمین خود زندگی میکنند». با بخش اول صبحتهای اورسولیاک میتوان موافق بود و روی آن صحه گذاشت. در یک کلام سینماگران ایرانی -به جز موارد معدود- سودای فتح جهان ندارند چون ذاتا غربگرا هستند و نمیتوانند فهمی از دنیای مادی پیش رویشان داشته باشند. وقتی به تولیدات سینمای بومی و زیرزمینیمان نگاه میکنیم متوجه میشویم که این مدیوم به ملک طلق آثار موسوم به «اجتماعی» تبدیل شدهاند. شاید بپرسید که چه ایرادی در ساخت و اکران فیلم اجتماعی وجود دارد که آنها را به تابعی از غرب فرهنگی بدل میکند؟ کارویژه این آثار نهتنها نقد مشکلات درونساختاری ما نیست، بلکه امکانی برای گرفتن فاند و پروژه از سفارتخانهها و کمپانیهای بهاصطلاح مستقل اروپایی و آمریکایی است و این طیف از فیلمسازان چون اراده و سوادی برای به چشم آمدن نزد مخاطب ندارند تنها هدف خود را به کسب جوایز بیاهمیت جشنوارههای ریز و درشت و همینطور مهاجرت به کعبه آمالشان خلاصه میکنند. از این منظر، سینماگر ایرانی به جای آنکه با ساخت آثاری حماسی، قدرتمند و مدرن، تصویری از پیشرفت و عظمت کشورشان را به جهان نشان دهد و روایت هژمونیک غرب از ایران را به چالش بکشد، ترجیح میدهد دست به نوعی خودسانسوری بزند. داوران جشنوارههای غربی معمولاً به دنبال تماشای «دیگریِ ضعیف، سنتی و فقیر» هستند؛از سوی دیگر وقتی فیلمسازان ملی میخواهند دنیا را در عرصه نمادین فتح کنند با دهنکجی این افراد و جامعه آماریشان و همینطور رسانههای اجارهای طرف میشوند. برای نمونه ابراهیم حاتمیکیا کارگردانی است که بخشی از آثارش دقیقا مصداق بارز آیندهنگری و مشخص کردن افقهای روشن برای ایران ذیل حاکمیت جمهوری اسلامی است و از منظر زیباییشناسی حرفهای زیادی برای گفتن دارد، اما همین مسئله هم از سوی روشنفکران عرفی تاب آورده نمیشود و تا وقتی که هنرمند فیلمی در نقد سیستم نسازد چندان به چشم این افراد نمیآید.