سیاسی 16 مرداد 1405 - 3 هفته پیش زمان تقریبی مطالعه: 0 دقیقه
کپی شد! 🖨️ چاپ
0
سیداحسان قاضی‌زاده هاشمی؛

بزرگ‌ترین پیروزی سلطه‌گران، اشغال دستگاه فکری ساکنان یک سرزمین است

قاضیزادههاشمی

سید احسان قاضی‌زاده هاشمی، معاون شهید رئیسی در دولت سیزدهم در واکنش به حضور ناصرهادیان در برنامه «به وقت ایران»، اظهار داشت: چند شب پیش در برنامه «به وقت ایران»، فرصتی فراهم شد تا یکی از مدافعان نظریه سازش و تسلیم در برابر آمریکا در فضایی نسبتاً آزاد به تشریح دیدگاه‌های خود بپردازد. صرف‌نظر از سخنان او، نفس شکل‌گیری چنین گفت‌وگوهایی اتفاقی مثبت و ضروری است. جامعه‌ای که از شنیدن مستقیم دیدگاه‌های مختلف محروم شود، به تدریج قدرت تشخیص خود را نیز از دست می‌دهد.

شاید به همین دلیل است که هنوز بسیاری از علاقه‌مندان به مباحث فکری و سیاسی، با حسرت از مناظرات سال‌های نخست انقلاب یاد می‌کنند؛ مناظراتی که در آن اندیشمندانی چون شهید آیت‌الله بهشتی و علامه مصباح یزدی در برابر نظریه‌پردازانی چون احسان طبری و نورالدین کیانوری می‌نشستند و درباره بنیادی‌ترین مسائل فکری جامعه به بحث می‌پرداختند. آن مناظرات صرفاً رقابت سیاسی نبود؛ میدان رویارویی دو جهان‌بینی بود.

جامعه امروز ایران نیز بیش از هر زمان دیگری به چنین گفت‌وگوهایی نیاز دارد. زیرا اختلافات اصلی دیگر بر سر اشخاص و دولت‌ها نیست؛ بلکه بر سر نوع نگاه به انسان، قدرت، استقلال و آینده است.

هنگام تماشای آن برنامه، ناگهان یکی از مشهورترین استعاره‌های سیاسی قرن بیستم در ذهنم زنده شد؛ استعاره‌ای که مالکوم ایکس در سال ۱۹۶۳ در سخنرانی معروف خود با عنوان «پیام به توده‌ها» مطرح کرد: «برده خانگی» و «برده مزرعه».

مالکوم ایکس می‌گفت در دوران برده‌داری آمریکا، برخی بردگان در خانه ارباب زندگی می‌کردند. غذای بهتری می‌خوردند، لباس بهتری می‌پوشیدند و از امتیازاتی برخوردار بودند که دیگر بردگان از آن محروم بودند. همین امتیازات موجب می‌شد به تدریج خود را بخشی از خانه ارباب تصور کنند. اگر ارباب می‌گفت «خانه ما»، آنان نیز می‌گفتند «خانه ما». اگر ارباب بیمار می‌شد، آنان نگران سلامتی «ما» می‌شدند.

در مقابل، بردگان مزرعه قرار داشتند؛ کسانی که هر روز واقعیت تلخ سلطه را تجربه می‌کردند و هیچ توهمی درباره ماهیت رابطه خود با ارباب نداشتند. مسئله آنان اصلاح شرایط بردگی نبود؛ مسئله آنان پایان دادن به اصل بردگی بود.

اما اهمیت سخن مالکوم ایکس در توصیف گذشته نبود. او در واقع از یک الگوی همیشگی در تاریخ سخن می‌گفت؛ الگویی که بارها و بارها در روابط میان قدرت‌های بزرگ و ملت‌های ضعیف‌تر تکرار شده است.

سلطه تنها با ناوهای جنگی، تحریم‌های اقتصادی و عملیات امنیتی برقرار نمی‌شود. این‌ها ابزارهای آشکار قدرت هستند. شکل عمیق‌تر و ماندگارتر سلطه زمانی پدید می‌آید که نظام ارزشی یک ملت دگرگون شود؛ زمانی که مردم و نخبگان یک جامعه به این نتیجه برسند که مقاومت بیهوده، استقلال ناممکن و تسلیم شدن عقلانی‌ترین انتخاب است.

در چنین وضعیتی، زنجیرها از دست و پا به ذهن منتقل می‌شوند.

اگر به تجربه تاریخی دو قرن اخیر بنگریم، خواهیم دید که قدرت‌های استعماری و سلطه‌گر همواره از چند مسیر به طور همزمان عمل کرده‌اند؛ فشار نظامی، محاصره اقتصادی، عملیات سیاسی و امنیتی، و در نهایت مهم‌تر از همه، نفوذ در حوزه فرهنگ و ادراک عمومی. زیرا هیچ سلطه‌ای پایدار نمی‌ماند مگر آنکه ابتدا در ذهن انسان‌ها مشروعیت پیدا کند.

بزرگ‌ترین پیروزی سلطه‌گران اشغال یک سرزمین نیست؛ اشغال دستگاه فکری ساکنان آن سرزمین است.

در چنین شرایطی، دیگر نیازی نیست کسی استقلال را با زور از مردم بگیرد. کافی است آنان را متقاعد کنند که استقلال ارزش چندانی ندارد. دیگر نیازی نیست کسی ملت‌ها را به تسلیم وادار کند. کافی است تسلیم شدن را با نام عقلانیت، واقع‌بینی یا پیشرفت عرضه کنند.

اختلافی که امروز در بسیاری از مباحث سیاسی ایران مشاهده می‌شود، در عمق خود از همین نقطه آغاز می‌شود. یک نگاه معتقد است جهان دارای اربابانی است که قواعد بازی را تعیین می‌کنند و هنر سیاست آن است که جایگاهی مناسب در نظم طراحی‌شده آنان به دست آوریم. در این نگاه، مسئله اصلی نفی سلطه نیست؛ بلکه یافتن موقعیتی امن‌تر و سودمندتر در درون ساختار سلطه است.

اما نگاه دیگری وجود دارد که معتقد است تاریخ بشر تنها تاریخ سازگاری با قدرت‌های مسلط نیست. اگر چنین بود، بسیاری از ملت‌های امروز هرگز به استقلال نمی‌رسیدند، استعمار فرو نمی‌پاشید و جنبش‌های رهایی‌بخش شکل نمی‌گرفتند. این نگاه بر آن است که انسان و ملت، صرفاً موضوع قدرت نیستند؛ بلکه می‌توانند سازنده تاریخ نیز باشند.

شاید راز ماندگاری استعاره مالکوم ایکس نیز در همین باشد. او ظاهراً از دو نوع برده سخن می‌گفت، اما در حقیقت از دو نوع نگرش حرف می‌زد؛ دو نوع نگاه به کرامت انسانی.

یک نگرش، عزت را در نزدیک شدن به ارباب جست‌وجو می‌کند و موفقیت را در کسب سهم بیشتری از سفره قدرت می‌بیند. نگرش دیگر، عزت را در استقلال می‌جوید؛ حتی اگر هزینه آن سنگین باشد.

از این منظر، پرسش اصلی امروز ایران نه درباره یک دولت، یک مذاکره یا یک توافق خاص، بلکه درباره یک انتخاب تاریخی است. آیا می‌خواهیم درباره کیفیت زنجیرها گفت‌وگو کنیم یا درباره شکستن آن‌ها؟ آیا هدف، تبدیل شدن به برده‌ای مرفه‌تر در خانه ارباب است یا ساختن آینده‌ای که در آن اساساً جایگاهی برای رابطه ارباب و برده وجود نداشته باشد؟

مالکوم ایکس بیش از شصت سال پیش این پرسش را برای جامعه خود مطرح کرد. اما حقیقت آن است که این پرسش همچنان زنده است؛ نه فقط برای آمریکا، بلکه برای هر ملتی که میان آسایش در سایه قدرت و استقلال در سایه مقاومت، در حال انتخاب کردن است.

مطالب مرتبط
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × 1 =