نویسنده: مسعود حنیفی

وقتی با نمایش آخرین اثر بخش خارج از مسابقه، چهلوچهارمین جشنواره فیلم فجر به اتمام رسید برای منتقدان و کارشناسان حوزه سینما بهروشنی مشخص شد که سال 1405 ایام خوبی برای این حوزه و دستاندرکارانش نیست. شیپور جنگ که از طرف رفقای باند اپستین نواخته شد وخامت اوضاع ابعاد دیگری هم پیدا کرد و سینما برای رسیدگی به دخل و خرجش به تب و تاب افتاد. اکنون دو فیلم استخر و زندهشور برای سروسامان دادن به وضعیت بحرانی اقتصاد این مدیوم وارد گود شدهاند که تا اینجای کار ایرادی وارد نیست؛ نقد و ایراد از جایی شروع میشود که بفهمیم این آثار نهتنها هیچ نسبتی با شرایط حال حاضر کشور ندارند و انتزاعیاند، بلکه مضمون آنها هم بهشکل واضحی در راستای عملیات عادیسازی، تحمیق و تخدیر ملت کار میکنند. همه اینها درحالیست که سینمای جریان اصلی آمریکا در مواقع حساس همراستا با سیاستهای کاخ سفید آرایش نظامی میگیرد.
پیش از ورود به بحث اصلی باید بگوییم که استخر ساخته سروش صحت، یک فیلم تخدیری، بیقید، فاقد معنا و دربردارنده پوچی زندگی است که گاردش را در برابر مشکلات و معایبی که دنیای مدرن برایمان بهوجود آورده باز میگذارد و نسخه تسلیم از خود صادر میکند. وضعیت زندهشور اما از این هم بدتر است، این فیلم در اصطلاح میخواهد در مورد بخشش باشد، ولی به اثری ضد حکم قصاص تبدیل شده و با زبان بیزبانی درحال تئوریزهکردن مخالفت با احکام الهی است؛ اقدامی که استارت آن سالها پیش توسط جبهه ملی زده شد و در تمام این ایام با قدرت ادامه پیدا کرده است. همه این موارد درحالی رقم میخورد که وقتی به تاریخ سینمای آمریکا نگاه میاندازیم متوجه میشویم که فیلمسازجماعت در مواقع استثنایی دست از مخالفت و لگدپراندن برمیدارند و در راستای حفظ پرچم و قدرت نمادین کشورشان آثاری را برعلیه دشمن تولید میکنند؛ بهطوریکه سینمای هالیوود در دوران جنگ سرد (۱۹۴۷-۱۹۹۱) بهعنوان یکی از قدرتمندترین ابزارهای قدرت نرم و ماشین تبلیغاتی سیاسی ایالات متحده عمل کرد. فیلمهای این دوره با هدف تقویت میهنپرستی، مشروعیتبخشی به سیاستهای خارجی شیطان بزرگ و ایجاد تصویری منفی، تهدیدآمیز و یکدست از کمونیسم و اتحاد جماهیر شوروی ساخته شدند تا افکار عمومی را در داخل و خارج از کشور مدیریت کنند.برای نمونه اگر بخواهیم فقط به چند مورد در این زمینه اشاره کنیم باید به دهههای شصت و هشتاد میللادی نقب بزنیم. در دهه ۱۹۶۰، لحن فیلمهای هالیوودی منطبقبر دستگاه آپاراتوس قدرت پیچیدهتر، روانشناختیتر و نمادینتر شد و اضطراب عمیق هستهای جامعه را بازتاب داد. کاندیدای منچوری ترس عمیق از شستوشوی مغزی و توطئههای پنهان سیاسی برای ترور را نشان داد و مجموعه فیلمهای جیمز باند بهعنوان یک ابزار تبلیغاتی پایدار و جهانی، غرب را متمدن، جذاب و پیشرفته، و شوروی را شروری بیرحم، فاسد و عقبمانده به جهانیان معرفی میکرد. دهه ۱۹۸۰ و دوران ریاستجمهوری ریگان، عصر طلایی فیلمهای اکشن میهنپرستانه بود که هدف اصلی آنها جبران تحقیر شکست ویتنام و نمایش برتری مطلق و بیچونوچرای ایالات متحده بود. در راکی ۴ فردگرایی و روحیه آمریکایی بر ماشین تبلیغاتی و فیزیکی بیروح شوروی پیروز میشد و رمبو: نخستین خون با قهرماننمایی انفرادی، تاریخ شکستخورده جنگ ویتنام را به نفع آمریکا باز روایت و بازنویسی کرد. از سوی دیگر، طلوع سرخ سناریوی حمله فرضی شوروی به خاک آمریکا و مقاومت نوجوانان را به تصویر کشید و تاپ گان برتری تکنولوژیک و نظامی نیروی دریایی آمریکا را به رخ جهانیان میکشید. این دقیقا همان آمریکایی است که فیلمسازان غربگرا و غربزده ما خود را تابعش میدانند و متاسفانه بدیهی بهنظر میرسد که در زمان جنگ کشور مادریشان را رها کنند و برای پشتیبانی از یانکیها هر چیزی را روا بدانند.