محسن فرهمند

تشییع تاریخی و کمنظیر شهید آیتالله سیدعلی خامنهای در ایران و عراق، صرفاً یک مراسم وداع نبود؛ نمایش پیام ملت هایی بود که شعارهای «انتقام» و «مرگ بر سازش» را به عنوان مهمترین پیام خود به گوش جهان رساند. این در حالی است که همزمان، آمریکا و رژیم صهیونیستی نهتنها از مواضع خصمانه خود عقبنشینی نکردهاند، بلکه اقدامات میدانی روزهای اخیر نشان میدهد پروژه فشار و تقابل علیه ایران همچنان با قدرت دنبال میشود.
تشییع باشکوه و تاریخی شهید آیتالله سیدعلی خامنهای را باید یکی از بزرگترین رخدادهای سیاسی و اجتماعی تاریخ معاصر دانست. میلیونها انسان در ایران و عراق، فارغ از هر تحلیل رسانهای، یک پیام را روشن به نمایش گذاشتند؛ پیام «انتقام» و «مرگ بر سازش». این شعارها نه محصول فضاسازی رسانهای، بلکه بازتاب برداشت بخش بزرگی از شرکتکنندگان از شرایط جاری و نوع مواجهه با دشمنی بود که طی سالهای اخیر بارها از جنگ و دیگر ابزار نظامی، تحریم، ترور و فشار اقتصادی استفاده کرده است. این واکنش مردمی در شرایطی رخ داد که ترامپ صراحتاً تفاهمنامه را خاتمهیافته تلقی کرد و در چند روز گذشته حملات نظامی بزرگتری علیه اهداف ایرانی انجام گرفت. این تحولات، عزم طرف مقابل برای ادامه رویکرد فشار را تأیید میکند.
فهرست پیامدهای عملی تفاهمنامهای که محمد باقر قالیباف منافع به دست آمده از آن را بیشتر از جنگ عنوان میکرد نیز قابل توجه است: معافیتهای تحریمی که در کمتر از یک ماه باطل شد، ایجاد کریدور عمانی برای دور زدن مسیرهای ایرانی، کاهش قابل توجه حقوق و عوارض و حاکمیت ایران بر تنگه هرمز، افت شدید قیمت نفت، ادامه عملیات اسرائیل در جنوب لبنان، عدم آزادسازی منابع بلوکهشده، عدم تحقق سرمایهگذاری مورد ادعای ۳۰۰ میلیارد دلاری و تهدیدهای امنیتی متوجه مقامات عالی رتبه کشور. این موارد نشاندهنده این است که شاید منافع به دست آمده از تفاهم بیشتر از جنگ باشد ولی این نه برای ایران که برای آمریکاست.
در داخل کشور، انتقادات کارشناسی و عمومی نسبت به ادامه این مسیر در حال افزایش است، با وجود این، برخی مشاوران نزدیک به قالیباف به عنوان یکی از دو متولی ارشد حوزه مذاکرات در کنار مسعود پزشکیان، همچنان بر ارزیابی مثبت تأکید دارند. مجید شاکری، عضو تیم مذاکرهکننده و مشاور قالیباف، در توییت اخیر خود اظهار داشت: «تفاهم خوب بود و شیوه اجرای آن هم تا الان خوب است.» این موضع در حالی مطرح میشود که گزارشها از ۱۲ شهید و ۷۸ مجروح در حملات اخیر حکایت دارد و سؤال جدی در مورد ارزیابی واقعبینانه از نتایج ایجاد کرده است.
نگاهی به اظهارات صریح مقامات آمریکایی مانند جِیدی ونس معاون رئیسجمهور، حاکی از آن است که «هدف اصلی تفاهم، پر کردن ذخایر استراتژیک نفتی آمریکا و متحدانش بوده است.» گزارشهای اندیشکدههای آمریکایی و اسرائیلی نیز بر لزوم ادامه اقدامات نظامی و فشار بر ایران تأکید دارند و نشانهای از تغییر اساسی در رویکرد دشمن مشاهده نمیشود. این واقعیت، احتمال تشدید نبرد در مراحل بعدی را تقویت میکند.
بررسی الگوی حملات در دوره آتشبس و تفاهم، دو محور راهبردی را برجسته میسازد. محور اول، تمرکز بر اختلال در مسیرهای جایگزین محاصره دریایی است؛ از جمله خطوط ریلی و لجستیکی مرتبط با چین و روسیه. هدف این اقدامات، افزایش فشار اقتصادی و کاهش تابآوری بلندمدت ایران از طریق محدود کردن ظرفیت دور زدن تحریمها است.
محور دوم، الگوی حملات در مناطق جنوبی کشور است. این الگو حاکی از آمادگی برای سناریوهای عملیاتی زمینی و تلاش برای ایجاد ظرفیت فرود نیرو یا کنترل نقاط کلیدی در سه منطقه چابهار، نوار ساحلی و جزایر تنگه هرمز، و همچنین محور استان خوزستان است. چنین الگویی با دکترینهای نظامی شناختهشده برای عملیات ترکیبی (هوایی-دریایی-زمینی محدود) همخوانی دارد.
از منظر زمانی، ادامه تفاهمنامه به طرف مقابل فرصت میدهد تا یکی از مهمترین چالشهای پیشرو تا انتخابات میاندورهای کنگره آمریکا را مدیریت کند. تحلیلگران اقتصادی غربی، بحران احتمالی نفتی ناشی از اختلال در عرضه را بسیار جدی ارزیابی کردهاند؛ به طوری که برخی آن را فراتر از بحران مالی ۲۰۰۸ و شوک نفتی اول در سال 1973 و همرده با بحرانهای مالی کمرشکن بین دو جنگ جهانی برای آمریکا توصیف میکنند. رفع این بحران از طریق تفاهم، زمینه را برای اجرای مراحل بعدی برنامه چندمرحلهای و چند ساله اتحاد شیطانی ترامپ و نتانیاهو برای نابودی دائمی قدرت ایران فراهم خواهد کرد.
در مجموع، دادههای موجود نشان میدهد که تفاهمنامه به جای ایجاد توازن راهبردی، عملاً به عنوان پوششی برای بازسازی ظرفیتهای عملیاتی طرف مقابل عمل کرده است. تکرار رویکردهای قبلی بدون بازنگری جدی در فرضیات پایهای (مانند حسن نیت طرف مقابل یا پایداری مزایای اقتصادی)، ریسکهای قابل توجهی برای امنیت ملی و تابآوری اقتصادی ایجاد میکند. تحلیل واقعبینانه از الگوهای رفتاری دشمن و نتایج ملموس میدانی، لزوم بازنگری در اولویتهای سیاست خارجی را بیش از پیش ضروری میسازد.