در سیاست خارجی، بزرگترین خطای استراتژیک، خلط «ابزار» با «هدف» است. مذاکره، به خودی خود یک آرمان نیست؛ بلکه یک ابزار در جعبهابزار سیاستورزی است که کاراییاش کاملاً وابسته به زمانشناسی و نسبت آن با قدرت ملی است. اگر مذاکره در خدمت ارتقای جایگاه کشور و تثبیت منافع ملی باشد، ستودنی است؛ اما اگر به دستاوزی برای فرسایش توان بازدارندگی بدل شود، نه تنها گرهگشا نیست، بلکه خود به عامل تضعیف کشور تبدیل میشود. تجربه تاریخی ملت ما، از سالهای تلخ اشغال و تحقیر در دهههای گذشته تا امروز، یک حقیقت ساده را پیش روی ما گذاشته است: ایران، ایران مقتدر است. نگاهی به مسیر پرفرازونشیب این سرزمین نشان میدهد که هرگاه ارادهای برای ساختن قدرت درونی شکل گرفته، نگاههای خیرهسر خارجی ناچار به عقب نشینی شدهاند. برعکس، آنجا که اقتدار کشور در سایه تردید یا خوشخیالیهای دیپلماتیک قرار گرفته، دشمن نه تنها از دشمنی دست برنداشته، بلکه گستاختر شده است. اینکه برخی گمان میکنند اولویت سیاست خارجی باید با معیشت باشد و امنیت را در پلههای پایینتر قرار میدهند، یک دوگانه کاذب است. اساساً اقتصاد پویا در یک «خلأ امنیتی» رشد نمیکند. کشوری که در وضعیت «نه جنگ، نه صلح» گیر کند، کشوری که مرزها و امنیتاش هر روز مورد تعرض کاملی یا میدانی قرار گیرد، نمیتواند به ساحل آرامش اقتصادی برسد. امنیت، اکسیژن اقتصاد است؛ و بازدارندگی، بهترین ضامن امنیت است. امروز، دشمنان نه از مذاکره، بلکه از «ظهور یک قدرت جدید» واهمه دارند. این بیتابی و عصبانیتی که در رفتار حاکمان آن سوی مرزها دیده میشود، نشانه استیصال است؛ چرا که آنها در حال مشاهده تکثیر یک روحیه جمعی و امتگونهاند که دیگر با تحریم و تهدید فرو نمیریزد. مسیر پیش رو روشن است: ما نه به دنبال تنشآفرینی و نه شیفته مذاکره. ما به دنبال حقیقتی هستیم که شهید بهشتی در آن کلام ماندگار خود خطاب به دشمن فریاد زد: «از این عصبانیت بمیر». این یعنی عصبانیت دشمن، بهترین گواه بر مسیر درست ماست. دستگاه دیپلماسی باید بداند که پشتوانه اصلیاش نه «متنهای تفاهم»، که اقتدار میدانی و وحدت ملی است. هر جا که اقتدار هست، دیپلماسی هم حرفی برای گفتن دارد؛ و هر جا که قدرت رنگ ببازد، دیپلماسی هم به انفعال میرسد. انتخاب با ماست؛ ایستادن بر سر موضع قدرت، یا گم شدن در هزارتوی مذاکرات بی نتیجه.
