سعید قاسمی

اگر بخواهیم بدون تعارف حرف بزنیم، باید بگوییم ماجرای سلبریتیها در ایران دیگر یک بحث سطحی و ژورنالیستی نیست. این یک مسئله عمیق اجتماعی است که مستقیماً به نسبت چهرههای مشهور با مردم گره خورده است. در بزنگاههایی که جامعه درگیر جنگ، استرس و اندوه بوده، سلبریتیها نیز بهناچار وارد میدان قضاوت شدهاند؛ برخی ایستادند، برخی آمدند –هرچند دیر- و برخی اساساً نیامدند و به قول حسین پاکدل، بازیگر سینما، اینها از اساس رفوزه شدند. حالا اما ماجرا از سطح نقد عبور کرده و وارد فاز داوری تاریخی شده است. داوریای که نه با هیاهو، بلکه در سکوت و بهدست حافظه جمعی شکل میگیرد و به مرور، جایگاه واقعی هر چهره را تثبیت یا حذف میکند.
بگذارید از یک نقطه روشن شروع کنیم تا تصویر دقیقتر شود؛ امثال حسین پاکدل، نمونهای از نسلی هستند که هنوز نسبت خود را با جامعه گم نکردهاند. برخی از اشخاص مشهور، برخلاف بسیاری از همقطارانشان، در نقد فضای سلبریتیزده هم لکنت نداشتند و نشان دادند که میتوان هم در میدان هنر حضور داشت و هم نسبت به جامعه و وطن موضعی روشن اتخاذ کرد. این یعنی ایفای نقش؛ همان چیزی که بسیاری از مدعیان شهرت، سالها از آن شانه خالی کردهاند.
اما ماجرا به همین نقطه ختم نمیشود. اگر بخواهیم صادق باشیم، باید بپذیریم که سلبریتیهای ایرانی در مواجهه با بزنگاههای اجتماعی، به سه دسته تقسیم شدهاند. دسته نخست، همانهایی هستند که از همان ابتدا کنار مردم ایستادند؛ نه با حسابگری و نه با ترس از هزینه، بلکه با درک موقعیت ویژه تاریخی کشور. اینها، حتی اگر خطا هم داشته باشند، در حافظه جمعی بهعنوان «حاضرین در صحنه» ثبت میشوند و این عنوان، چیزی نیست که بهسادگی از دست برود.
دسته دوم، آنهاییاند که ابتدا سکوت کردند، بعد با تغییر فضا، بهتدریج زبان باز کردند. این گروه، مصداق همان پدیدهای هستند که در علوم اجتماعی از آن به «مارپیچ سکوت» یاد میشود. آنها در نهایت این مارپیچ را شکستند، اما نه در زمان مناسب. تأخیرشان، همچون لکهای بر کارنامهشان باقی مانده و هنوز معلوم نیست که در داوری نهایی مردم، در کدام سوی ماجرا قرار بگیرند.
اما دسته سوم، مسئلهبرانگیزترین بخش این معادلهاند؛ سلبریتیهایی که نهتنها سکوت کردند، بلکه اساساً خود را از متن واقعیت و بطن جامعه کنار کشیدند. در لحظات حماسیای که نام ایران، نام مردم، نام شهدای این سرزمین بر زبانها جاری بود، اینها حتی اشارهای به دشمن نکردند و طبق معمول انگشت اتهام را به سمت انقلاب اسلامی چرخاندند. این برخورد، دیگر از جنس احتیاط یا ترس نیست؛ نوعی فاصلهگذاری آگاهانه است. فاصلهای که در ذهن مردم ثبت میشود و با هیچ چیز پاک نخواهد شد.
در این میان، برخی چهرهها که زمانی جریانساز بودند، فیلمسازی که روزگاری زبان اعتراض داشت یا بازیگری که خود را صدای متفاوت معرفی میکرد و جایزهاش را به امام زمان (عج الله) تقدیم میکرد، اکنون در موقعیتی قرار گرفتهاند که نه صدایشان شنیده میشود و نه حضورشان معنایی تولید میکند. این همان نقطهای است که سقوط، بیسروصدا آغاز میشود و پیش از آنکه شخص سقوط کننده متوجه شود، او را به کام فراموشی و طرد شدن از جامعه میکشاند.
و حالا برسیم به اصل ماجرا؛ حذف. اما نه آن حذفی که در ادبیات سیاسی مرسوم است. اینجا از یک «ضرورت تاریخی» حرف میزنیم. مردمی که تجربه میکنند، رنج میکشند و در عین حال بهدقت رفتار چهرهها را رصد میکنند، در نهایت تصمیم میگیرند چه کسی را نگه دارند و چه کسی را کنار بگذارند. این حذف، نه با حکم و دستور، بلکه با بیاعتنایی اتفاق میافتد. آرام، تدریجی و در عین حال قطعی.
حافظه جمعی، بر خلاف تصور، فراموشکار نیست. ممکن است دیر واکنش نشان دهد، اما وقتی تصمیم بگیرد، بازگشتی در کار نیست. سلبریتیهایی که گمان میکنند میتوانند با چند موضعگیری مقطعی یا ژستهای احساسی به صحنه بازگردند، یک نکته اساسی را نادیده گرفتهاند: مردم دیگر به «نمایش» اعتماد ندارند.
تاریخ فرهنگ این کشور، پیش از این هم بارها دست به پالایش زده است. نامهایی که روزگاری پررنگ بودند، بهمرور از حاشیه به فراموشی رفتند و در مقابل، کسانی که در لحظههای حساس کنار مردم ایستادند، ماندگار شدند و این قاعده امروز هم برقرار است.
در انتها باید گفت که مسئله خیلی ساده است؛ اگر در لحظهای که باید، نباشی، بهمرور از معادله حذف میشوی. آن هم نه با حکم یا اراده نهادها، بلکه به انتخاب مردمی که دیگر بهسادگی نمیبخشند و بهراحتی هم فراموش نمیکنند. این، منطق بیرحم اما دقیق تاریخ است.