سعید قاسمی
این روزها یک خط فکری مشخص در میان بخشی از هنرمندان و فعالان فرهنگی دیده میشود؛ تلاشی برای جدا کردن «ایران» از «نظام». جملههایی از جنس «روی ایران توافق کنیم» یا «ایران فراتر از هر حکومتی است» در ظاهر بیخطر و حتی همدلانه به نظر میرسند، اما در لایه زیرین، حامل یک معنا هستند: کنار گذاشتن نظام از دایرهی ایران.
این نگاه، بیش از آنکه یک موضع فرهنگی باشد، یک پروژه فکری است. نوعی سکولاریزه کردن مفهوم ایران؛ تقلیل آن به یک امر انتزاعی، بیریشه در ساختار سیاسی و تاریخیاش. اما مسئله اینجاست که ایرانِ واقعی، ایرانِ روی زمین، هیچوقت چنین موجود تفکیکپذیری نبوده. ایران، در طول تاریخش، خصوصا در ۴۷ سال گذشته همیشه با نظم سیاسیاش تعریف شده؛ با دولت، با حاکمیت، با ساختاری که از دل آن امنیت، مرز و هویت شکل گرفته است.
اینکه امروز کسی بخواهد ایران را از نظام جدا کند، بیشتر شبیه یک صورتبندی ذهنی است تا یک واقعیت عینی. نمیشود از ایران حرف زد، اما نسبت خود را با ساختار حاکم بر آن معلق نگه داشت. این دو، همعرض و درهمتنیدهاند؛ حذف یکی، به معنای تهی کردن دیگری است.
تناقض وقتی پررنگتر میشود که همین افراد، در دل همین ساختار، کار میکنند، بودجه میگیرند و اثر تولید میکنند؛ جالب اینجاست که برخی از این اشخاص حتی درباره جنگی که همین نظام، مدیریت و هدایتش کرده؛ سریال میسازند، پروژه میگیرند، اما در سطح گفتار، تلاش میکنند مرز خود را جدا کنند. این دیگر صرفاً یک اختلاف نظر نیست؛ نوعی دوگانهسازی آگاهانه است.
نقد این نگاه، به معنای بستن باب گفتوگو نیست، بلکه دقیقاً برعکس: یادآوری یک واقعیت است. ایران، یک مفهوم شناور و بیریشه نیست که هرکس بتواند آن را مطابق میل خود بازتعریف کند. ایران، با تک تک اجزای هویتساز خود معنا پیدا میکند؛ همانطور که نظام، بدون ایران، موضوعیت ندارد.
اگر قرار است از ایران حرف بزنیم، باید آن را در کلیتش ببینیم—با همه پیچیدگیها، تناقضها و واقعیتهایش. جدا کردن این دو، بیشتر شبیه سادهسازی مسئله است تا فهم آن.
