
محسن فرهمند
حوالی ظهر شنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۵، نخستین دور مذاکرات ایران و آمریکا برای پایان دادن به جنگی که مایه آبروریزی برای واشنگتن و تلآویو شد، با میانجیگری پاکستان آغاز گشت؛ پیشمذاکراتی که برگزار شد بیش از آنکه نوید صلح بدهد، بوی تردید، بیاعتمادی را در خود داشت و علائم این مساله به خوبی هویدا شد که مذاکره با آمریکا باز هم سرانجام خوبی نخواهد داشت. آمریکا حتی با اقدامات 48 ساعت گذشته نیز دیوار بیاعتمادی را بلندتر کرد.
این مذاکرات را باید شکنندهترین گفتوگوهای جهان دانست؛ گفتوگوهایی که نه بر پایه اعتماد، بلکه بر شانههای تاریخ سنگین دشمنی آمریکا علیه ایران به خصوص جنگ تحمیلی اخیر بنا شدهاند. تا زمان تنظیم این گزارش همچنان آمریکاییها از پذیرش پیششرطهای ایران که قبل از اعلام آتشبس به آن چراغ سبز نشان میدادند شانه خالی کردند. یعنی نه اموال بلوکه شده ایران آزاد شد، نه جنگ لبنان فروکش کرد. به بیان دیگر آتشبس با نقضعهدهای مکرر دشمن به سختی نفس میکشد.
اما ریشه این دشمنی با مردم ایران کجاست؟ ریشه این تقابل تنها به ۴۷ سال گذشته محدود نمیشود، بلکه به زخمی عمیقتر در حافظه تاریخی ملت ایران بازمیگردد؛ از نهضت ملی شدن صنعت نفت و کودتای آمریکایی علیه دولت ملی و بازگرداندن استبداد. پس از انقلاب نیز، این مسیر با فشار، تحریم، تهدید و فریب ادامه یافت.
با این حال، آنچه در سالهای پس از برجام و بهویژه در دوران ریاستجمهوری دونالد ترامپ رخ داد، نقطه عطفی تعیینکننده بود. خروج از توافق، تشدید تحریمها و در نهایت، عبور از خطوط قرمزی که هیچ کدام از روسای جمهور پیش از او جرأت نزدیک شدن به آن را هم نداشتند، نشان داد که معادله جدیدی در حال شکلگیری است؛ معادلهای که در آن، جنگ و مذاکره نه گزینههای متفاوت، بلکه ابزارهایی مکمل برای تحقق یک هدف واحد هستند.
نقش رژیم صهیونیستی در این میان، نه پنهان است و نه قابل انکار. ساختار سیاسی آمریکا سالهاست در سیطره لابیهایی قرار دارد که تعهد به اسرائیل را به پیششرط بقا در قدرت تبدیل کردهاند. ترامپ در این میان، پا را فراتر گذاشت و با تبعیت کامل از خواستههای تلآویو، قمار خطرناک حمله به ایران را کلید زد؛ قمارى که نهتنها به شکست راهبردی آمریکا انجامید، بلکه به تثبیت برتری ایران در معادلات منطقهای، بهویژه در تنگه هرمز منجر شد.
یک سال گذشته، پس از بازگشت دوباره ترامپ به قدرت، مملو از نشانههایی است که نشان میدهد آمریکا نه بهدنبال انتخاب میان جنگ و مذاکره، بلکه در پی تحقق پروژهای کلان است؛ پروژهای که هدف نهایی آن، تضعیف، فروپاشی و در نهایت تجزیه ایران است. در این چارچوب، خیانتهای مکرر به روند مذاکرات هستهای، حتی در برابر اقدامات حسن نیتآمیز ایران، تنها بخشی از یک طراحی پیچیده بوده است.
اما جنگ تحمیلی سوم، معادلات را برهم زد. نبرد ۴۰ روزه نشان داد که حتی در سختترین شرایط، ساختار نظامی و سیاسی ایران نهتنها فرو نمیپاشد، بلکه بازتولید قدرت میکند. شهادت رهبری نیز نهتنها خلأ ایجاد نکرد، بلکه انسجامی بیسابقه در میان مردم و حاکمیت پدید آورد. مهمتر از همه، تسلط ایران بر تنگه هرمز، رؤیای فلجسازی اقتصادی کشور را به کابوسی برای طراحان آن تبدیل کرد.
اکنون، مذاکره به میدان جدیدی برای اعمال فشار تبدیل شده است؛ تلاشی برای گرفتن دستاوردهای جنگ از میز سیاست. تجربه برجام نشان داده که چگونه میتوان پیروزیهای میدانی را در پیچوخم مذاکرات از دست داد. اما اینبار، معادله متفاوت است. ایران نهتنها دست بالا را در میدان دارد، بلکه در نردبان تصعید تنش نیز از ابزارهایی برخوردار است که میتواند معادلات منطقهای و حتی داخلی آمریکا را دگرگون کند.
در چنین شرایطی، عقبنشینی در موضوعاتی چون تنگه هرمز، حق غنیسازی، توان موشکی و نفوذ منطقهای، نه یک مصالحه، بلکه تکمیل پازل دشمن خواهد بود؛ پازلی که پیشتر در عراق و لیبی به اجرا درآمد. اکنون نیز تحولات مذاکرات اسلام آباد نشان میدهد درب دیپلماسی همچنان بر پایهای سست قرار دارد.