امیر شهشهانی

آنچه امروز جریان دارد، هیچ نسبتی با روایتهای سادهسازیشدهای که از سوی ترامپ درباره «محاصره دریایی» بهعنوان راهبرد اصلی تسلیم ایران مطرح میشود، ندارد. حجم جابهجاییهای نظامی آمریکا، ارسال گسترده سلاح به اسرائیل، تقویت پدافند هوایی در امارات با مشارکت مستقیم تلآویو و افزایش محسوس ناوگان دریایی آمریکا در دریای عرب و مدیترانه شرقی، همگی نشان میدهد که پشت این ادبیات ظاهراً محدود، یک سناریوی خطرناکتر در حال شکلگیری است. سناریویی که بیش از آنکه محصول محاسبه باشد، ناشی از بیتعادلی شخصیتی ترامپ است؛ فردی که به اذعان بسیاری از تحلیلگران آمریکایی، اساساً توان تحمل و هضم جلسات بریفینگ پیچیده نظامی و امنیتی را ندارد و بارها نشان داده افسار تصمیمگیری خود را به دست حلقههای افراطی و وابسته به اسرائیل میسپارد.
در همین چارچوب، اظهارات ریچارد بلومنتال، سناتور دموکرات، در گفتوگو با CNN عملاً مهر تأییدی بر این واقعیت است. او با استناد به جلسات توجیهی محرمانه تصریح میکند که «حملهای قریبالوقوع کاملاً روی میز است»؛ اعترافی که نشان میدهد گزینه نظامی نهتنها کنار گذاشته نشده، بلکه بهطور جدی در حال پیگیری است. بلومنتال این وضعیت را «عمیقاً نگرانکننده» توصیف کرده و هشدار داده که چنین اقدامی میتواند به تلفات انسانی گسترده در میان نیروهای آمریکایی منجر شود. همزمان، پنتاگون نیز در حال ارائه «گزینههای نظامی بهروز شده» به ترامپ است تا پروژه فشار حداکثری را از مسیر جنگ تکمیل کند.
در ضلع دیگر این پروژه، برد کوپر، فرمانده سنتکام، بهعنوان یکی از چهرههای تندرو پنتاگون، نقش محوری ایفا میکند. او در حال هدایت ترامپ به سمت یک حمله بهاصطلاح «سنگین اما محدود» است؛ حملهای که هدف آن ضربه به زیرساختهای حیاتی ایران و همزمان اجرای سناریوهای ترور جدید علیه مسئولان و فرماندهان ایرانی است. اما آنچه این جریان عامدانه نادیده میگیرد، این واقعیت است که «حمله محدود» در برابر ایران، یک توهم خطرناک است و هر جرقهای میتواند به انفجار یک جنگ بسیار سنگین منجر شود.
با این حال، آنچه در این معادله وجود دارد و باید با صدای بلندتر تکرار شود، قاعده روشن پاسخ ایران است: هر سطح جدیدی از تنش، پاسخی بسیار بزرگ تر را به دنبال خواهد داشت. خود ترامپ در هفتههای اخیر اذعان کرد که از بسته شدن تنگه هرمز غافلگیر شده است؛ در حالی که هیلاری کلینتون عنوان کرده است که در تمام ارزیابی های دولت های مختلف در آمریکا، این سناریو همواره بهعنوان یک متغیر قطعی در نظر گرفته میشد. این یعنی آنچه برای واشینگتن «غافلگیری» است، در واقع بخشی از دکترین تثبیتشده ایران است.
بر این اساس، اگر ترامپ در یک تصمیم دیوانهوار و تحت هدایت کودنهایی همچون هگست و لابی سنگین اسرائیل، گام دوم جنگ را بردارد، باید بداند که این تصمیم نهتنها هیچ نفعی برای آمریکا ندارد، بلکه هزینههایی ویرانگر بر آن تحمیل خواهد کرد. پاسخ ایران میتواند بهگونهای باشد که تمام چاههای نفت و منابع گازی عربستان، امارات، قطر و کویت را از مدار خارج کند؛ ضربهای که نهتنها بازار جهانی انرژی را برای سالها دچار بحران میکند، بلکه عملاً بخش مهمی از تولید و صادرات نفت جهان را تا چندین سال غیرقابل جبران خواهد ساخت.
در چنین سناریویی، دیگر سخن از یک بحران مقطعی نیست؛ بلکه پای یک شکست تاریخی در میان است. شکستی که نهتنها دوران ترامپ، بلکه آینده سیاسی چهرههایی چون روبیو و ونس و حتی کلیت جریان جمهوریخواه را برای سالها و شاید دههها به حاشیه خواهد راند. این همان واقعیتی است که در اتاقهای فکر واشینگتن بهخوبی درک شده، اما در هیاهوی تصمیمات شتابزده و محاسبات غلط، عامدانه نادیده گرفته میشود.