جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، از یک درگیری نظامی عبور کرده و به مرحلهای ویژه رسیده است؛ مرحلهای که شاخص اصلی آن، میزان تابآوری دو طرف در برابر ابزارهای یکدیگر و شکلگیری صفبندی جهانی است. این جنگ، نه فقط در میدان نبرد، بلکه در اقتصاد، سیاست و نظم بینالملل تعیین تکلیف میشود.
تحولات جاری نشان میدهد که جنگ اخیر، دیگر صرفاً تقابل سختافزاری نیست؛ بلکه به صحنهای برای سنجش ظرفیت تحمل، هوشمندی راهبردی و عمق ائتلافها تبدیل شده است. در یکسو، ایران با تکیه بر ابزارهای ترکیبی و موقعیت ژئوپلیتیک خود بهویژه در گلوگاه حیاتی اقتصاد جهانی توانسته معادله را پیچیده کند و در سوی دیگر، آمریکا و اسرائیل تلاش دارند با ضربات چندلایه، موازنه را به سود خود بازگردانند.
اما آنچه این مرحله را متمایز میکند، رفتار غیرمتعارف واشنگتن است. دونالد ترامپ، در همراهی کامل با اسرائیل، بدون کوچکترین تلاش برای جلب نظر ابرقدرتهای بزرگ مانند چین و روسیه وارد جنگ شد و حتی متحدان اروپایی خود را(که بیشترین آسیب اقتصادی را دیدهاند) در بیاطلاعی نگه داشت. این رویکرد بازتاب یک دگرگونی عمیق در فهم آمریکا از نظم جهانی است.
سخنرانی شامگاه جمعه ترامپ در فلوریدا، این تغییر را بهطرزی بیپرده آشکار کرد. او نهتنها از قواعد و عرفهای بینالمللی عبور کرد، بلکه صراحتاً رفتار نیروی دریایی آمریکا را دزدی دریایی نامید و عجیب تر آنکه از این رفتار دفاع کرد. قسمت جالب تر این سخنان تهدید بی پروای ترامپ به حمله به کوبا پس از ایران بود. این سخنان، تأییدی بود بر آنچه سالها از سوی نظریهپردازان روابط بینالملل مطرح میشد یعنی فروپاشی تدریجی قواعدی که با وجود ناعادلانه بودن چارچوب نظم بین الملل پس از جنگ جهانی دوم را حفظ کرده بودند.
افول هژمون، دیگر یک مفهوم نظری نیست. گروه هفت توان اقناع گذشته را از دست داده، شورای امنیت در برابر بحرانهای نوظهور کاملا بی اثر و منفعل شده و در مقابل، اتحادهای جدیدی در حال شکلگیریاند. محور همگرایی میان چین، روسیه و ایران، یکی از مهمترین نشانههای این گذار است. در این میان، راهبرد آمریکا روشن است: مقابله جداگانه با اضلاع این محور، پیش از آنکه به انسجام نهایی و قاطع برسند.
اما تاریخ هشدار میدهد که قدرتهای در حال افول، معمولاً تهاجمیتر میشوند. همانگونه که مماشات اروپا در برابر آلمان نازی نه تنها هیتلر را متوقف نکرد که به جنگی جهانی انجامید، امروز نیز بیعملی در برابر این روند، میتواند به واسطه هیتلر آمریکا( لقبی که ونس سالها قبل به ترامپ داده بود) جهان را به سمت بحرانی بزرگتر سوق دهد.
در این میان، اتحاد، چین و روسیه با یک آزمون تاریخی مواجه است. تجربه نشان داده است که عقبنشینی و خویشتنداری در برابر یک قدرت یاغی و بیمهار، نهتنها بحران را مهار نمیکند، بلکه آن را تشدید میکند. نشانههایی از درک این واقعیت از جمله اقدام چین در ممنوعیت تبعیت شرکت ها و پالایشگاه های تحریم شده چینی از تحریمهای آمریکا و مواضع مشترک پکن و مسکو در شورای امنیت درباره نقش واشنگتن در ایجاد بحران تنگه هرمز دیده میشود.
با این حال، یک چالش جدی در ایران وجود دارد. سیاست خارجی ایران، به دلیل فقدان یک سند و راهبرد مدون و پایدار، در دهههای اخیر دچار نوسانات شدید شده است. تفاوت رویکرد دولتها(از گرایشهای غربمحور تا نگاهها به جهان غیر غربی) باعث شده که کشور از یک خط ثابت راهبردی محروم بماند. تداوم برخی رویکردهای خوشبینانه به آمریکا و حضور تفکر و افراد وابسته به دوران خسارت بار حسن روحانی در دولت پزشکیان، حتی در شرایطی که بسیاری از متحدان سنتی واشنگتن نیز به ناکارآمدی این روابط پی بردهاند، یک ضعف جدی محسوب میشود.
واقعیت این است که جهان در حال عبور از نظم تکقطبی به نظمی چندقطبی است و این گذار، نیازمند بازطراحی اساسی در شاکله، راهبردها و ساختار نیروی انسانی و توان تخصصی سیاست خارجی کشور است.
