یازدهم اردیبهشت در تقویم، روز کارگر است؛ روزی که رسانهها هر سال آن را در بوق و کرنا میکنند و تنها در مورد جنبه ظاهریاش حرف میزنند تا برای خالی نبودن عریضه چیزی در چنته حاضر و آماده داشته باشند. سینما نیز بهعنوان یک رسانه با وجود طی کردن دورههای متعدد در ایران ِ معاصر، هرازگاهی به مسئله و سوژه کارگر پرداخته است، ولی جز موارد معدود و انگشتشمار هیچگاه به کُنه زیست بخش قابل توجهی از مردم این سرزمین نزدیک هم نشده است.
دلایل زیادی را میتوان به صف کرد تا بیاعتنایی سینمای ایران به مسئله این قشر را نشان دهد، ولی بهانه نگارنده از نوشتن چنین یادداشتی، توجه و تاکید بر مسئله تحمیل سبک زندگی غربی به تمام جوانب زندگی انسان ِ امروزی ایرانی است. به عبارت دیگر، وقتی نگاه بخش قابل توجهی از ایرانیان به سوی «سبک زندگی» اروپایی و آمریکاییست پُرواضح است که فیلمساز هم باید برای به چشم آمدن و پُرپول کردن جیب خود به سلیقه و عادات این قشر اهمیت دهد. کارگر هم چون صاحب رسانه نیست و زندگیاش جذابیت ندارد یا به کُل از چرخه سینمای ایران خارج میشود، یا در بهترین حالت ممکن در حاشیه قرار میگیرد.
وقتی دنبال سوژه کارگر در سینمای ایران میگردیم به نتایج جالبی دست پیدا میکنیم. نخست آن که هر چه از پایان دفاع مقدس هشتساله فاصله میگیریم، اهمیت و نقش مشاغل در پیشبرد داستان کمرنگ میشود و جنبه بصری و دلربای زندگیهای دلربای لمپن بورژوازی بیشتر میشود، به طوری که ما دیگر نمیتوانیم به شوق تماشای قصههای آدمیزادی به سینما برویم و اندکی در سکوت و آمبیانس صحنه غرق شویم.
آثار امروزی سینمای داستانی ما مملو از عشقهای فستفودی و ماجرای خیانت زوجها به یکدیگر است؛ بهطوری که اجازه حضور باقی فرمولهای جذب مخاطب در این چرخه را به باقی سینماگران مستعد نمیدهد و آنها را در این فرایند مسموم، به حاشیه و مغاک سوق میدهد. این درحالی است که فیلمهای کارگری نظیر «نیاز» و «بچههای آسمان» در سالهای نهچنداندور بخشی از بار اقتصادی سینما را به دوش میکشیدند و در خط انقلاب ۱۳۵۷ از ارزشهای ایرانی-اسلامی حرکت میکردند.
