امروز بیماری جریان روشنفکری در ایران از هر برهه تاریخی دیگری بیشتر به چشم میآید. روشنفکران با تعریف هویت خود به روش سلبی و در مقابله با جمهوری اسلامی، این بیماری را بعد از انقلاب اسلامی پنهان و توجیه میکردند. با این حال بزنگاههای تاریخی مثل جنگ دفاعی اخیر ما، همواره پرده از چهره واقعی روشنفکری ناقصالخلقه ایرانی برداشته است. اما علت چیست؟ عقبماندگی ذهنی جریان روشنفکری در ایران از کجا آب میخورد؟ به نظر میرسد این وضعیت سه دلیل عمده دارد.
نخست، نحوه شکلگیری روشنفکری در ایران است که هرگز ارگانیک و بومی نبوده و در مواجههای شتابزده با مدرنیته غربی-شرقی پدید آمده است. ضمن این که بخش جدیای از روشنفکری از آغاز استعماری بوده و منافع اجنبی را بیش از منافع ملی ایران دنبال کرده است. به این ترتیب از همان ابتدا شکافی جدی میان روشنفکر و بستر اجتماعی ایران وجود داشته است.
دوم، مسئله ترجمهزدگی و تقلید است. روشنفکر ایرانی بیشتر مصرفکننده مفاهیم وارداتی بوده تا تولیدکننده اندیشه. اتفاقی که ماحصلش بحران هویت بوده و وضعیتی را رقم زده که روشنفکر ایرانی دیگر نه پیوندی با میراث فکری خود داشته باشد و نه بتواند بخشی از جامعه غربی یا شرقی شود.
سوم، فاصله با جامعه است. روشنفکر ایرانی زبانی متفاوت با مردم دارد و از مسائل ملموس آنها دور است. ایرانی مردم را از بالا میبیند و نمیتواند ایفای نقش تاریخی آنها در برهههای حساس تاریخی را تحلیل کند.
بیماری روشنفکری در نهایت موجب شده است روشنفکران نتوانند نقشی که از آنها در جنگ انتظار میرفت، ایفا کنند. مهمترین وظیفه روشنفکر در جنگ دفاعی، تقویت همبستگی ملی است. بهگونهای که در میان مردم حس همدلی و «ما» شدن شکل بگیرد، بی آنکه گروهی از مردم از صحنه دور بماند.
روشنفکران با تولید معنا و روایت، به جامعه کمک میکند که بفهمد چرا و چگونه در حال دفاع است. اما در ایران این اتفاق برعکس است و به نظر میرسد این مردم هستند که باید به روشنفکران درس تاثیرگذاری و وظیفهشناسی بدهند.
