ایالات متحده، پس از دو دهه تجربه پرهزینه در افغانستان و عراق، به این جمعبندی رسیده که جنگهای طولانی، اشغال سرزمینی و پروژههای دولتسازی نه کارآمدند و نه توجیهپذیر. نتیجه این بازنگری، عبور از «جنگهای فرسایشی» به سمت مداخلههای ضربتی با اهداف مشخص، هزینه محدود و دستاورد سیاسی بالا بوده است.
در این الگو، دیگر خبری از لشکرکشیهای کلاسیک، اشغال پایتختها و سالها درگیری زمینی نیست. قدرت هوایی، عملیات هلیبرن، نیروهای ویژه و اطلاعات دقیق میدانی جایگزین ارتشهای اشغالگر شدهاند.
این تحول را باید در بستر بزرگتری دید:
نظم بینالملل در حال عبور از مرحلهای است که در آن، حتی قدرتهای بزرگ ناگزیر به توجیه مداخلات خود در قالب حقوق بینالملل، ائتلافسازی و اجماعسازی بودند. اکنون، نشانههای ورود به دورهای عریانتر از سیاست قدرت دیده میشود.
اهمیت ماجرای ونزوئلا دقیقاً در همینجاست. این رویداد نشان میدهد که الگوی تحلیل مبتنی بر شکستهای گذشته آمریکا در جنگهای طولانی، دیگر کفایت تبیینی ندارد.
در پارادایم جدید، جنگ لزوماً به معنای «درگیری ممتد» نیست. ممکن است جنگ، چند ساعت یا چند روز طول بکشد، اما آثار راهبردی آن سالها باقی بماند. حذف فیزیکی یا اسارت مسئولان رده بالای سیاسی، بدون ورود به چرخه فرسایشی، دقیقاً همان چیزی است که طراحان مداخله نظامی به دنبال آن هستند: حداکثر نتیجه با حداقل اصطکاک.
در نهایت، ربایش مادورو بیش از آنکه یک پرونده منطقهای باشد، اعلام رسمی پایان یک دوره و آغاز دورهای دیگر در منطق جنگ و مداخله است: دورهای که در آن، جنگ کوتاهتر است، اما بیپرواتر ومحدودتر و عمیقتر و البته خطرناکتر است.
