آنچه قرار بود «تفاهمی بالاتر از برجام» معرفی شود، در فاصلهای کوتاه به سندی تبدیل شد که اکنون مشخص شده ا نه فقط همسنگ، بلکه خسارتبارتر از برجام بوده است. از وعدههای بیسرانجام درباره آزادسازی داراییها و توقف فشارها تا اعترافهای تلخ درباره بدعهدی آمریکا، همه چیز از یک خطا حکایت میکند: معاملهای که امتیازهایش پیشاپیش پرداخت شد، اما دستاوردش یا به تعویق افتاد یا هرگز نرسید.
توافقی که برخی چهرههای حامی آن میکوشیدند آن را «چیزی فراتر از برجام» جا بزنند، اما بهتدریج در افکار عمومی و در میدان سیاست خارجی، به نماد امتیازدهی یکطرفه و دستاوردهای موهوم تر و بدتر از برجام بدل شد. حالا هرچه بیشتر از آن فاصله گرفته میشود، تصویر روشنتر میشود: سندی که قرار بود هزینهها را کاهش دهد، خود به بخشی از هزینه تبدیل شد.
محمدباقر قالیباف ۹ تیر ۱۴۰۵ در گفت وگویی که در آن ژستی همچون ژست نویل چمبرلین پس از توافق با هیتلر گرفته بود، با ذوق زدگی گفت: «به خدا این سند شکست آمریکاست». این جمله، صورتبندیِ انتقادیِ یک تجربه بود. او هشت روز قبل از آن نیز از ۱۲ میلیارد دلاری گفت که بنا بود دو بخش ۶ میلیارد دلاری داشته باشد و تأکید کرد که توافقاتش در سفر قبلی به دوحه انجام شده بود و اینجا دیگر باید امضای قطعی میشد و کار تمام میشد. اما آنچه در عمل رخ داد، بیش از آنکه نشانه پیشرفت باشد، نشانه کشآمدن یک بازی فرسایشی بود؛ بازیای که در آن طرف ایرانی گمان میکرد با نرمش میتواند گرهی باز کند، حال آنکه طرف مقابل از همان نرمش برای خرید زمان بهره برد.
همین منطق را میتوان در هشدارهای پیشینیِ رهبری فقید شهید آیت الله خامنهای در ۱ مهر ۱۴۰۴ دید؛ آنجا که تصریح کرده بودند ممکن است طرف مقابل در ازای دادن چیزی، وانمود کند امتیاز میدهد، اما در واقع «دروغ» است. این هشدار، امروز بیش از گذشته معنای سیاسی پیدا کرده است. زیرا تجربه نشان داد آنچه به نام امتیاز عرضه شد، در بسیاری موارد نه امتیاز واقعی، که بستهای از وعدههای مشروط، تعهدهای معلق و تعویقهای پیدرپی بود؛ وعدههایی که عملاً قدرت چانهزنی طرف مقابل را بالا برد و طرف ایرانی را در انتظار نگه داشت.
سوتفاهم یا سند فریب؟
علی باقری کنی نیز در ۲۹ تیر ۱۴۰۵ با اشاره به نقض تعهدات گفت آمریکاییها در موضوع آزادسازی داراییهای مسدودشده ایران اقدامی انجام ندادند و در مورد توقف آتش و آتشبس در لبنان نیز به تعهداتشان پایبند نماندند. این گزاره از آنرو مهم است که نشان میدهد مسئله فقط یک اختلاف مقطعی نبود؛ مسئله، الگوی رفتاری ثابت طرف مقابل بود. وقتی بدعهدی، از پرونده هستهای تا داراییها و از لبنان تا سایر حوزهها امتداد پیدا میکند، دیگر سخن از «سوءتفاهم» یا «اشتباه اجرایی» نیست؛ سخن از ساختاری است که در آن، امتیاز گرفتن برای واشنگتن آسان و امتیاز دادن برای او دشوار است.
در همین چارچوب است که سخنان رهبر انقلاب در ۱ مهر ۱۴۰۴ نیز معنای تحلیلی پیدا میکند؛ جایی که مذاکره با آمریکا برای مسئله هستهای و شاید برای مسائل دیگر «بنبست محض» توصیف شد. تأکید ایشان روشن بود: این مذاکره برای رئیسجمهور آمریکا مفید است، چون میتواند در جهان ادعا کند ایران را تهدید کرده و پای میز آورده است؛ اما برای ایران «ضرر محض» دارد و هیچ فایدهای در آن نیست. این دقیقاً همان نقطهای است که باید در خوانش تفاهم اخیر برجسته شود: توافق، اگر ابزار بازدارندگی و رفع فشار نباشد، به ابزار تبلیغاتیِ دشمن تبدیل میشود.
از این منظر، سخنان ترامپ در ۳۰ تیر ۱۴۰۵ نیز تنها یک لاف سیاسی نبود، بلکه نشانهای از همان برداشت بود؛ او گفت جمهوری اسلامی با درماندگی به دنبال گفتگو با واشنگتن است و تا زمانی که تهران آماده نباشد، آمریکا علاقهای به دیدار ندارد. حتی اگر این ادعا را بخشی از جنگ روانی بدانیم، باز هم نشان میدهد دشمن چگونه توافق را نه پایان خصومت، بلکه صحنه نمایشِ برتری خود میبیند. دقیقاً همینجا است که آن واژه تلخ معنا پیدا میکند: سندی که قرار بود گشایش بیاورد، به ابزاری برای تولید تصویر ضعف بدل شد.
پایان زودهنگام خوش خیالی
خسارتهای این تفاهم را باید شمرد، نه برای تسویهحساب سیاسی، بلکه برای جلوگیری از تکرار. نخست، فرصت تنفس به دشمن داده شد؛ فرصتی به خصوص برای خنثی کردن بحران نفتی به عنوان پاشنه آشیل آمریکا حداقل برای چندین ماه و پر کردن ذخایر نفتی و بازسازی، جابهجایی، چینش تازه و آمادهسازی دوباره نظامی دوم، کشور به امید یک تفاهم معلق ماند و بخشی از تصمیمگیریها به تعویق افتاد. سوم، حس جنگی و آمادگی عمومی مردم فرسوده شد، چون پیام غیرمستقیم چنین توافقهایی این است که خطر را میتوان با مذاکره عقب راند، بیآنکه طرف مقابل الزاماً عقبنشینی کند. چهارم، زمان لازم به دشمن داده شد تا فهرست اهداف و اولویتهایش را بهروز کند. پنجم، در معادلات منطقهای، این وضعیت به تضعیف محور مقاومت و فشار بیشتر بر جنوب لبنان و حزبالله انجامید. ششم، زمینه اجماعسازی علیه ایران در بخشی از افکار عمومی و دولتهای خارجی تقویت شد، زیرا هر توافق نیمهجان، یکسری طرفدار میسازد اما در عمل، زبانِ فشار را در بیرون مشروعتر میکند.
ماز همین رو، عنوان «خسارتبارتر از برجام» فقط یک عنوان نیست؛ جمعبندی یک تجربه است. تجربهای که نشان میدهد در سیاست خارجی، هر تفاهمی که بر پایه خوشبینیِ بیپشتوانه، اعتماد به بدعهدیِ آزمودهشده و فروش امتیاز پیش از دریافت تضمین بنا شود، دیر یا زود به سندی علیه منافع ملی تبدیل خواهد شد. یقه بانیان چنین مسیری را نباید بهسادگی رها کرد؛ چون مسئله یک خطای فنی نبود، مسئله یک خطای راهبردی بود.
