حراج تهران که اتهامات زیادی از پولشویی تا اشرافی کردن هنر درباره آن مطرح است، بار دیگر با ارقامی که با واقعیت اقتصادیِ توده مردم فرسنگها فاصله دارد، از راه رسیده است. وقتی تابلوی «محبت» احصایی یا «افق رفیع» سهراب، برچسب قیمت ۳۰ میلیارد تومانی میخورند، اولین پرسش نه درباره تکنیک اثر، بلکه درباره «ماهیت پول» پشت آن است. برخی منتقدان همواره بر این نکته پای فشردهاند که آنچه در این حراجیها رخ میدهد، لزوماً «هنر» نیست، «کالاییشدن» مفرطِ چیزی است که به دروغ نام هنر بر آن گذاشتهاند.
از نگاه این طیف نقد، هنر باید «فرم» داشته باشد و با مخاطب نسبت برقرار کند؛ اما در حراج تهران، اثر هنری به یک «ارز دیجیتالِ فیزیکی» تبدیل شده است. در اینجا فرم و زیباییشناسی در برابر «برندینگ» و «ارزش افزوده صوری» شکست میخورد. وقتی بیش از ۶۰ درصد آثار بالای یک میلیارد تومان قیمتگذاری میشوند، مشخص است که خریداران نه به دنبال کشف شهود هنری که به دنبال یک پناهگاه امن مالی برای جابهجایی سرمایههای مشکوک یا فرار از مالیات هستند.
بسیاری بارها به نبود شفافیت در هویت خریداران و سازوکار «قیمتسازیِ محفلی» در حراج تهران اعتراض کردهاند. این شائبه وجود دارد که حراجی به جای آنکه ویترین هنر ملی باشد، تبدیل به حلقهای بسته شده است که در آن، چند مجموعهدار خاص با جابهجا کردن آثار بین خود، قیمتِ برندهای محبوبشان را به صورت مصنوعی بالا میبرند تا داراییهای انبارشدهشان ارزش پیدا کند.
آیا مجسمه ۱۴ میلیاردی پرویز تناولی یا تابلوی ۲۴ میلیاردی آغداشلو، واقعاً به این میزان بر غنای فرهنگی جامعه میافزایند؟ یا صرفاً قطعاتی در پازل «سوداگریِ هنری» هستند؟ حراج تهران امروز به جای آنکه قلب تپنده خلاقیت باشد، ویترینی برای بازتولید فاصله طبقاتی و نمایشِ اشرافیتی است که هنر را تنها به عنوان ابزاری برای تفاخر و شستشو میخواهد. در واقع، آنچه در این آخر هفته چکش میخورد، نه آثار هنری، بلکه وجدانِ فرهنگی جامعهای است که هنر در آن به گروگانِ «بازاری بیهویت» درآمده است.
