اهمیت این مقاله در این است که برخلاف بسیاری از تحلیلهای این روزها که بر سر این بحث میکنند چه کسی در آخرین درگیری پیروز شد، جفری اساساً صورت مسئله را تغییر میدهد. او میگوید سؤال اصلی این نیست که ایران در جنگ اخیر چه کرد یا آمریکا به همه اهداف خود رسید یا نه؛ سؤال این است که ایران امروز نسبت به اکتبر ۲۰۲۳ در چه موقعیتی قرار دارد؟
این تغییر زاویه نگاه، اتفاق کوچکی نیست. اگر مبنای تحلیل، یک نبرد یا حتی یک جنگ چند هفتهای باشد، طبیعی است که نتیجهگیری نیز محدود به همان بازه زمانی خواهد بود. اما اگر جنگ، یک پروژه چندساله برای تغییر موازنه قدرت در منطقه تعریف شود، آنگاه ارزیابی موفقیت و شکست نیز کاملاً متفاوت خواهد شد.
جفری دقیقاً از همین زاویه استدلال میکند. او مدعی است که آمریکا و اسرائیل به اهداف خود نرسیدند، اما در مسیر تحقق هدفی بزرگتر حرکت کردهاند؛ هدفی که از نگاه او، عبارت است از کاهش تدریجی قدرت منطقهای ایران، تضعیف شبکه همپیمانان، آسیب به توان نظامی و محدود کردن ظرفیتهای بازدارندگی تهران.
ممکن است با این جمعبندی موافق نباشیم؛ اما آیا میتوان از کنار خود این نوع نگاه بهسادگی عبور کرد؟ وقتی چنین تحلیلی از سوی فردی با سابقه حضور در بالاترین سطوح سیاست خارجی آمریکا و در یکی از معتبرترین نشریات این حوزه منتشر میشود، دیگر صرفاً یک مقاله نیست؛ بلکه نشانهای از نوع محاسباتی است که دستکم بخشی از نخبگان آمریکایی بر اساس آن آینده را طراحی میکنند.
شاید مهمترین بخش این یادداشت، آنجاست که نویسنده از تغییر راهبرد آمریکا سخن میگوید. از نگاه او، مسئله دیگر تغییر نظام در ایران نیست. آنچه اهمیت دارد، فرسایش تدریجی مؤلفههای قدرت ایران است. به بیان دیگر، اگر ایران هر سال نسبت به سال قبل، از بخشی از قدرت منطقهای، توان نظامی، ظرفیت اقتصادی یا ابزارهای بازدارندگی خود فاصله بگیرد، راهبرد آمریکا موفق بوده است؛ حتی اگر هیچ تحول سیاسی در داخل ایران رخ ندهد.
اگر این تحلیل، بازتابدهنده ذهنیت بخشی از اتاقهای فکر آمریکا باشد، آنگاه باید یک سؤال مهم را در داخل کشور مطرح کرد؛ آیا ما نیز با همین افق زمانی به تحولات نگاه میکنیم؟ یا همچنان هر بحران را مستقل از بحران قبل تحلیل میکنیم و با هر آتشبس، تصور میکنیم پرونده یک تقابل بسته شده است؟
اما شاید مهمترین انذار این مقاله، به تنگه هرمز مربوط باشد. جفری میپذیرد که امروز مهمترین برگ برنده راهبردی ایران، توان تأثیرگذاری بر امنیت این آبراه است؛ اما بلافاصله نتیجه میگیرد که همین مزیت، آمریکا و متحدانش را به سمت بیاثر کردن آن سوق خواهد داد. توسعه خطوط لوله، سرمایهگذاری روی مسیرهای جایگزین انتقال انرژی، افزایش تولید نفت در خارج از خلیج فارس و کاهش وابستگی اقتصاد جهانی به هرمز، از نگاه او بخشی از همان پروژه بلندمدت است.
این بخش، شاید بیش از هر چیز دیگری شایسته تأمل باشد. اگر مهمترین ابزار بازدارندگی ایران، در محاسبات طرف مقابل به هدف یک پروژه فرسایشی تبدیل شده باشد، آیا نباید از امروز درباره آینده آن اندیشید؟ آیا میتوان مطمئن بود که مزیتهای ژئوپلیتیکی امروز، بدون هیچ تغییری، ده سال دیگر نیز همان کارکرد را خواهند داشت؟
در سالهای اخیر، بارها در داخل کشور گفته شده که «زمان به نفع ایران است». اما آنچه از خلال این یادداشت و برخی تحلیلهای مشابه در محافل راهبردی آمریکا به چشم میآید، دقیقاً معکوس این گزاره است. آنان بر این باورند که اگر روند کنونی ادامه پیدا کند، زمان به سود واشنگتن عمل خواهد کرد؛ زیرا ایران با رویکرد مبتنی بر نبرد فرسایشی، بهتدریج بخشی از ابزارهای قدرت خود را از دست خواهد داد و اهرمهای بازدارندگیاش تضعیف خواهد شد.
درستی یا نادرستی این برداشت، محل بحث است؛ اما نادیده گرفتن آن، خطاست. تاریخ روابط بینالملل نشان داده است که قدرتها، پیش از آنکه در میدان عمل تصمیم بگیرند، در اتاقهای فکر به جمعبندی میرسند.
شاید بزرگترین انذار این یادداشت نیز همین باشد؛ اینکه اگر طرف مقابل، جنگ را یک پروژه چندساله برای فرسایش قدرت ایران تعریف کرده است، خطای محاسباتی آن خواهد بود که ما آن را صرفاً به یک جنگ، یک آتشبس یا یک مذاکره تقلیل دهیم.
