کافهای با تم تگزاس در قلب تهران افتتاح میشود؛ چند ماه بعد نوبت جشن هالووین است، بعد کریسمس و ولنتاین. شاید در نگاه اول همه اینها صرفاً ایدههای تجاری و سرگرمیهای بیضرر به نظر برسند، اما واقعیت این است که کنار هم گذاشتن این نشانهها تصویری نگرانکننده از وضعیت فرهنگی کشور ترسیم میکند. تصویری از جامعهای که آرامآرام از ریشههای خود فاصله میگیرد و به ویترینی برای نمایش نمادهای فرهنگی بیگانه تبدیل میشود.
سؤال ساده است: چرا باید جوان ایرانی با نمادهای تگزاس، کابویها و فرهنگ آمریکایی احساس نزدیکی کند اما از بسیاری از سنتها، آیینها و شخصیتهای تاریخی سرزمین خود شناخت چندانی نداشته باشد؟ چه اتفاقی افتاده که مراکز تجاری برای هالووین و ولنتاین هفتهها برنامهریزی میکنند اما کمتر کسی به فکر بازآفرینی و ترویج مناسبتهای بومی است.
این فقط یک تغییر سلیقه نیست؛ نوعی استعمار فرهنگی خاموش است. بدون لشکرکشی، بدون اشغال نظامی و بدون حتی یک گلوله. کافی است جامعهای به جایی برسد که نمادهای فرهنگی دیگران را جذابتر و ارزشمندتر از میراث خود بداند. آنوقت فتح سرزمین دیگر ضرورتی ندارد؛ ذهنها قبلاً فتح شدهاند.
تلختر آن که این روند در برابر چشمان نهادهایی رخ میدهد که وظیفه اصلیشان پاسداری از فرهنگ عمومی است. سالهاست درباره جنگ نرم، تهاجم فرهنگی و نبرد روایتها سخن گفته میشود، اما حاصل کار را میتوان در ویترین پاساژها و کافههای شهر دید. گویی مسئولان فرهنگی یا خطر را درک نکردهاند یا اساساً حساسیتی نسبت به آن ندارند.
فرهنگ ایرانی با یک حادثه نابود نمیشود؛ با هزاران عقبنشینی کوچک از بین میرود. با هر نمادی که جای نمادهای بومی را میگیرد، با هر مناسبت وارداتی که به تقویم غیررسمی جامعه اضافه میشود و با هر نسلی که بیش از تاریخ و هویت خود، رؤیای زندگی در جغرافیا و فرهنگ دیگری را در سر میپروراند.
اگر این روند متوقف نشود، مسئله فقط یک کافه با تم تگزاس نخواهد بود؛ مسئله نسلی خواهد بود که دیگر نمیداند به کدام تاریخ، کدام فرهنگ و کدام هویت تعلق دارد.
