تاکشوی «منشور» را باید یکی دیگر از محصولات کارخانه تولید گفتوگوهای بیخاصیتی دانست که این روزها در شبکه نمایش خانگی مثل قارچ سبز شدهاند؛ برنامههایی که بیشتر از آن که حرفی برای گفتن داشته باشند، دنبال بزککردن ابتذال با نور، دکور و قابهای خوشرنگاند. سازندگان «منشور» هم تصور کردهاند اگر مهمان را از آشپزخانه به هال ببرند، بعد روی مبل شفاف بنشانند و در حیاط خلوت برایش چای بریزند، ناگهان گفتوگو عمیق و جذاب میشود. انگار بحران اصلی این برنامهها، کمبود لوکیشن بوده نه فقر محتوا و نداشتن حرف حساب.
تمام اصرار «منشور» روی این است که به مخاطب القا کند با یک فضای واقعی و صمیمی روبهروست؛ از باز گذاشتن لحظات پشت صحنه گرفته تا چای آوردن بهاره افشاری و جابهجایی بیوقفه دوربینها. اما سوال اصلی اینجاست؛ وقتی مهمان برنامه اساسا چیزی برای ارائه ندارد، این همه نمایشِ صمیمیت دقیقا قرار است چه چیزی را نجات بدهد؟ مخاطب قرار است از دل این معاشرتهای شلخته به چه کشفی برسد؟ جز چند خاطره دم دستی، چند جمله اینستاگرامی و مقداری خودافشاگری کنترلشده چه چیزی نصیبش میشود؟
بحران اصلی این مدل تاکشوها، انتخاب مهمان است. امروز هر کسی که چند میلیون فالوئر داشته باشد یا روزگاری توپ گردی جلوی پایش افتاده باشد، تبدیل به «سوژه گفتگو» میشود. اخیرا یکی از دروازهبانهای بازنشسته فوتبال را به برنامه آورده بودند؛ گفتوگویی طولانی که بعد از تمام شدنش مخاطب فقط به سقف خیره میشود و از خودش میپرسد دقیقا چه چیزی شنید؟ مشکل اینجاست که این برنامهها شهرت را با اهمیت اشتباه گرفتهاند. صرف معروف بودن که تولید معنا نمیکند.
شبکه نمایش خانگی حالا به پناهگاه چهرههایی تبدیل شده که نه تخصصی دارند، نه تجربهای منحصربهفرد و نه حتی قدرت روایت جذاب. فقط بلدند مقابل دوربین بنشینند و درباره «زندگی»، «عشق»، «رفاقت» و «حال خوب» حرفهای کلیشهای بزنند. خروجی نهایی این وضعیت هم چیزی جز عادیسازی سطحیگویی نیست؛ برنامههایی خوشآبورنگ که مخاطب را برای یک ساعت سرگرم میکنند اما حتی یک جمله ماندگار هم در ذهنش باقی نمیگذارند. این حجم از تاکشو، بیش از آن که نشانه رونق فرهنگی باشد، سندی است بر ورشکستگی ایده در رسانه؛ جایی که فرم پرزرقوبرق آمده تا جای خالی تفکر را پنهان کند.
