موضعگیریهای اصغر فرهادی در سالهای اخیر را باید در امتداد همان سنت روشنفکریِ خاکستری و محافظهکارانهای فهم کرد که بخش مهمی از طبقه متوسط غربگرا به آن دلبستگی دارد؛ سنتی که بیش از آنکه در پی بیان صریح حقیقت باشد، شیفته ایستادن در نقطهای میان همهچیز است. گفتوگوی اخیر فرهادی با ورایتی نیز چیزی بیرون از همین الگو نیست.
او ایران را به «مادر بیمار» تشبیه میکند و میگوید انسان نمیتواند مادرش را رها کند. این جنس استعارهپردازی احساسی، اگرچه در نگاه اول انسانی و عاطفی به نظر میرسد، اما در واقع نوعی فرار از موضعگیری روشن و دقیق سیاسی است. فرهادی سالهاست تلاش میکند خود را در قامت روشنفکری معرفی کند که فراتر از دوگانههای رایج ایستاده و از موضعی اخلاقی به جهان نگاه میکند، اما حاصل این وضعیت چیزی جز تولید جملاتی مبهم و چندپهلو نیست؛ جملاتی که هر مخاطبی بتواند تفسیر مطلوب خود را از آن استخراج کند.
این همان فیگور آشنای «وسطبازانه»ای است که هم در شخصیت رسانهای فرهادی و هم در سینمایش بهوضوح دیده میشود. در جهان فرهادی هیچ حقیقت صریحی وجود ندارد، همهچیز نسبی است و هیچکس بهعنوان عامل اصلی بحران معرفی نمیشود. چنین نگاهی طبیعتاً برای جشنوارههای غربی و طبقه متوسط شیفته روشنفکری اروپایی جذاب است، زیرا به آنها احساس پیچیدگی فکری و برتری اخلاقی میدهد، اما برای مردم عادی که درگیر واقعیت خشن سیاست، تحریم، جنگ و فشار خارجی هستند، کارکردی ندارد.
وقتی دشمن با صراحت و وحشیگری مردم ایران را هدف قرار میدهد، دیگر نمیتوان پشت استعارههای شاعرانه و جملات خنثی پنهان شد. در بزنگاههای تاریخی، جامعه از چهرههای مشهور انتظار موضع روشن دارد، نه تکرار گزارههایی که بتوان آنها را همزمان به نفع همه طرفها تفسیر کرد. با این حال فرهادی ترجیح میدهد همچنان در همان منطقه امن روشنفکری باقی بماند؛ جایی که نه هزینهای در داخل پرداخت شود و نه اعتبار او در محافل فرهنگی غرب آسیب ببیند.
در نتیجه، آنچه از فرهادی باقی میماند بیش از آنکه شجاعت اخلاقی باشد، نوعی محافظهکاری حسابشده و رندانه است؛ محافظهکاریای که برای مصرف طبقه فکری خود او مطلوب و دلنشین است، اما نسبتی با مطالبات واقعی مردم ایران ندارد.
