جزئیات منتشرشده از مطالبات آمریکا در مذاکرات، دیگر نه بوی توافق میدهد و نه حتی شبیه چانهزنی سیاسی است؛ این یک متن دیکتهشده از موضع جنگ است. واشنگتن و تلآویو پس از سالها طراحی چندلایه امنیتی و منطقهای، حالا تصور میکنند زمان «تمامکردن کار ایران» فرا رسیده؛ محاسبهای که از دل همان خطای راهبردی دشمنان درباره جنگ ۱۲روزه و نبرد تحمیلی سوم بیرون آمده است.
آنچه خبرگزاری فارس از شروط آمریکا روایت کرده، در واقع نقشهای است که دشمن برای پایان مذاکرات به سبک خودش طراحی کرده است. درخواست تحویل ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم شصت درصد، محدودسازی شدید زیرساخت هستهای تنها به یک تاسیسات، امتناع از پرداخت حتی بخشی از غرامت جنگ، حفظ داراییهای بلوکهشده و حتی مشروطکردن توقف جنگ در همه جبهه ها به مذاکره، نشان میدهد مسئله آمریکا «حل اختلاف» نیست؛ مسئله، خلع قدرت ایران پیش از ورود به فاز بعدی نقشه چندمرحلهای جنگ های پی در پی بر علیه کشورمان است.
دو هفته پیش، فاکسنیوز که بهعنوان رسانه نزدیک به جریان ترامپ شناخته میشود، ناخواسته بخشی از واقعیت پنهان پشت صحنه مذاکرات را افشا کرد؛ جایی که مجموعهای از مقامات، تحلیلگران و چهرههای امنیتی اسرائیلی، دقیقاً همان مطالباتی را مطرح کردند که امروز در قالب شروط آمریکا منتشر شده است. یعقوب آمیدرور، مشاور سابق امنیت ملی اسرائیل، صراحتاً اعلام کرد که «اورانیوم تسلیحاتی باید از ایران خارج شود و نباید اجازه غنیسازی به ایران داده شود». ناداو ایال نیز تأکید کرد اسرائیل بهدنبال توافقی «بسیار سختگیرانهتر» است که غنیسازی را متوقف و مواد غنیشده را از ایران خارج کند. همزمان آونر گولوف از اندیشکده (Mind Israel) خواستار تخریب کامل تأسیسات زیرزمینی، ممنوعیت ساخت سایتهای جدید و توافقی «بدون بند غروب» شد و جاناتان روهه از موسسه JINSA نیز بر «تعطیلی کامل، دائمی و قابل راستیآزمایی» برنامه هستهای ایران تأکید کرد. اکنون با انتشار جزئیات شروط آمریکا، روشنتر از همیشه مشخص شده است که تصمیمگیر واقعی در واشنگتن نه شخص ترامپ، بلکه مقامات امنیتی و اتاقهای فکر اسرائیل هستند؛ همان جریانی که مذاکره را نه ابزار حل اختلاف، بلکه بخشی از پروژه خلع قدرت و مهار نهایی ایران تعریف میکند.
تصور آنها این بود که پس از ضربهزدن به حلقههای منطقهای مقاومت و ایجاد فشارهای چندلایه، ایران در نقطهای قرار میگیرد که یا امتیاز راهبردی میدهد یا در برابر شوک نظامی فرو میریزد. جنگ ۱۲روزه و سپس جنگ تحمیلی سوم، دقیقاً بر اساس همین محاسبه طراحی شد. آمریکا و اسرائیل گمان میکردند با کشاندن درگیری به سطحی بیسابقه یعنی ترور رهبر شهید آیت الله سید علی خامنه ای و هدف قراردادن سنگین مراکز حساس و برخی زیرساختها، میتوانند ساختار تصمیمگیری ایران را دچار اختلال کنند. اما ۴۰ روز نبرد قهرمانانه ملت و نیروهای مسلح ایران، تمام این برآوردها را به هم ریخت. نهتنها ایران فرو نریخت، بلکه نشان داد هنوز قدرت تغییر معادله و انتقال بحران به محیط پیرامونی دشمن را دارد. با این حال، ظاهراً واشنگتن و تلآویو هنوز از آن شکست محاسباتی درس نگرفتهاند. امروز همان جریانهایی که از «فرصت تاریخی برای مهار نهایی ایران» سخن میگویند، در حال بازتولید همان خطای قبلی هستند؛ اینکه اگر سطح تنش بالاتر برود و زیرساختهای حیاتی ایران بیشتر هدف قرار گیرد، تهران نهایتاً به نقطه تسلیم خواهد رسید. به همین دلیل، متن پیشنهادی آمریکا، پیوست سیاسی یک سناریوی جنگی است. آنها میخواهند آنچه را در میدان نتوانستند به دست آورند، پشت میز مذاکره تثبیت کنند؛ بدون آنکه حتی کوچکترین تضمینی درباره توقف تجاوزات آینده بدهند.
واقعیت این است که مذاکرات فعلی عملاً به نقطه شکست قطعی رسیده است، زیرا طرف مقابل حتی حداقل منطق توافق متوازن را نیز کنار گذاشته است. وقتی آمریکا نه خسارت میدهد، نه تحریم برمیدارد، نه داراییها را آزاد میکند و همزمان تهدید نظامی را حفظ میکند، معنایش روشن است؛ مذاکره فقط ابزاری برای مهار قدرت ایران پیش از دور جدید تقابل است. در چنین شرایطی، ادامه نگاه کلاسیک به مذاکره، میتواند دشمن را در توهم کارآمدی فشار نگه دارد. در چنین شرایطی، بزرگترین خطا برای ایران، بازگشت به الگوهای رفتاری قابل پیشبینی است. دشمن زمانی جسورتر میشود که مطمئن باشد پاسخ ایران در چه سطحی و در کدام جغرافیا خواهد بود. یکی از دلایل شوک راهبردی غرب در ماجرای بستن تنگه هرمز، همین عبور ایران از چارچوبهای ذهنی تثبیتشده بود. آنها ناگهان با واقعیتی روبهرو شدند که در محاسبات قبلیشان جایی نداشت و همین، اتاقهای تصمیمگیری غربی و صهیونیستی را دچار آشفتگی کرد.
فاز جدید جنگ، بیش از هر زمان دیگری به بازدارندگیِ غافلگیرکننده نیاز دارد؛ ضرباتی فلجکننده و خارج از محاسبات کلاسیک آمریکا و اسرائیل. شاید اکنون زمان آن رسیده باشد که در برخی دکترینها و ملاحظات قبلی بازنگری شود و تصمیماتی اتخاذ گردد که همانند ماجرای تنگه هرمز، دشمن را در وضعیت آچمز راهبردی قرار دهد. این تصمیم را میتوان با نگاه به بزرگترین نگرانی های دشمنان اتخاذ کرد. تجربه سالهای اخیر نشان داده هر جا ایران در زمین پیشبینیپذیر بازی کرده، فشار دشمن بیشتر شده و هر جا معادله را ناگهانی تغییر داده، طرف مقابل عقب نشسته است. اکنون مسئله فقط «مذاکره یا عدم مذاکره» نیست؛ مسئله، بازنویسی معادلهای است که آمریکا و اسرائیل بر اساس آن به این جمعبندی رسیدهاند که میتوانند با بالا رفتن از نردبان تنش، ایران را وادار به تسلیم کنند. این همان محاسبهای است که باید دوباره و این بار شدیدتر، فروبپاشد و گام اول ناامید کردن آمریکاییها توسط دیپلماتهاست تا به آنها بفهمانند که قرار نیز دیپلماتهای دوره برجام اشتباه گذشته را تکرار کنند بلکه قرار است بر سر حقوق ایرانیان استوار و محکم بایستند.
