• نویسنده: محمد قربانی

هفتم مهرماه، سالروز شهادت شهدای گران‌قدری نظیر فلاحی، فکوری، نامجو، کلاهدوز و جهان‌آرا است و روز بزرگداشت فرماندهان شهید دفاع مقدس. به همین مناسبت تکرار این پرسش راهبردی خالی از لطف نیست: سینمای ما با اسطوره‌های واقعی تاریخ معاصر چه کرده است؟ در دو دهه اخیر، ارگان‌های متولی فرهنگ با بودجه‌های هنگفت، رویکردی کارخانه‌ای را در بازنمایی فرماندهان دفاع مقدس در پیش گرفته‌اند. رویکردی که بیش از توجه به غنای دراماتیک، درگیر بیلان‌سازی‌های آماری و پروژه‌های مناسبتی است. ماحصل این نگاه مکانیکی، شکل‌گیری خط تولیدی پرشتاب از آثاری بوده که علی‌رغم سوژه‌های ناب و منحصر به فرد، در تبدیل زندگی پرافتخار شهدا به درام سینمایی عقیم مانده‌اند. در این میان، ایده‌های درخشان و ابعاد چندوجهی این شخصیت‌ها قربانی می‌شود. نتیجه پرتره‌هایی ابتر است که به جای ماندگارسازی شمایل قهرمان، او را در قاب‌هایی بی‌رمق و تخت حبس می‌کنند و دست مخاطب را از مواجهه با گوهر زیسته و حتی نبوغ نظامی آن‌ها خالی می‌گذارند.

مرور کارنامه پرتره‌نگاری سینمای دفاع مقدس، گواهی روشن بر شکاف میان آمار تولیدات و ارزش دراماتیک آن‌هاست. در دهه هشتاد، «شور شیرین» (محمود کاوه) و «زیباتر از زندگی» (حسین علم‌الهدی) آغازگر مسیری شدند که قرار بود قهرمان را به تصویر بکشد، اما تخت بودن شخصیت‌ها و فقدان تعلیق، آثار را به گزارش‌های تصویری سطحی تقلیل داد. در ادامه، دهه‌های نود و بعد از آن شاهد ورود سازمان‌های تخصصی به عرصه فیلم پرتره بود.
آثاری چون «چ» (مصطفی چمران)، «ایستاده در غبار» (احمد متوسلیان)، «تک‌تیرانداز» (عبدالرسول زرین)، «منصور» (منصور ستاری)، «موقعیت مهدی» (مهدی باکری)، «غریب» (محمد بروجردی)، «آسمان غرب» (علی‌اکبر شیرودی)، «مجنون» (مهدی زین‌الدین)، «اسفند» (علی هاشمی) و... . با مقایسه این آثار، عارضه ساختاری سینمای ارگانی به روشنی آشکار می‌شود. موفقیت‌های انگشت‌شمار دقیقاً در نقاطی رخ داده‌اند که فیلمساز فراتر از سفارش سازمانی، با جسارت فرمی و دغدغه شخصی دست به کار شده است.
در نقطه مقابل، جریان غالب این خط تولید گرفتار فرمول‌های بسته است: پلات‌های بریده‌بریده، مونتاژ لحظات مشهور زندگی بدون نخ تسبیح دراماتیک و تمرکز صرف بر هیجان و پروداکشن جنگی به جای کشف جهان درونی فرمانده. در این پروژه‌ها، ابعاد ناشناخته‌ای که می‌توانست یک پرتره درخشان خلق کند، جای خود را به روایت‌های محافظه‌کارانه و تکراری می‌دهند. وقتی فرمانده به جای کاراکتری زنده با فردیت مشخص، در قالب کاریکاتوری از یک الگوی از پیش تعیین‌شده به تصویر کشیده شود، امکان همذات‌پنداری عمیق نسل امروز با قهرمان سلب می‌شود. مشکل بنیادین در این خط تولید، فدا کردن ظرافت قصه‌گویی و شخصیت‌پردازی به نفع ویترین‌سازی و کمیت‌گرایی است. مدیران متولی، موفقیت را با مقیاس تنوع سوژه و تعداد پلان‌های جنگی می‌سنجند، غافل از آن که فرماندهان جنگ، پیش از آن که شمایلی در عکس‌های یادگاری باشند، شخصیت‌هایی پر از تناقضات شکوهمند، تصمیمات سرنوشت‌ساز و فردیت‌های خیره‌کننده بوده‌اند.
تا زمانی که این نگاه بیلان‌محور حاکم باشد، سینما همچنان سرمایه‌ها و ظرفیت‌های تاریخی را می‌سوزاند و سوژه‌های طلایی را به آثار مصرفی و بی‌اثر تبدیل می‌کند. بحران اصلی اینجاست که در اتاق‌های فکر این نهادها، «قهرمان» به مثابه یک «پروژه تبلیغاتی» تعریف می‌شود. این نگاه تقلیل‌گرایانه باعث شده تا فیلمسازان نیز به جای کندوکاو در زوایای پنهان و زیبای شخصیتی این شهدا، به تصویرسازی‌های سطحی و کلیشه‌ای بسنده کنند. این روند باعث شده تا بسیاری از زوایای انسانی و نبوغ‌آمیز زندگی این فرماندهان – که می‌توانست الگوی فکری نسل امروز باشد – در غبار شعارها گم شود.
وقتی اولویت کمیت است، کیفیت فدا می‌شود. این مسئله خسارت بزرگی است. چرا که شهدای ما تکرارنشدنی و بی‌نظیرند. همه دلسوزان این انقلاب، دغدغه این نوع سینما را داشته‌اند. در رأس آن‌ها رهبر شهیدمان که در یکی از سخنرانی‌های آخر به این نکته اشاره کردند که سالی دو فیلم خوب ساختن بهتر از ساختن ده‌ها فیلمی است که فقط در تیتر و مضمون نشانی از انقلاب و دفاع مقدس دارند.
خروجی این فرآیند، نه «سینمای ملی» است و نه «سینمای مقاومت». حاصل مجموعه‌ای از آثار خنثی است که در اکران‌های محدود دیده شده و به سرعت به بایگانی می‌روند. اگر این سرمایه‌ها صرف پرورش ایده‌های جسورانه و روایت‌های شخصیت‌محورِ عمیق می‌شد، امروز فرماندهان دفاع مقدس به عنوان قهرمانانی زنده و الهام‌بخش در ذهن جامعه جاری بودند. این دروغ بزرگی است که آمریکایی‌های جانی از سربازان بزدل خودشان - که بارها در اسارت سربازان ما خودشان را خراب کرده‌اند - قهرمان می‌سازند و ما از تصویر کردن قهرمانان و شهدایمان ناتوانیم.