• نویسنده: سعید مصباح

داستان درباره گروهی از مأموران سابق سیا است که بعد از شکست در افغانستان، برای عملیاتی پرمخاطره در تهران دست‌به‌کار می‌شوند. اما ماجرا همین‌جا تمام نمی‌شود؛ مایکل بی هم فیلمی درباره عملیات نجات دو خلبان آمریکایی در جنگ دوازده‌روزه ایران و اسرائیل در دست ساخت دارد. واقعیت این است که سینمای هالیوود هیچ‌وقت شناخت درستی از ایران و مناسباتش نداشته و همین ناآگاهی، ریشه اصلی شکست پی‌درپی این فیلم‌هاست.
فیکس به کارگردانی گای موشه و با بازی زکری لی‌وای در نقش «تاکر» و لیام نیسون در نقش «لری»، گروهی از مأموران سرخورده سیا را روایت می‌کند که پس از یک مأموریت ناکام در افغانستان، راهی تهران می‌شوند تا عملیات نجاتی پرمخاطره را به سرانجام برسانند. نوید نگهبان در نقش یک مقام عالی‌رتبه ایرانی ظاهر شده و الناز نوروزی نقش «زارا» را بازی می‌کند. فیلم با بودجه‌ای قابل‌توجه و ۱۴۱ دقیقه زمان اکران، قرار بود ترکیبی از اکشن، ژانر سرقت و یک پیام انسانی باشد؛ اما منتقدان چیز دیگری دیدند. واژه‌هایی مثل غیرقابل‌باور، کسل‌کننده، بیش‌ازحد طولانی و پر از پیچش‌های داستانی مضحک، بیشترین بسامد را در نقدها داشتند. جالب اینجاست که با وجود این نمره فاجعه‌بار از سوی منتقدان، مخاطبان عادی نمره‌ای در حدود ۸۲ درصد به فیلم داده‌اند؛ شکافی که نشان می‌دهد این‌جور فیلم‌ها اصلاً برای مخاطبی که چیزی از ایران واقعی می‌داند ساخته نمی‌شوند، بلکه برای تماشاگری طراحی شده‌اند که ایران را فقط از پشت عینک هالیوود می‌شناسد و آنچه را پیش‌ت. به خوردش داده‌اند بسیار دوست دارد.
مشکل اصلی همین‌جاست: سینمای آمریکا هیچ شناخت واقعی‌ای از ایران، فرهنگش، لهجه‌ها، خیابان‌ها و حتی منطق سیاسی‌اش ندارد. فیلم‌سازانی که تهران را فقط از روی نقشه یا گزارش‌های خبری می‌شناسند، طبیعتاً یا شهر را با یک لوکیشن رنگ‌پریده جایگزین می‌کنند، یا شخصیت‌های ایرانی را در قالب دو کلیشه محدود می‌ریزند: مقام نظامی شرور یا قربانی منتظر نجات از سوی قهرمان غربی. نتیجه، آثاری می‌شود که نه از نظر بصری قانع‌کننده‌اند، نه از نظر روایی صادقانه، و نه حتی از نظر سیاسی دقیق. همین ناآگاهی ساختاری بود که «فیکس» را هم به سرنوشت آثار مشابه قبلی‌اش دچار کرد.
اما این پایان ماجرا نیست. مایکل بی، کارگردان پرکار و همیشه‌همراه نهادهای نظامی آمریکا، قرار است فیلمی درباره عملیات نجات دو خلبان آمریکایی بسازد که در جریان جنگ دوازده‌روزه ایران و اسرائیل، جنگنده‌شان در آسمان ایران سرنگون شد. این پروژه با همکاری یونیورسال و بر اساس کتابی از میچل زاکاف، نویسنده کتاب پایه فیلم پرحاشیه «۱۳ ساعت»، ساخته می‌شود. با سابقه بی در ساختن آثار پرزرق‌وبرق و نزدیک به روایت رسمی نظامی، بعید نیست این فیلم هم از همان الگوی آشنا پیروی کند: قهرمان‌سازی یک‌طرفه و حذف کامل پیچیدگی‌های واقعی ماجرا. تا وقتی هالیوود ایران را فقط به‌عنوان صحنه‌ای برای قهرمان‌بازی آمریکایی ببیند و نه به‌عنوان یک جامعه واقعی با پیچیدگی‌های خودش، صف فیلم‌های ناکام درباره ایران همچنان طولانی خواهد ماند.
نمونه دیگر «آرگو» ساخته بن افلک است که با وجود گرفتن اسکار بهترین فیلم، از نظر خیلی از منتقدان و مخاطبان همان مشکل همیشگی هالیوود را داشت، آن هم در قالبی صیقلی‌تر. فیلم ماجرای نجات شش دیپلمات آمریکایی از تهران در بحران گروگان‌گیری را روایت می‌کرد، اما با اغراق در نقش کانادا، حذف سهم واقعی سفیر کانادا در عملیات، و صحنه‌های تعقیب‌وگریز ساختگی در فرودگاه که اصلاً اتفاق نیفتاده بودند، همان الگوی همیشگی تکرار شد: ساده‌سازی و دراماتیزه‌کردن یک‌طرفه واقعیت به نفع روایت قهرمانانه آمریکایی. جدا از این تحریف‌های تاریخی، خودِ فیلم هم چندان اثر درخشانی نبود؛ ریتم کند، شخصیت‌پردازی سطحی از ایرانی‌ها که عملاً فقط خشم و تهدید را نمایندگی می‌کردند، و پایان‌بندی هالیوودی و اغراق‌شده‌اش باعث شده بود خیلی‌ها اسکار گرفتنش را بیشتر محصول جو سیاسی آن سال‌ها بدانند تا کیفیت واقعی اثر. این نشان می‌دهد مشکل هالیوود فقط بودجه کم یا کارگردانی ضعیف نیست؛ حتی وقتی پول، بازیگر باتجربه و جایزه هم در کار باشد، نبود شناخت واقعی از ایران و ضعف در ساختن یک روایت سینمایی درست‌وحسابی، هر دو با هم می‌توانند نتیجه را ناامیدکننده کنند.
شکست‌های هالیوود به همین چند نمونه ختم نمی‌شود. «بدون دخترم هرگز»، «۳۰۰»، «رزواتر»، «سپتامبرهای شیراز» و مستند «یک روز در صحرا» هم هرکدام به شکلی همین مشکل را داشتند؛ از تصویر اغراق‌شده و ترسناک تا کلیشه‌های سطحی و روایت‌های یک‌طرفه، همه نشان می‌دهند این ناآگاهی و بی‌دقتی یک استثنا نیست، بلکه الگویی تکرارشونده در سینمای هالیوود درباره ایران است.