• نویسنده: احسان میرباقری

مجمع عمومی سازمان ملل امسال در شرایطی برگزار می‌شود که غیبت پوتین و شی جین‌پینگ، تنها یک تغییر در فهرست میهمانان نیست بلکه نشانه‌ای از شکاف عمیق‌تر میان ساختارهای سنتی نظم بین‌الملل و مراکز جدید قدرت است. سازمانی که قرار بود محور حکمرانی جهانی باشد، اکنون با کاهش اعتبار و کارآمدی مواجه است؛ وضعیتی که بخشی از آن نتیجه سیاست‌های خود واشنگتن، از تضعیف نهادهای چندجانبه تا اولویت دادن به «اول آمریکا» و عبور از برخی قواعد و تعهدات بین‌المللی است.

هشتاد و یکمین مجمع عمومی سازمان ملل متحد در شرایطی آغاز می‌شود که یکی از معنادارترین تصاویر سیاسی این نشست، نه در صحن سازمان ملل، بلکه در غیاب دو چهره اصلی قدرت‌های غیرغربی شکل گرفته است. ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه، در نیویورک حاضر نمی‌شود و شی جین‌پینگ، رئیس‌جمهور چین نیز ترجیح داده است به جای حضور در مجمع عمومی، در واشنگتن با دونالد ترامپ دیدار کند. رویترز این تصمیم شی را نشانه‌ای از تردیدهای فزاینده درباره نقش و کارآمدی سازمان ملل در حل بحران‌های جهانی دانسته است.

این اتفاق را نمی‌توان صرفاً یک تغییر در برنامه سفر سران کشورها تلقی کرد. سازمان ملل در سال ۱۹۴۵ و بر اساس توازن قدرت همان دوران شکل گرفت اما امروز بسیاری از مراکز قدرت اقتصادی، سیاسی و جمعیتی جهان خارج از ساختار سنتی غرب قرار دارند. حتی آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل، در نشست سازمان همکاری شانگهای در اول سپتامبر تأکید کرد که نهادهای بین‌المللی هنوز تا حد زیادی بازتاب‌دهنده موازنه قدرت سال ۱۹۴۵ هستند و باید نمایندگی کشورهای در حال توسعه در آنها افزایش یابد.

مسئله مهم‌تر آن است که این شکاف در شرایطی ایجاد شده که خود واشنگتن نیز در تضعیف چندجانبه‌گرایی نقش داشته است. رویترز گزارش داده که دولت ترامپ کمک‌های آمریکا به سازمان ملل را کاهش داده و از ده‌ها نهاد وابسته به این سازمان خارج شده است. حتی آمریکا برای جلوگیری از از دست دادن حق رأی خود در مجمع عمومی، اخیراً ۷۲۵ میلیون دلار از بدهی‌هایش را پرداخت کرد، در حالی که همچنان بیش از یک میلیارد دلار بدهی به سازمان ملل دارد.

در چنین شرایطی، غیبت شی و پوتین یک سؤال اساسی را پیش می‌کشد که آیا مرکز ثقل سیاست جهانی همچنان در نیویورک قرار دارد یا بخشی از آن در حال انتقال به ساختارهای جدید است؟

پاسخ را باید در اتفاقاتی جست‌وجو کرد که درست پیش از مجمع عمومی رخ داده‌اند. اول سپتامبر، رؤسای چین، روسیه، هند، ایران و شماری دیگر از کشورها در نشست سازمان همکاری شانگهای گرد هم آمدند. نشستی که محور آن تقویت همکاری‌های اقتصادی و سیاسی و حرکت به سوی نظمی چندقطبی بود. تنها چند روز بعد نیز هجدهمین اجلاس بریکس در دهلی‌نو برگزار شد. اجلاسی که با حضور چین، روسیه، ایران، امارات و دیگر اعضای این گروه، تصویری متفاوت از همکاری میان قدرت‌های غیرغربی ارائه کرد.

رویترز در تحلیل اجلاس بریکس تصریح کرد که این گروه اکنون ۱۱ عضو دارد و حدود ۲۸ درصد اقتصاد جهان را در اختیار دارد. در همان اجلاس، شی جین‌پینگ پیشنهاد ایجاد منطقه همکاری هوش مصنوعی بریکس و تعمیق یکپارچگی اقتصادی میان اعضا را مطرح کرد. همچنین استفاده بیشتر از ارزهای محلی، اتصال نظام‌های پرداخت و افزایش نقش اقتصادهای نوظهور در نهادهای بین‌المللی در دستورکار قرار گرفت.

در این میان، حتی هند نیز تلاش کرده است بریکس را نه به عنوان ابزاری برای جایگزینی یک هژمون با هژمونی دیگر، بلکه به عنوان بستری برای هماهنگی اقتصادهای نوظهور معرفی کند. با این حال، روند موجود نشان می‌دهد که نفوذ چین در دستورکارهای بریکس، از فناوری و هوش مصنوعی گرفته تا زیرساخت‌های پرداخت، به شکل محسوسی افزایش یافته است.

بنابراین، تصویر امسال بیش از آنکه خبر از «پایان سازمان ملل» بدهد، نشانه آشکاری از فرسایش انحصار یک مرکز برای مدیریت مسائل جهانی است. نیویورک همچنان محل مهم دیپلماسی جهانی است، اما دیگر نمی‌توان فرض کرد که تمام مسیرهای تعیین‌کننده سیاست بین‌الملل از آنجا عبور می‌کنند.

این وضعیت را باید نتیجه مستقیم سیاست‌های خود واشنگتن دانست. سیاست‌هایی که در دوره ترامپ با خروج یا فاصله‌گیری از برخی نهادها و سازوکارهای بین‌المللی، بی‌اعتنایی به بخشی از قواعد و تعهدات چندجانبه و تلاش برای تعریف مناسبات جهانی بر اساس «اول آمریکا» تشدید شده است. از این منظر، فاصله گرفتن قدرت‌های بزرگ از برخی سازوکارهای سنتی بین‌المللی را می‌توان تا حدی ثمره سیاست‌هایی دانست که خود آمریکا در سال‌های اخیر دنبال کرده است.