- نویسنده: محمد قربانی
مسئله این است که مدیری این بار تلاش کرده کمدی مدیریِ بیست سال قبل را دوباره تولید کند، بیآن که بپرسد آن زبان طنز امروز چه نسبتی با تماشاگر سال ۱۴۰۵ دارد.
مشکل اصلی سریال از همینجا آغاز میشود. «مرد هزار چهره» بر سوءتفاهمی ساده اما هوشمندانه بنا شده بود. آدمی معمولی ناخواسته وارد موقعیتهایی میشد که از ظرفیت و شخصیتش بزرگتر بودند و همین تضاد، علاوه بر خنده، امکان نقد مناسبات اجتماعی را فراهم میکرد. اما در فصل تازه، خود فرمول به موضوع تبدیل شده است. شصتچی دوباره همان شصتچی است، موقعیتها دوباره همان موقعیتها هستند، اما بسیاری از شوخیها پیش از آن که به نقطه اوج برسند، قابل حدساند. تکرار، کندی ریتم و قابلپیشبینیبودن شوخیها نقصهای اصلی مرد سه هزار چهره هستند.
طنز موقعیت زمانی کار میکند که تماشاگر یک قدم از شخصیت جلوتر باشد، نه چند کیلومتر. اینجا فاصله میان تماشاگر و قصه آنقدر زیاد است که بسیاری از موقعیتها پیش از وقوع، پایان خود را لو میدهند. نتیجه به جای خنده، انتظار برای رسیدن دیالوگی است که از چند لحظه قبل میدانیم قرار است چه باشد.
از سوی دیگر، ریتم سریال با عادتهای روایی امروز فاصله دارد. دیالوگهای طولانی و توضیحاتی که باید در دل کنش دراماتیک منتقل شوند، جای بخش مهمی از کنش را گرفتهاند. این نقص نشان از سراسیمه نوشته شدن متن دارد.
حتی بازی مدیری نیز در مواردی بیشتر بازسازی یک خاطره است تا خلق یک موقعیت تازه. شصتچی هنوز همان مکثها، همان اضطراب و همان درماندگی را دارد، اما این ویژگیها دیگر بهتنهایی شخصیتپردازی محسوب نمیشوند. بیست سال گذشته و اگر قرار بوده زمان در داستان معنا داشته باشد، باید اثری از آن در تغییر شخصیت و جهان پیرامون او دیده میشد.
در نهایت ضعف اصلی سریال در ضرورت بازگشت است. نوستالژی میتواند مخاطب را برای قسمت اول پای تلویزیون بیاورد، اما نمیتواند بهتنهایی یک کمدی را پیش ببرد. شصتچی برای بازگشت به تلویزیون به چهرههای تازه، موقعیتهای تازه و مهمتر از همه، مسئلهای تازه نیاز داشت و فعلاً آنچه دیده میشود بیشتر تلاشی ناموفق برای تکرار یک فرمول موفق است. به نظر میرسد مدیری بیبرنامه و به دنبال پیشنهاد صداوسیما راحتترین راه را برگزیده و نتیجه این انتخاب، سریال کمجان مرد سه هزار چهره است.