- نویسنده: مسعود حنیفی
بررسیها نشان میدهد دلیل این شکست تجاری و هنری صرفاً به سلیقه مخاطب یا شرایط اقتصادی برنمیگردد، بلکه ریشه در یک بحران محتوایی عمیق دارد. سازندگان این آثار دقیقاً روی همان مولفههای کلیشهای دست گذاشتند که سالها پیش جواب میداد. زنپوشی، شوخیهای جنسی و رقصیدن مردانه، سه ضلع مثلثی هستند که این روزها نه تنها خندهای بر لب مخاطب نمیآورند، بلکه باعث دافعه میشوند. در این میان، زنپوشی رضا عطاران در خانم والده به نقطهای کاملاً مصرفشده رسیده و نتوانسته آن گیشه پررونقی که برای فسیل و هفتادسی رقم خورد را تکرار کند. مخاطب امروز هوشمندتر از آن است که با تکرار مکررات فریب بخورد.
سینمای ایران در پاییز هزار و چهارصد و پنج با بحران بیسابقهای در گیشه کمدیهای تجاری مواجه شده است. سه اثر تازهاکرانشده که با امیدواری فراوان و هزینههای گزاف تولید روانه پردههای نقرهای شدند، در کمال ناباوری نه تنها نتوانستند رکوردهای پیشین را جابهجا کنند، بلکه با سانسهای نیمهخالی و اعتراضات گسترده مخاطبان در شبکههای اجتماعی روبهرو شدند. این شکست همزمان سه فیلم در ژانر کمدی، نشاندهنده یک تغییر بنیادین در ذائقه جامعه ایرانی است. دیگر نمیتوان با فرمولهای تکراری دهههای گذشته، سالنهای سینما را پر کرد. مخاطب امروز که در عصر بمباران اطلاعاتی و دسترسی به هزاران اثر کمدی جهانی و داخلی در پلتفرمهای نمایش خانگی زندگی میکند، تحمل تماشای شوخیهای سخیف، موقعیتهای مبتذل و تکیهکلامهای تاریخمصرفگذشته را ندارد. در سوی دیگر میدان، فیلم ناپلئون در باغ زردآلو قرار دارد. این اثر که تلاش کرده بود با ترکیبی از کمدی موقعیت و شوخیهای جنسی، مخاطب جوانتر را به سالنها بکشاند، با واکنشهای منفی شدیدی مواجه شد. مشکل اصلی ناپلئون در باغ زردآلو، درک غلط سازندگانش از مرز میان شوخی و ابتذال است. در سالهای اخیر، مرزهای اخلاقی و فرهنگی جامعه ایران دستخوش تغییرات پیچیدهای شده است. بیننده دیگر با شوخیهای جنسی مستقیم و تکراری که بر پایه تحقیر زنان یا کلیشههای جنسی سخیف بنا شدهاند، ارتباط برقرار نمیکند. ناپلئون در باغ زردآلو پر از دیالوگها و موقعیتهایی است که نه تنها خندهدار نیستند، بلکه حس انزجار و خشم را در مخاطب بیدار میکنند. این فیلم نشان میدهد که برخی از فیلمسازان ایرانی هنوز در دهههای گذشته زندگی میکنند و تصور میکنند هر شوخی جنسی، لزوما باعث خنده تماشاگر میشود. این در حالی است که هوش رسانهای مخاطب به شدت افزایش یافته و او به راحتی میتواند مرز میان یک طنز ظریف و یک ابتذال صرف را تشخیص دهد. برای درک بهتر این بحران، باید به ریشههای تاریخی و جامعهشناختی این سه مولفه مرده یعنی زنپوشی، شوخی جنسی و رقصیدن مردان در سینمای ایران نگاه کنیم. زنپوشی در فرهنگ نمایشی ایران ریشههای عمیقی دارد. در تئاترهای لالهزار و سینمای تجاری دهههای چهل و پنجاه، زنپوشی همواره به عنوان یک ابزار کمدی مورد استفاده قرار میگرفت. دلیل این امر نیز محدودیتهای اجتماعی و فرهنگی بود که اجازه نمیداد زنان به راحتی در عرصه عمومی و هنری حضور یابند. اما با گذشت زمان و تغییر شرایط اجتماعی، زنپوشی از یک ضرورت تاریخی به یک کلیشه کمدی تبدیل شد. در دهههای اخیر، فیلمسازان برای خلق خنده، مردان را در لباس زنان قرار دادند و با اغراق در حرکات و لحن صدا، موقعیتهای کمدی ساختند. اما این فرمول به مرور زمان فرسوده شد. مخاطب دیگر نیازی به دیدن مردی در لباس زن برای خندیدن ندارد. جامعه امروز ایران با مسائل جدیتری دست و پنجه نرم میکند و تماشای یک مرد با گریم زنانه، نه تنها خندهدار نیست، بلکه میتواند توهینآمیز و تحقیرآمیز تلقی شود. اما چرا فیلمهای فسیل و هفتادسی توانستند با وجود استفاده از برخی عناصر کلیشهای، به موفقیتهای بزرگ گیشهای دست یابند و چرا خانم والده نتوانست این موفقیت را تکرار کند؟ پاسخ در درک درست از مفهوم نوستالژی و تفاوت آن با تکرار مکررات نهفته است. فسیل فیلمی بود که با هوشمندی نوستالژی را به عنوان یک عنصر دراماتیک و احساسی به کار گرفت و تنها به تکرار یک فرمول کمدی بسنده نکرد. به همین دلیل هم فیلم توانست با خلق شخصیتهای دوستداشتنی، استفاده از ظرفیت نوستالژی و ایجاد یک پیوند عاطفی با مخاطب، ایشان را با خود همراه کند.