نویسنده: احسان میرباقری

تحریمهای چندلایه تا جنگ ۴۰روزه و سپس محاصره و فشارهای پس از آن، هر مرحله به آزمونی برای سنجش قدرت واقعی واشنگتن تبدیل شد و نتیجه آن، برخلاف محاسبات کاخ سفید، پیروزی نبود. حالا به نظر میرسد این تجربه در حال سرایت به دیگر کشورهاست. از جمله کانادا که فهمیده است آنچه ترامپ مذاکره مینامد، بیش از آنکه بدهوبستان باشد، تلاشی برای تحمیل یکطرفه خواستههای آمریکاست.
آنچه امروز در روابط واشنگتن و اتاوا رخ میدهد، شاید یکی از روشنترین نمونهها برای فهم یک سؤال مهم باشد. مذاکره با آمریکا دقیقاً چه معنایی دارد؟
اگر مذاکره را به معنای واقعی کلمه، یعنی بدهوبستان و تأمین منافع متقابل بدانیم، آنچه میان ترامپ و کانادا رخ داده، اساساً مذاکره نیست. وقتی یک طرف میخواهد بخش بزرگی از خواستههای خود را تحمیل کند و در مقابل، امتیاز متناسبی ندهد، دیگر با مذاکره مواجه نیستیم؛ با باجخواهی مواجهیم.
نیویورکتایمز در گزارشی درباره تشدید جنگ تجاری آمریکا و کانادا، از ایستادگی کاناداییها در برابر فشارهای ترامپ نوشته است. این روزنامه روایت میکند که مارک کارنی، نخستوزیر کانادا، در واکنش به شکست مذاکرات، مذاکرهکنندگان کشورش را از واشنگتن خارج کرد و تعرفههای تلافیجویانه را نیز به اجرا گذاشت.
کارنی در توصیف پیشنهاد آمریکا یک جمله کلیدی دارد:«آنها خیلی زیاد خواستند و خیلی کم پیشنهاد دادند.» او همچنین صریحتر گفت: «ما نمیتوانیم آنچه را که آنها ارائه دادهاند بپذیریم، و آنچه را که خواستهاند، نخواهیم داد.»
حتی ادبیات مقامهای ایالتی کانادا نیز نشان میدهد که فضای سیاسی این کشور از موضع انفعالی فاصله گرفته است. دیوید ایبی، نخستوزیر بریتیشکلمبیا، خطاب به آمریکا گفت:«اگر با کاناداییها دعوا راه بیندازید، دیگر در جهان دوستی نخواهید داشت». واب کینو، نخستوزیر منیتوبا، نیز با لحنی صریح اعلام کرد:«ما دست بالا را داریم».
این ادبیات را باید جدی گرفت. کانادا، که سالها یکی از نزدیکترین شرکای اقتصادی و سیاسی آمریکا بوده، اکنون به این نتیجه رسیده که در برابر فشار واشنگتن باید ایستاد نه اینکه صرفاً امتیاز داد. کارنی نیز در توضیح تصمیم خود برای ترک مذاکرات گفت:«وقتی مورد حمله قرار میگیری، در جنگ هستی؛ و ما مورد حمله قرار گرفتیم.»
این همان نقطهای است که کانادا، همسایه و شریک تجاری نزدیک آمریکا، به یک واقعیت ساده رسیده است. آمریکا وقتی پای منافعش در میان باشد، لزوماً به دنبال توافق نیست، بلکه میخواهد طرف مقابل را وادار به پذیرش شروط خود کند.
اما نکته مهمتر اینجاست که کانادا تنها با تجربه خودش به این نقطه نرسیده است. جهان طی سالهای گذشته نمونه روشنتری از مواجهه با این منطق یعنی ایران را دیده است.
ایران سالها تحت شدیدترین تحریمهای آمریکا قرار گرفت. تحریمهایی که قرار بود اقتصاد کشور را فلج و اراده تهران را تسلیم کند. اما تحریم نتوانست آن هدف را محقق کند.
پس از آن، فشار از عرصه اقتصادی به میدان نظامی کشیده شد. جنگ ۴۰روزه، برخلاف محاسباتی که در واشنگتن و تلآویو طراحی شده بود، نه به فروپاشی ایران انجامید و نه توانست اراده کشور را درهم بشکند. پس از جنگ نیز محاصره و فشارهای اقتصادی ادامه پیدا کرد اما باز هم آنچه آمریکا به دنبال آن بود، محقق نشد.
حالا همین واقعیت را باید در ماجرای تفاهمنامه ایران و آمریکا نیز دید. برخی هنوز از دستاورد تفاهمنامهای که ترامپ آن را پاره کرد سخن میگویند. تفاهم نامهای که متن بسیار دلنشینی داشت. از آزاد شدن منابع مالی ایران، برداشته شدن تحریمها، گشایش اقتصادی و حتی سرمایهگذاری خارجی در ایران.
اما سؤال اصلی اینجاست که آیا آمریکا آن را برای اجرا منعقد کرده بود؟ اگر قرار بود همه آن وعدهها اجرا شود، چرا وزیر خزانهداری آمریکا، اسکات بسنت، از آن توافق صرفاً در چارچوب عبور و گذر نفتکشها و پر کردن ذخایر نفتی سخن گفت؟اکنون کانادا نیز، با فاصلهای بسیار کمتر از گذشته، همین واقعیت را لمس میکند. ترامپ تعرفه ۵۰ درصدی بر بخشی از صادرات کانادا اعمال کرده و اتاوا نیز در پاسخ تعرفههای تلافیجویانه وضع کرده است.
کارنی حتی تأکید کرده که کانادا امروز به دلیل گسترش روابط اقتصادی خود با کشورهایی مانند کرهجنوبی، چین، آلمان و هند، دست بازتری برای مقاومت دارد.
جالب آنکه فضای سیاسی کانادا نیز دیگر فضای ترس و انفعال نیست. برخی مقامات کانادایی از «ایستادن روی موضع خود» سخن میگویند و حتی در سطح جامعه، مقاومت در برابر فشار آمریکا به یک مطالبه عمومی تبدیل شده است.
و شاید مهمترین شکست آمریکا همین باشد؛ اینکه مقاومت ایران، از یک تجربه داخلی به یک درس بینالمللی تبدیل شده است. درسی که برخی هنوز متوجه آن نشدهاند و در خواب شیرین یک توافق به سر میبرند.