نویسنده: مسعود حنیفی

حسین دارابی، کارگردان سینما، چندی پیش در گفتوگویی صریح اعلام کرد که «دلم از پخش و اکران سینمای ایران خون است». این جمله، هرچند کوتاه، پرده از دردی کهنه برمیدارد؛ دردی که ریشهاش تنها در ضعف تبلیغات نیست، بلکه به ساختاری قدرتمند و انحصارگر بازمیگردد که سالهاست نبض اکران را در دست دارد و آن چیزی جز مافیای پخش نیست. واقعیت این است که چرخه اکران در سینمای ایران، بر اساس تنوع ژانر و بر مبنای عدالت فرهنگی به حرکت درنمیآید و این تنها منافع اقتصادی چند پخشکننده معدود و انگشتشمار است که قاعده بازی را مشخص میکند. این شرکتها تصمیم میگیرند چه فیلمی روی پرده برود، چند سانس بگیرد، در کدام سینماها نمایش داده شود و چه زمانی از چرخه خارج شود. در چنین ساختاری، فیلمی که تضمین فروش را در پی نداشته باشد، حتی اگر شاهکار باشد، یا اصلاً اکران نمیشود یا در سالنهای کممخاطب و سانسهای مرده دفن میگردد. نتیجه این مهندسی، تسلط مطلق کمدیهای سطحی و معدودی فیلمهای اجتماعی پرنوگرافی فقر بر پردههاست. اغلب گفته میشود مردم این فیلمها را میخواهند، اما این استدلال، نیمی از واقعیت را در درون خودش پنهان میکند. وقتی مخاطب ایرانی در طول سال، میان دهها کمدی مشابه و چند اثر اجتماعی برساختشده و کلیشهای حق انتخاب دارد و فیلمهای تاریخی، فانتزی، انیمیشن سینمایی یا درامهای متفاوت اصلاً فرصت دیدهشدن پیدا نمیکنند، نمیتوان ذائقه او را نتیجه انتخاب آزاد دانست. این چرخه، ذهنیت بیننده را از پیش شکل میدهد؛ مخاطب را عادت میدهد و سپس همان عادت را بهعنوان «خواست مردم» توجیه میکند. دارابی بهدرستی میگوید تولید فقط نیمی از مسیر است. اما نیمه دوم، یعنی پخش و تبلیغات، در انحصار کسانی است که ریسک نمیپذیرند و ترجیح میدهند چرخهٔ امن و پرسود خود را تکرار کنند. فیلمساز جوانی که سه سال عمرش را پای یک اثر متفاوت گذاشته، در عمل باید با شبکهای رقابت کند که سالنها، پلتفرمها و بودجههای تبلیغاتی را در اختیار دارد. تا زمانی که انحصار پخش شکسته نشود، تا وقتی نظارتی بر تنوع ژانری اکران وجود نداشته باشد و تا زمانی که فروش هفته اول تنها معیار بقای یک فیلم روی پرده باشد، سینمای ایران در همین دایره بسته تکرار درجا خواهد زد. فریاد دارابی، فریاد یک نفر نیست؛ درد مشترک دهها فیلمسازی است که آثارشان زیر چرخدنده این مافیای خاموش له میشود.