نویسنده: مسعود حنیفی

وقتی قسمت اول سریال «کلاغ» منتشر شد، بسیاری گمان میکردند که بالاخره با اثری ضد پهلوی مواجه شدند و همین که پلتفرمها درنهایت محافظهکاری و حتی لگدپرانی به نظام را کنار گذاشتهاند باید به فال نیک گرفت. سریال کلاغ در قسمت اول خود تنها گوشهای از پستی و دنائت دژخیمان رژیم گذشته را نشان داد و مخاطبانش را امیدوار کرد که قرار است محتوایی علیه این قسم از وطنفروشان تماشا کنند، اما این اتفاق با پخش ده قسمت از این مجموعه نهتنها به نتیجه درخوری ختم نشد، بلکه بدتر از آن تصویر زشت تاسیان از آن ایام را به سهم خود کامل کرد. کلاغ در ادامه نشان داد که ماموران اداره سوم ساواک هرکدام بهنحوی گرفتارند و چون مامور به وظیفه هستند نباید خوردهای به ایشان بهخاطر ساواکی بودنشان گرفت. در واقع تصویری که مهدویان در کلاغ از بدمنهایش ارائه میدهد نسخه دیگری از شیوه مواجهه او با سوژه فیلم «درخت گردو»ست. در آنجا هم خلبانان عراقی مامور و معذور بودند و از سر انجام وظیفه بر سر شهروندان بیگناه ایرانی در نقاط مختلف کشور بمب میریختند. این نگاه از یکسو عاملیت و مسئولیت شخصی افراد را نادیده میگیرد و از طرف دیگر هیچ اهمیتی برای واقعیت نمایشی و دراماتیزه کردن آن قائل نمیشود. کلاغ این رویه را تا جایی پیش میبرد که ما به همه افراد درون قاب به دلیل انفعال و اکتهایشان حق میدهیم چون برای صاحب اثر هیچ مسئلهای میان خیر و شکل نگرفته که بخواد بر سر آن با مخاطبش به توافق دست یابد. درنهایت باید گفت که حتی ساواکیها سمپاتیکتر از کاراکترهای مثبت درنظر گرفته شدهاند و ما به آنها علاقه هم پیدا میکنیم! گویا فیلمساز قصد داشته این پیام را به مای مخاطب برساند که بههرحال در هر دوره و زمانهای ما نیاز به دستگاه شکنجه و سرکوب داریم و ساواک هم در این زمینه تنها وظیفهاش را به انجام داده است. از این منظر کلاغ در تم محوری خود تفاوتی با تاسیان ندارد و تنها هوشمندانهتر ساخته شده است. محمدحسین مهدویان سال پیش هم فیلم نیمشب را در رابطه با جنگ دوازدهروزه تولید کرد که پروژهای بودن فکر پشت آن کاملا مشخص و مبرهن بود. کالبد ایران بدون روحی که اسلام در آن میدمد تنها یک جسم توخالی است، ای کاش کارگردان باهوش ما این مسئله را زودتر بفهمد و کارنامه سینماییاش را نجات دهد.