روز پنجشنبه انتشار مقالهای با عنوان «ایران جنگ را برد، اما ممکن است صلح را ببازد» در نشریه «فارن افرز» توجه بسیاری از دنبال کنندگان حوزه سیاست خارجی را در ایران جلب کرد. این مقاله را نمیتوان صرفاً یک یادداشت تحلیلی درباره تحولات پس از جنگ دانست. این مقاله از آن دسته متونی است که بیش از آنکه برای روایت گذشته نوشته شده باشند، در پی اثرگذاری بر آیندهاند؛ متنی که تلاش میکند زمین بازی را از میدان نبرد به میز مذاکره منتقل کند و قواعد مرحله جدید را بنویسد.

اهمیت این مقاله پیش از هر چیز به نویسنده آن بازمیگردد. نیت سوانسون تنها یک پژوهشگر یا تحلیلگر نیست. او تا سال ۲۰۲۵ مسئول پرونده ایران در شورای امنیت ملی آمریکا بود و در بهار و تابستان همان سال نیز در تیم مذاکره دولت ترامپ با ایران حضور داشت. بنابراین طبیعی است که نوشته او صرفاً بازتاب یک برداشت شخصی تلقی نشود، بلکه بتوان آن را در امتداد بخشی از تفکر حاکم بر سیاست خارجی آمریکا ارزیابی کرد.
نخستین نکتهای که در همان سطرهای ابتدایی مقاله جلب توجه میکند، اعترافی است که تا چندی پیش بیان آن در رسانههای جریان اصلی غرب دشوار به نظر میرسید. نویسنده آشکارا مینویسد ایران از جنگ نهتنها فرو نپاشیده، بلکه با یک بازدارندگی جدید از آن خارج شده است؛ بازدارندگیای که محور آن، کنترل راهبردی بر تنگه هرمز است. او حتی با استناد به اظهارات مقامات آمریکایی، این موقعیت را «سلاح اقتصادی همسنگ سلاح هستهای» توصیف میکند.
همین اعتراف، شاید مهمترین بخش مقاله باشد. هنگامی که نشریهای متعلق به شورای روابط خارجی آمریکا، با قلم فردی که خود در عالیترین سطوح تصمیمگیری درباره ایران حضور داشته، صریحاً از پیروزی ایران در جنگ سخن میگوید، به سختی میتوان آن را صرفاً یک توصیف ساده دانست. این اعتراف نشان میدهد که دستکم در بخشی از نخبگان راهبردی آمریکا، واقعیت میدان دیگر قابل انکار نیست. زمانی که امکان انکار یک واقعیت از میان میرود، راهبرد معمول، مدیریت پیامدهای آن است.
دقیقاً از همین نقطه، مقاله وارد مرحله دوم خود میشود. نویسنده پس از پذیرش این واقعیت که ایران در جنگ دست بالا را پیدا کرده، تلاش میکند استدلال کند تهران نباید از این موقعیت برای تثبیت کامل دستاوردهای خود استفاده کند. او هشدار میدهد که ایران نباید در موضوع تنگه هرمز امتیاز حداکثری مطالبه کند، نباید قواعد جدیدی برای عبور و مرور دریایی تعریف کند و نباید از موقعیت بازدارنده خود برای تغییر موازنه منطقهای بهره ببرد؛ زیرا در این صورت، به تعبیر او، «صلح را خواهد باخت.»
در اینجا، روی دیگر سیاست آمریکا آشکار میشود. وقتی نتیجه جنگ دیگر قابل تغییر نیست، تلاش برای اثرگذاری بر نحوه بهرهبرداری ایران از نتایج جنگ آغاز میشود. به بیان دیگر، آنچه در میدان نبرد به دست نیامده، باید در میز مذاکره جبران شود. از این منظر، پیام اصلی مقاله نه توصیف گذشته، بلکه مدیریت آینده است؛ آیندهای که آمریکا میکوشد در آن، دامنه بهرهبرداری ایران از دستاوردهای جنگ را محدود کند.
از همین زاویه، میتوان مخاطب اصلی این مقاله را نیز تشخیص داد. این متن بیش از آنکه برای افکار عمومی آمریکا نوشته شده باشد، پیامی برای فضای نخبگانی ایران است؛ بهویژه آن بخش از نخبگان سیاسی، رسانهای و دانشگاهی که همچنان گرایش بیشتری به الگوهای غربی دارند و بر ضرورت کاهش مقاومت ایران در مذاکرات تأکید میکنند. مضمون پیام نیز روشن است: اکنون که ایران در موقعیت برتر قرار گرفته، نباید از این برتری برای مطالبه امتیازهای حداکثری استفاده کند. این همان نقطهای است که تحلیل از روایت صرف فراتر میرود و به تلاشی برای شکلدهی به دستگاه شناختی طرف مقابل تبدیل میشود.
همزمان، مقاله منتشرشده در نیویورکتایمز در روز شنبه به قلم نیکلاس کریستوف، قطعه دیگری از همین پازل را تکمیل میکند. کریستوف تصریح میکند که اشتباه اصلی ترامپ، پایان دادن به جنگ نبود، بلکه آغاز کردن آن بود. به اعتقاد او، کاخ سفید هیچ راهبرد خروج مؤثری در اختیار نداشت و ادامه جنگ میتوانست هزینههای انسانی، اقتصادی و سیاسی بسیار سنگینتری بر آمریکا تحمیل کند. او حتی مینویسد توافق اخیر، بیش از آنکه نشانه پیروزی آمریکا باشد، محصول ناتوانی واشنگتن در ادامه جنگ است.
وقتی این دو مقاله کنار یکدیگر قرار میگیرند، تصویری معنادار شکل میگیرد. فارنافرز میپذیرد که ایران از جنگ با موقعیتی قویتر خارج شده، اما همزمان توصیه میکند این برتری را به امتیازهای پایدار تبدیل نکند. نیویورکتایمز نیز تصریح میکند که ادامه جنگ برای آمریکا ممکن نبود و دولت ترامپ ناچار به خروج از آن شد.
حاصل جمع این دو روایت آن است که آمریکا در میدان نبرد به اهداف حداکثری خود نرسید و اکنون میکوشد بخشی از آنچه را در جنگ به دست نیاورده، در فرآیند مذاکره به دست آورد.
به همین دلیل، شاید مهمترین نبرد امروز دیگر در میدان نظامی جریان نداشته باشد، بلکه در میدان ادراک و مذاکره در حال وقوع باشد. اگر جنگ نتوانست ایران را وادار به عقبنشینی کند، اکنون تلاش خواهد شد همان هدف از طریق بازتعریف پیروزی، محدود کردن انتظارات و اثرگذاری بر محاسبات نخبگان ایرانی دنبال شود.
از این منظر، مقاله فارنافرز را میتوان نه صرفاً یک تحلیل درباره پایان جنگ، بلکه بخشی از ادبیات مرحله پساجنگ دانست؛ مرحلهای که در آن، واشنگتن میکوشد شکست در تحقق اهداف میدانی را با کسب امتیازهای بیشتر در عرصه سیاسی و مذاکراتی جبران کند. این شاید مهمترین پیام مشترک دو مقالهای باشد که تنها با فاصله دو روز در دو رسانه اثرگذار آمریکا منتشر شدهاند: آمریکا در میدان نبرد به آنچه میخواست نرسید؛ اکنون میکوشد آنچه را از راه جنگ به دست نیاورد، از مسیر مذاکره به دست آورد.