فرهنگی 13 بهمن 1404 - 2 ساعت پیش زمان تقریبی مطالعه: 1 دقیقه
کپی شد! 🖨️ چاپ
0
نقد فیلم‌های روز دوم جشنواره فجر/ فیلم «خیابان جمهوری»

نئوفلاکتیسم!

5147220

حمیدرضا رنجبرزاده

منوچهر هادی پس از تجربه‌های فراوان و درخشانش، این‌بار فرمان را چرخانده و جاده‌ی خاکی «ژانر فلاکت» را برای شاهکار بعدی خود برگزیده است!

تلاش وافری نیز از خود نشان داده و برای مفلوک‌کردن هر چه بیشتر فیلم خود، حتی یک مسئله و معضل اجتماعی و اقتصادی را نیز از قلم نینداخته است؛ از اعتیاد بگیرید تا فقر؛ از دست‌فروشی و برخورد مأموران شهرداری با آن‌ها و قاچاق مواد مخدر و سقط جنین بگیرید تا مشکل آب و برق و گاز! هادی آنقدر ولع مسئله‌بازی دارد که نه می‌تواند میلیمتری در پرداخت این مسائل به عمق نزدیک شود و نه مخاطب می‌تواند بفهمد درد فیلمساز دقیقاً‌ چیست. همین نکته درباره‌ی خطوط داستانی متعددی که به آیلار پیوند داده می‌شوند نیز صادق است و هیچ‌کدام نه می‌توانند بار فیلم را بر دوش بکشند و نه امکان جلب همراهی مخاطب را دارند.

ماجرای آیلار با اسماعیل پیش از شروع فیلم رقم خورده و رابطه‌ای میان این دو اصلاً ساخته نمی‌شود؛ ولی در عین حال مخاطب مجبور است کشمکش‌های آیلار برای یافتن عاشق سابقش را به‌زور بپذیرد و طبیعی است که این انگیزه، توان کش‌دادن ماجرا را ندارد. روابط شخصیت‌ها نیز بدون پرداخت است و صرفاً تشکیل می‌شوند یا از بین می‌روند. آقای هادی هم این وضعیت را مدام کش می‌دهد و برای اینکه از رمق نیفتد، خرده‌روایت‌های متعددی را به داستان تزریق می‌کند؛ از ماجرای طاهر و اصرارش برای هایجک نوزاد آیلار و تلاش‌های عجیب و غریب آیلار برای کسب درآمد بگیرید تا ورود اصلان و بزهکاری‌اش و زندان رفتنش.

رخدادها یکی پس از دیگری می‌آیند و تلاش می‌کنند ضعف‌های متعدد فیلم‌نامه‌ای که از ساختن یک نقطه عطف درست و درمان عاجز است را بپوشانند. حتی اگر فیلمنامه‌نویس قصد داشته ساختارهای مرسوم روایت کلاسیک در سینما را کنار بگذارد و از سنت روایت‌های سینوسی ادبیات داستانی وام بگیرد، باز هم راهش این نیست که تنه‌ی بسیار نحیف پیرنگ را با اتفاقات بدون انسجام فربه کند؛ تنه‌ی نحیفی که از شدت سر بردن حوصله‌ی مخاطب، بارها و بارها او را وامی‌دارد تا ساعت خود را چک‌ کند.

فیلم‌نامه در انتهای مسیر سقوط آزاد خود، بالاخره راز آبکی خود را به بی‌منطق‌ترین و مسخره‌ترین حالت ممکن افشا می‌کند و بیش‌ازپیش، مخاطب خود را به خنده وا می‌دارد و با یک پایان‌بندی باز و بی‌حاصل، فاجعه را تکمیل می‌کند.هادی در کارگردانی هم فاجعه‌ای تمام‌عیار را رقم زده است. دوربین لرزان فیلم، تمام تلاش خود را می‌کند تا کسی بدون سردرد سالن را ترک نکند.

از سوی دیگر، هادی آنقدر حواسش به لحن فیلم نیست که لحظات بسیاری که باید تماشاگر را متأثر می‌کردند و تراژیک از آب درمی‌آمدند، به ورطه‌ی کمدی ناخواسته فرو می‌غلتند. نمونه‌ی بارزش، جایی است که پزشک زنان پس از معاینه‌ی آیلار به او خبر می‌دهد که قلب فرزندش می‌زند و با یک شوخی نابه‌جا، این لحظه‌ی تراژیک را خنده‌دار می‌کند.

البته نکته‌ی تلخ ماجرا این است که نویسنده باید از خودش بپرسد چرا پلات به‌نحوی پیش رفته که مخاطب باید از زدن قلب یک نوزاد، ناراحت شود!منوچهر هادی بسیار دیر به جاده‌ی خاکی «ژانر فلاکت» رو آورده است؛ شبه‌ژانری که مدتی به‌خاطر جذابیت‌های غیرسینمایی و فرامتنی خود، توجهاتی را به خود جلب کرده بود و اکنون جز یک پوسته‌ی پوسیده، چیزی از آن باقی نمانده است. تاریخ انقضای این شبه‌ژانر، مدت‌هاست گذشته!

مطالب مرتبط
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید!

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دو × یک =